دو غزل زیبا از سعدی
|
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
|
تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم | |
|
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
|
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم | |
|
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
|
که نه در بادیه خار مغیلان بودم | |
|
زنده میکرد مرا دم به دم امید وصال
|
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم | |
|
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
|
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم | |
|
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
|
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم | |
|
سعدی از جور فراقت همه روز این میگفت
--------------------------- |
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم
|
غزل دوم
|
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
|
عهد نابستن از آن به که ببندی و نپایی | |
|
دوستان عیب کنندم که چرا دل به تو دادم
|
باید اول به تو گفتن که چنین خوب چرایی | |
|
ای که گفتی مرو اندر پی خوبان زمانه
|
ما کجاییم در این بحر تفکر تو کجایی | |
|
آن نه خالست و زنخدان و سر زلف پریشان
|
که دل اهل نظر برد که سریست خدایی | |
|
پرده بردار که بیگانه خود این روی نبیند
|
تو بزرگی و در آیینه کوچک ننمایی | |
|
حلقه بر در نتوانم زدن از دست رقیبان
|
این توانم که بیایم به محلت به گدایی | |
|
عشق و درویشی و انگشت نمایی و ملامت
|
همه سهلست تحمل نکنم بار جدایی | |
|
روز صحرا و سماعست و لب جوی و تماشا
|
در همه شهر دلی نیست که دیگر بربایی | |
|
گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم
|
چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی | |
|
شمع را باید از این خانه به دربردن و کشتن
|
تا به همسایه نگوید که تو در خانه مایی | |
|
سعدی آن نیست که هرگز ز کمندت بگریزد
|
که بدانست که دربند تو خوشتر که رهایی | |
|
خلق گویند برو دل به هوای دگری ده
|
نکنم خاصه در ایام اتابک دو هوایی |

