عاشقانه ﴿از فروغ فرخ زاد﴾

عاشقانه
اي شب از روياي تو رنگين شده
سينه از عطر توام سنگين شده

اي به روي چشم من گسترده خويش
شاديم بخشنده از اندوه خويش

همچو باراني كه شويد جسم خاك
هستيم زآلودگي ها كرده پاك

اي تپش هاي تن سوزان من
آتشي در سايه مژگان من

اي زگندم زارها سرشاتر
اي ززرين شاخه ها پربارتر

اي بگشوده بر خورشيدها
در هجوم ظلمت ترديدها

با توام ديگر زدردي بيم نيست
هست اگر، جز درد خوشبختيم نيست

اي دل تنم من و اين بار نور؟
هاي هوي زندگي در قعر گور؟

اي دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من

پيش از اينت گر كه در خود داشتم
هر كسي را تو نمي انگاشتم

درد تاريكي ست درد خواستن
رفتن و بيهوده خود را كاستن

سرنهادن برسينه دل سينه ها
سينه آلودن به چرك كينه ها

در نوازش، نيش ماران يافتن
زهر در لبخند ياران بافتن

زر نهادن در كف طرارها
گم شدن در پهنه بازارها

آه، اي با جان من آميخته
اي مرا از گور من انگيخته

چون ستاره، با دو بال زرشان
آمده از دور دست آسمانها

از تو تنها بيم خاموشي گرفت
پيكرم بوي هم آغوشي گرفت

جوي خشك سينه ام را آب تو
بستر رگهام را سيلاب تو

در جهاني اينچنين سرد و سياه
با قدم هايت هدم هايم به راه
............

زندگینامه رهی معیری

رهی معیری

رهي معيري، متخلص به «رهي» فرزند محمدحسن خان مويد خلوت در دهم اردبيهشت ما ۱۲۸۸ هجري شمسي در تهران چشم به جهان گشود. پدرش محمدحسن خان چندگاهي قبل از تولد رهي رخت به سراي ديگر کشيده بود.
تحصيلات ابتدايي و متوسطه را در تهران به پايان برد، آنگاه به استخدام دولت درآمد و در مشاغلي چند انجام وظيفه کرد و از سال ۱۳۲۲ رياست کل انتشارات و تبليغات وزارت پيشه و هنر منصوب گرديد.
رهي از اوان کودکي به شعر و موسيقي و نقاشي علاقه و دلبستگي فراوان داشت و در اين هنر بهره اي به سزا يافت. هفده سال بيش نداشت که اولين رباعي خود را سرود:
کاش امشبم آن شمع طرب مي آمد                    وين روز مفارقت به شب مي آمد
آن لب که چو جان ماست دور از لب ماست            اي کاش که جانِ ما به لب مي آمد
در آغاز شاعري، در انجمن ادبي حکيم نظامي که به رياست مرحوم وحيد دستگردي تشکيل مي شد شرکت جست و از اعضاي مؤثر و فعال آن بود و نيز در انجمن ادبي فرهنگستان از اعضاي مؤسس و برجسته آن به شما مي رفت. وي همچنين در انجمن موسيقي ايران عضويت داشت. اشعارش در بيشتر روزنامه ها و مجلات ادبي نشر يافت و آثار سياسي، فکاهي و انتقادي او با نام هاي مستعار «شاه پريون»، «زاغچه»، «حقگو»، «گوشه گير» در روزنامه «باباشمل» و مجله «تهران مصور» چاپ مي شد.
رهي علاوه بر شاعري، در ساختن تصنيف نيز مهارت کامل داشت. ترانه هاي: خزان عشق، نواي ني، به کنارم بنشينَ، آتشين لاه، کاروان و ديگر ترانه هاي او مشهور و زبانزد خاص و عام گرديد و هنوز هم خاطره آن آهنگها و ترانه هاي شورانگيز و طرب افزا در يادها مانده است.
رهي در سال هاي آخر عمر در برنامه گل هاي رنگارنگ راديو، در انتخاب شعر با داوود پيرنيا همکاري داشت و پس از او نيز تا پايان زندگي آن برنامه را سرپرستي ميکرد.
رهي در طول حيات خود سفرهايي به خارج از ايران داشت که از جمله است: سفر به ترکيه در سال ۱۳۳۶، سفر به اتحاد جماهير شوروي در سال ۱۳۳۷ براي شرکت در جشن انقلاب کبير، سفر به ايتاليا و فرانسه در سال ۱۳۳۸ و دو بار سفر به افغانستان، يک بار در سال ۱۳۴۱ براي شرکت در مراسم يادبود نهصدمين سال در گذشت خواجه عبدالله انصاري و ديگر در سال ۱۳۴۵، عزيميت به انگلستان در سال ۱۳۴۶ براي عمل جراحي، آخرين سفر نعيري بود.
رهي معيري که تا آخر عمر مجرد زيست، در چهارم آبان سال ۱۳۴۷ پس از رنجي طولاني و جانکاه از بيماري سرطان بدرود زندگاني گفت و در مقبره طهيرالاسلام شميران مدفون گرديد.
رهي بدون ترديد يکي از چند چهره ممتاز غزلسراي معاصر است. سخن او تحت تاثير شاعراني چون سعدي، حافظ، مولوي، صائب و گاه مسعودسعد و نظامي است. اما دلبستگي و توجه بيشتر او به زبان سعدي است. اين عشق و شيفتگي به سعدي، سخنش را از رنگ و بوي سيوه استاد برخوردار کرده است به گونه اي که همان سادگي و رواني و طراوت غزلها سعدي را از بيشتر غزلهاي او ميتوان دريافت.
اگر بخواهيم با موازين کهن - که چندان اعتباري هم ندارد- سبک شعر رهي را تعيين کنيم، بايد او را در مرزي ميان شيوه اصفهاني و عراقي قرار دهيم، زير بسياري از خصوصيات هريک از اين دو سبک را در شعر او ميبينيم، بي آنکه بتوانيم او را به طور مسلم منتسب به يکي از اين دو شيوه بشماريم.
گاه گاه، تخيلات دقيق و انديشه هاي لطيف او شعر صائب و کليم و حزين و ديگر شاعران شيوه اصفهاني را به ياد ما مي آورد و در هما لحظه زبان شسته و يکدست او از شاعري به شيوه عراقي سخن ميگويد.
رنگ عاشقانه غزل رهي، با اين زبان شيته و مضامين لطيف تقريبا عامل اصلي اهميت کار اوست، زيرا جمع ميان سه عنصر اصلي شعر - آن هم غزل- از کارهاي دشوار است.

ياد ايامي
ياد ايامي که در گلشن فغاني داشتم                      در ميان لاله و گل آشياني داشتم
گرد آن شمع طرب مي سوختم پروانه وار                 پاي آن سرو روان اشک رواني داشتم
آتشم بر جان ولي از شکوه لب خاموش بود              عشق را از اشک حسرت ترجماني داشتم
چون سرشک از شوق بودم خاکبوس در گهي           چون غبار از شکر سر بر آستاني داشتم
در خزان با سرو و نسرينم بهاري تازه بود                   در زمين با ماه و پروين آسماني داشتم
درد بي عشق زجانم برده طاقت ورنه من                  داشتم آرام تا آرام جاني داشتم
بلبل طبعم «رهي» باشد زتنهايي خموش                 نغمه ها بودي مرا تا هم زباني داشتم

قصیده ایی زیبا از پروین اعتصامی

دل اگر توشه و توانی داشت

 

در ره عقل کاروانی داشت

دیده گر دفتر قضا میخواند

 

ز سیه کاریش امانی داشت

رهزن نفس را شناخته بود

 

گنجهایش نگاهبانی داشت

کشت و زرعی به ملک جان میکرد

 

بی نیاز از جهان، جهانی داشت

گوش ما موعظت نیوش نبود

 

ورنه هر ذره‌ای دهانی داشت

ما در این پرتگه چه میکردیم

 

مرکب آز گر عنانی داشت

با چنین آتش و تف و دم و دود

 

کاشکی این تنور نانی داشت

آزمند این چنین گرسنه نبود

 

اگر این سفره میهمانی داشت

همه را زنده می‌نشاید گفت

 

زندگی نامی و نشانی داشت

داستان گذشتگان پند است

 

هر که بگذشت داستانی داشت

رازهای زمانه را میگفت

 

در و دیوار گر زبانی داشت

اشکها انجم سپهر دلند

 

این زمین نیز آسمانی داشت

تن بدریوزه خوی کرد و ندید

 

که چو جان گنج شایگانی داشت

خیره گفتند روح گنج تن است

 

گنج اگر بود، پاسبانی داشت

تن که یک عمر زنده‌ی جان بود

 

هرگز آگه نشد که جانی داشت

آنچنان شو که گل شوی نه گیاه

 

باغ ایام باغبانی داشت

نیکبخت آن توانگری که بدل

 

غم مسکین ناتوانی داشت

چاشت را با گرسنگان میخورد

 

تا که در سفره نیم نانی داشت

زندگانی تجارتی است کاز آن

 

همه کس غبنی و زیانی داشت

بوریاباف بود جوله‌ی دهر

 

نه پرندی نه پرنیانی داشت

غزلی عارفانه از سعدی

چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست

 

که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست

دگر به روی کسم دیده بر نمی‌باشد

 

خلیل من همه بت‌های آزری بشکست

مجال خواب نمی‌باشدم ز دست خیال

 

در سرای نشاید بر آشنایان بست

در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست

 

من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست

غلام دولت آنم که پای بند یکیست

 

به جانبی متعلق شد از هزار برست

مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت

 

اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست

نماز شام قیامت به هوش بازآید

 

کسی که خورده بود می ز بامداد الست

نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول

 

معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست

اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی

 

چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست

برادران و بزرگان نصیحتم مکنید

 

که اختیار من از دست رفت و تیر از شست

حذر کنید ز باران دیده سعدی

 

که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست

خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود

 

در این سخن که بخواهند برد دست به دست

رمضان آمد

فرصتی دیگر برای پالایش روح و جسممان بدست آمده . آنرا از دست ندهیم.

غزلی از حافظ

عیب رندان مکن ای زاهد پاکیزه سرشت

 

که گناه دگران بر تو نخواهند نوشت

من اگر نیکم و گر بد تو برو خود را باش

 

هر کسی آن درود عاقبت کار که کشت

همه کس طالب یارند چه هشیار و چه مست

 

همه جا خانه عشق است چه مسجد چه کنشت

سر تسلیم من و خشت در میکده‌ها

 

مدعی گر نکند فهم سخن گو سر و خشت

ناامیدم مکن از سابقه لطف ازل

 

تو پس پرده چه دانی که که خوب است و که زشت

نه من از پرده تقوا به درافتادم و بس

 

پدرم نیز بهشت ابد از دست بهشت

حافظا روز اجل گر به کف آری جامی

 

یک سر از کوی خرابات برندت به بهشت