فروغ فرخزاد-2(ای ستاره ها)

ای ستاره ها

ای ستاره ها که بر فراز آسمان

 
با نگاه خود اشاره گر نشسته اید


ای ستاره ها که از ورای ابرها


بر جهان نظاره گر نشسته اید


آری این منم که در دل سکوت شب


نامه های عاشقانه پاره میکنم


ای ستاره ها اگر بمن مدد کنید


دامن از غمش پر از ستاره میکنم


 با دلی که بویی از وفا نبرده است


جور بیکرانه و بهانه خوشتر است


در کنار این مصاحبان خودپسند


ناز و عشوه های زیرکانه خوشتر است


ای ستاره ها چه شد که در نگاه من


دیگر آن نشاط ونغمه و ترانه مرد ؟


ای ستاره ها چه شد که بر لبان او


 آخر آن نوای گرم عاشقانه مرد ؟


جام باده سر نگون و بسترم تهی


سر نهاده ام به روی نامه های او


سر نهاده ام که در میان این سطور


جستجو کنم نشانی از وفای او


ای ستاره ها مگر شما هم آگهید


 از دو رویی و جفای سکنان خک


کاینچنین به قلب آسمان نهان شدید


ای ستاره ها ستاره های خوب و پک


من که پشت پا زدم به هر چه که هست و نیست


تا که کام او ز عشق خود روا کنم


لعنت خدا بمن اگر بجز جفا


زین سپس به عاشقان با وفا کنم


ای ستاره ها که همچو قطره های اشک سربدار


سر بدامن سیاه شب نهاده اید


ای ستاره ها کز آن جهان جاودان


روزنی بسوی این جهان گشاده اید


رفته است و مهرش از دلم نمیرود


ای ستاره ها چه شد که او مرا نخواست ؟


ای ستاره ها ستاره ها ستاره ها


پس دیار عاشقان جاودان کجاست ؟

خیام-1

ای دوست بیا تا غم فردا نخوریم وین یکدم عمر را غنیمت شمریم
فردا که ازین دیر فنا درگذریم با هفت هزار سالگان سر بسریم

 

مائیم که اصل شادی و کان غمیم سرمایه‌ی دادیم و نهاد ستمیم
پستیم و بلندیم و کمالیم و کمیم آئینه‌ی زنگ خورده و جام جمیم

یک چند بکودکی باستاد شدیم یک چند به استادی خود شاد شدیم
پایان سخن شنو که ما را چه رسید از خاک در آمدیم و بر باد شدیم

 

از دی که گذشت هیچ ازو یاد مکن فردا که نیامده ست فریاد مکن
برنامده و گذشته بنیاد مکن حالی خوش باش و عمر بر باد مکن

 

پیری دیدم به خانه‌ی خماری گفتم نکنی ز رفتگان اخباری
گفتا می خور که همچو ما بسیاری رفتند و خبر باز نیامد باری

غزلی از عراقی-خوشا دردی که درمانش تو باشی

خوشا دردی!که درمانش تو باشی

 

خوشا راهی! که پایانش تو باشی

خوشا چشمی!که رخسار تو بیند

 

خوشا ملکی! که سلطانش تو باشی

خوشا آن دل! که دلدارش تو گردی

 

خوشا جانی! که جانانش تو باشی

خوشی و خرمی و کامرانی

 

کسی دارد که خواهانش تو باشی

چه خوش باشد دل امیدواری

 

که امید دل و جانش تو باشی!

همه شادی و عشرت باشد، ای دوست

 

در آن خانه که مهمانش تو باشی

گل و گلزار خوش آید کسی را

 

که گلزار و گلستانش تو باشی

چه باک آید ز کس؟ آن را که او را

 

نگهدار و نگهبانش تو باشی

مپرس از کفر و ایمان بی‌دلی را

 

که هم کفر و هم ایمانش تو باشی

مشو پنهان از آن عاشق که پیوست

 

همه پیدا و پنهانش تو باشی

برای آن به ترک جان بگوید

 

دل بیچاره، تا جانش تو باشی

عراقی طالب درد است دایم

 

به بوی آنکه درمانش تو باشی

فروغ فرخزاد-پرنده مردنی ست

پرنده مردنی است

دلم گرفته است


دلم گرفته است


به ایوان می روم و انگشتانم را


بر پوست کشیده ی شب می کشم 

                                            
چراغ های رابطه تاریکند

 
چراغهای رابطه تاریکند


کسی مرا به آفتاب


معرفی نخواهد کرد


کسی مرا به میهمانی گنجشک ها نخواهد برد


پرواز را به خاطر بسپار


پرنده مردنی ست

                                                

دو شعر از سهراب

نه به سنگ

 

در جوي زمان، در خواب تماشاي تو مي‌رويم.
سيماي روان، با شبنم افشان تو مي‌شويم.
پرهايم؟ پرپر شده‌ام. چشم نويدم، به نگاهي تر شده‌ام.
اين سو نه، آن سويم.
و در آن سوي نگاه، چيزي را مي‌بينم. چيزي را مي‌جويم.
سنگي مي‌شكنم، رازي با نقش تو مي گويم.
برگ افتاد، نوشم باد: من زنده به اندوهم. ابري رفت،
من كوهم: مي‌پايم. من بادم: مي‌پويم.
در دشت دگر، گل افسوسي چو برويد، مي آيم، مي‌بويم

 


تا گل هيچ

 

مي‌رفتيم، و درختان چه بلند، و تماشا چه سياه!
راهي بود از ما تا گل هيچ.
مرگي در دامنه‌ها، ابري سر كوه، مرغان لب زيست.
مي‌خوانديم: «بي تو دري بودم به برون، و نگاهي به
كران، و صدايي به كوير».
مي‌رفتيم، خاك از ما مي‌ترسيد، و زمان بر سر ما
مي‌باريد
خنديديم: ورطه پريد از خواب، و نهان‌ها آوايي
افشاندند.
ما خاموش، و بيابان نگران، و افق يك رشته نگاه.
بنشستيم، تو چشمت پر دور، من دستم پر تنهايي، و
زمين‌ها پر خواب.
خوابيديم، مي‌گويند: دستي در خوابي گل مي‌چيد

 

غزلی زیبا از خواجوی کرمانی

ای دل نگفتمت که ز زلفش عنان بتاب

 

کاهنگ چین خطا بود از بهر بهر مشک ناب

ای دل نگفتمت که ز لعلش مجوی کام

 

هر چند کام مست نباشد مگر شراب

ای دل نگفتمت که به چشمش نظر مکن

 

کز غم چنان شوی که نبینی بخواب خواب

ای دل نگفتمت که ز ترکان بتاب روی

 

زانرو که ترک ترک ختائی بود و صواب

ای دل نگفتمت که مرو در کمند عشق

 

آخر بقصد خویش چرا میکنی شتاب

ای دل نگفتمت که مرو در کمند عشق

 

آخر بقصد خویش چرا میکنی شتاب

ای دل نگفتمت که اگر تشنه مرده‌ئی

 

سیراب کی شود جگر تشنه از شراب

ای دل نگفتمت که منال ار چه روشنست

 

کز زخم گوشمال فغان میکند رباب

ای دل نگفتمت که مریز آبروی خویش

 

پیش رخی کزو برود آبروی آب

ای دل نگفتمت که ز خوبان مجوی مهر

 

زانرو که ذره مهر نجوید ز آفتاب

ای دل نگفتمت که درین باغ دل مبند

 

کز این مدت جوی نگشاید به هیچ باب

ای دل نگفتمت که مشو پای‌بند او

 

زیرا که کبک را نبود طاقت عناب

ای دل نگفتمت که مرو در هوای دل

 

طاوس را چه غم ز هواداری ذباب

ای دل نگفتمت که طمع بر کن از لبش

 

هر چند بی نمک نبود لذت کباب

ایدل نگفتمت که سر از سنبلش مپیچ

 

کافتی از آن کمند چو خواجو در اضطراب

صبح است ساقیا

            قدحی پر شراب کن

دور فلک درنگ ندارد

            شتاب کن شتاب                               -    لسان الغیب

         

سعدی شیرازی

آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم

 

تا برفتی ز برم صورت بی‌جان بودم

نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند

 

که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم

بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب

 

که نه در بادیه خار مغیلان بودم

زنده می‌کرد مرا دم به دم امید وصال

 

ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم

به تولای تو در آتش محنت چو خلیل

 

گوییا در چمن لاله و ریحان بودم

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح

 

همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم

سعدی از جور فراقت همه روز این

می‌گفت

عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم

سهراب سپهری

در قير شب
ديرگاهي است كه در اين تنهايي
رنگ خاموشي در طرح لب است
بانگي از دور مرا مي‌خواند
ليك پاهايم در قير شب است
رخنه‌اي نيست در اين تاريكي
در و ديوار به هم پيوسته
سايه‌اي لغزد اگر روي زمين
نقش وهمي است ز بندي رسته
نفس آدم‌ها
سر بسر افسرده است
روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطي مرده است
دست جادويي شب
در به روي من و غم مي‌بندد
مي‌كنم هر چه تلاش،
او به من مي خندد .
نقش‌هايي كه كشيدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح‌هايي كه فكندم در شب،
روز پيدا شد و با پنبه زدود .
ديرگاهي است كه چون من همه را
رنگ خاموشي در طرح لب است .
جنبشي نيست در اين خاموشي
دست‌ها پاها در قير شب است

رودکی-پدر شعر فارسی

زمانه ، پندی آزادوار داد مرا

 

زمانه، چون نگری، سربه سر همه پندست

به روز نیک کسان، گفت: تاتو غم نخوری

 

بسا کسا! که به روز تو آرزومندست

زمانه گفت مرا: خشم خویش دار نگاه

 

کرا زبان نه به بندست پای دربندست

فریدون مشیری-1

هیچ یادت هست


که زمین را عطشی وحشی سوخت؟


برگ ها پژمردند؟


تشنگی با جگر خاک چه کرد؟


...


حالیا معجزه باران را باور کن!


...

(فریدون مشیری)

مولوی-1

مرده بدم زنده شدم گریه بدم خنده شدم دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم
دیده سیر است مرا جان دلیر است مرا زهره شیر است مرا زهره تابنده شدم
گفت که دیوانه نه‌ای لایق این خانه نه‌ای رفتم دیوانه شدم سلسله بندنده شدم
گفت که سرمست نه‌ای رو که از این دست نه‌ای رفتم و سرمست شدم وز طرب آکنده شدم
گفت که تو کشته نه‌ای در طرب آغشته نه‌ای پیش رخ زنده کنش کشته و افکنده شدم
گفت که تو زیرککی مست خیالی و شکی گول شدم هول شدم وز همه برکنده شدم
گفت که تو شمع شدی قبله این جمع شدی جمع نیم شمع نیم دود پراکنده شدم
گفت که شیخی و سری پیش رو و راهبری شیخ نیم پیش نیم امر تو را بنده شدم
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم در هوس بال و پرش بی‌پر و پرکنده شدم
گفت مرا دولت نو راه مرو رنجه مشو زانک من از لطف و کرم سوی تو آینده شدم
گفت مرا عشق کهن از بر ما نقل مکن گفتم آری نکنم ساکن و باشنده شدم
چشمه خورشید تویی سایه گه بید منم چونک زدی بر سر من پست و گدازنده شدم
تابش جان یافت دلم وا شد و بشکافت دلم اطلس نو بافت دلم دشمن این ژنده شدم
صورت جان وقت سحر لاف همی‌زد ز بطر بنده و خربنده بدم شاه و خداونده شدم
شکر کند کاغذ تو از شکر بی‌حد تو کمد او در بر من با وی ماننده شدم
شکر کند خاک دژم از فلک و چرخ به خم کز نظر وگردش او نورپذیرنده شدم
شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم
شکر کند عارف حق کز همه بردیم سبق بر زبر هفت طبق اختر رخشنده شدم
زهره بدم ماه شدم چرخ دو صد تاه شدم یوسف بودم ز کنون یوسف زاینده شدم
از توام ای شهره قمر در من و در خود بنگر کز اثر خنده تو گلشن خندنده شدم

تفکر

غزلی زیبا و دلکش از شیخ عطار نیشابوری-1

از پس پرده‌ی دل دوش بدیدم رخ یار

 

شدم از دست و برفت از دل من صبر و قرار

کار من شد چو سر زلف سیاهش درهم

 

حال من گشت چو خال رخ او تیره و تار

گفتم ای جان شدم از نرگس مست تو خراب

 

گفت در شهر کسی نیست ز دستم هشیار

گفتم این جان به لب آمد ز فراقت گفتا

 

چون تو در هر طرفی هست مرا کشته هزار

گفتم اندر حرم وصل توام مأوی بود

 

گفت اندر حرم شاه که را باشد بار

گفتم از درد تو دل نیک شود، گفتا نی

 

گفتم از رنج تو دل باز رهد، گفتا دشوار!

گفتم از دست ستم‌های تو تا کی نالم

 

گفت تا داغ محبت بودت بر رخسار

گفتم ای جان جهان چون که مرا خواهی سوخت

 

بکشم زود وزین بیش مرا رنجه مدار

در پس پرده شد و گفت مرا از سر خشم

 

هرزه زین بیش مگو کار به من بازگذار

گر کشم زار و اگر زنده کنم من دانم

 

در ره عشق تو را با من و با خویش چه کار

حاصلت نیست ز من جز غم و سرگردانی

 

خون خور و جان کن ازین هستی خود دل بردار

چون که عطار ازین شیوه حکایات شنود

 

دردش افزون شد ازین غصه و رنجش بسیار

با رخ زرد و دم سرد و سر پر سودا

 

بر سر کوی غمش منتظر یک دیدار

غزلی زیبا از حضرت حافظ-شعر 3

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

 

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا

 

وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

 

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

 

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید

 

 

 

 

ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست
بازآی که بازآید عمر شده حافظ هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست