غزلی زیبا از فروغ بسطامی
|
ماه من گفتم که با من مهربان باشد ، نبود
|
مرهم جان من آزرده جان باشد ، نبود | |
|
از میان بی موجبی خنجر به خون من کشید
|
اینکه اندک گفتگویی در میان باشد ، نبود | |
|
بر دلم سد کوه غم از سرگرانیهای او
|
بود اما اینکه بر خاطر گران باشد ، نبود | |
|
خاطر هرکس از و میشد، به نوعی شادمان
|
شادمان گشتم که با من همچنان باشد ، نبود | |
|
وحشی از بی لطفی او سد شکایت داشتیم
|
پیش او گفتم که یارای زبان باشد، نبود |
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 23:10 توسط کرشمه
|