غزلی زیبا از فخرالدین عراقی

طره‌ی یار پریشان چه خوش است قامت  دوست  خرامان  چه  خوش است
خط خوش بر لب جانان چه نکوست سبزه و چشمه‌ی حیوان چه خوش است
از می عشق دلی مست  و  خراب همچو چشم خوش جانان چه خوش است
در    خرابات     خراب   افتاده عاشق بی سر و سامان چه خوش است
آن دل    شیفته‌ی    ما   بنگر در  خم  زلف پریشان    چه  خوش است
یوسف   گم شده‌ی ما را  بین کاندر آن چاه  زنخدان  چه   خوش است
لذت عشق بتم از من    پرس تو از آن  بی‌خبری کان   چه خوش است
تو چه دانی که شکر خنده‌ی او از دهان شکرستان چه خوش است؟
چه شناسی که می و نقل بهم از لب آن بت  خندان   چه خوش است
گر ببینی که   به وقت مستی لب من بر لب جانان چه خوش است
یار ساقی    و   عراقی    باقی وه که این عیش بدینسان چه خوش است

لحظه دیدار-مهدی اخوان ثالث-م-امید

لحظه ديدار نزديك است .

باز من ديوانه ام، مستم .

باز مي لرزد، دلم، دستم .

باز گويي در جهان ديگري هستم .

هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !

هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!

آبرويم را نريزي، دل !

- اي نخورده مست -

لحظه ديدار نزديك است .

بهار-مهدی سهیلی

عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد

نو شد جهان وباز غم كهنه جان گرفت

عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد

امادل من از ستم عيد غم نهاد-

رنگ خزان گرفت.

همراه هر نسيم بهاري كه ميوزد-

توفان رنج خسته دلان ميرسد ز راه

باهر جوانه يي كه زند خنده بر درخت-

غم ميزند جوانه به دلهاي بي پناه

***

آن روزها كه چشم يتيمان خردسال-

در خون نشسته است-

هرگز بچشم مرد خردمند عيد نيست

سالي كه جاي پاي سعادت در آن نبود-

در ديدگاه مردم دانا سعيد نيست.

***

آن عيد چيست كز پي آن بيوه يي فقير-

هستي بباد داده ومحنت خريده است؟

***

آخر چگونه عيد كنم من؟ كه عيدها-

ديدم بروي بيوه زنان رنگ بيم را

آن عيد نيست روز غم و دهشت منست-

روزي كه پيش چشم-

بينم برهنه پايي طفل يتيم را

***

من شادمان چگونه زيم در سراي عيد؟-

كز هر سرا نواي غم آگين شنيده ام

دل را چگونه پر كنم از شادي بهار؟-

كز هر كرانه ام-

بس پير بينواي تهيدست ديده ام.

***

هان،اي يتيم خرد!

اي كودك غريب!

لبخند عيد بر من غمگين حرام باد-

گر با غم تو بر لب سردم نشسته است.

هان، اي كهنه جامگان!

عريان تنان شهر!

عيشم شكسته باد اگر باچنين غمي-

لبخند عيد بر لب من نقش بسته است.

***

اي مرد بينوا كه به هر عيد خانه سوز-

شرمنده در برابر فرزند بينمت!

اي مرغك شكسته پر اي بينوا يتيم!

رويم سياه باد!

دستم تهيمت،گوهد اشكم نثار تو

نوروز، چون زراه رسد همره بهار-

گريم به حال و روز تو و روزگار تو.

***

عيد آمد و درخت غم من شكوفه كرد.

نوشد جهان و باز غم كهنه جان گرفت

عيد آمد و بهار به هر باغ سر كشيد-

اما دل من از ستم عيد غم نهاد-

رنگ خزان گرفت.