سال نو مبارک
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 17:32 توسط کرشمه
|
| هر که را ذرهای ازین سوز است | دی و فرداش نقد امروز است | |
| هست مرد حقیقت ابنالوقت | لاجرم بر دو کون پیروز است | |
| چون همه چیز نیست جز یک چیز | پس بسی سال و ماه یک روز است | |
| صد هزاران هزار قرن گذشت | لیک در اصل جمله یک سوز است | |
| چون پی یار شد چنان سوزی | شب و روزش چو عید و نوروز است | |
| ذرهای سوز اصل میبینم | که همه کون را جگر دوز است | |
| نیست آن سوز از کسی دیگر | بل همان سوز آتشافروز است | |
| سوز معشوق در پس پرده | عاشقان را دلیلآموز است | |
| هرکه او شاهباز این سر نیست | زین طریقت جهنده چون یوز است | |
| تو اگر مردی این سخن پی بر | که فرید آنچه گفت مرموز است |
| شوق می از بهار گلاندام تازه شد | پیوند بوسهها به لب جام تازه شد | |
| از چهرهی گشادهی سیمینبران باغ | آغوشسازی طمع خام تازه شد | |
| زان بوسههایتر که به شبنم ز گل رسید | امید من به بوسه و پیغام تازه شد | |
| میلی که داشتند حریفان به نقل و می | از چشمک شکوفهی بادام تازه شد | |
| از نوبهار، سبزهی مینا کشید قد | از آ ب تلخ می جگر جام تازه شد | |
| داغی که به به خون جگر کرده بود دل | از روی گرم لالهی گلفام تازه شد | |
| شب از شکوفه روز شد و روز شب ز ابر | هنگامهی مکرر ایام تازه شد | |
| حاجت به رفتن چمن از کنج خانه نیست | زینسان که از بهار در و بام تازه شد | |
| صائب ترا ز سردی دوران خزان مباد | کز نوبهار طبع تو ایام تازه شد |
| برآمد باد صبح و بوی نوروز | به کام دوستان و بخت پیروز | |
| مبارک بادت این سال و همه سال | همایون بادت این روز و همه روز | |
| چو آتش در درخت افکند گلنار | دگر منقل منه آتش میفروز | |
| چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست | حسدگو دشمنان را دیده بردوز | |
| بهاری خرمست ای گل کجایی | که بینی بلبلان را ناله و سوز | |
| جهان بی ما بسی بودست و باشد | برادر جز نکونامی میندوز | |
| نکویی کن که دولت بینی از بخت | مبر فرمان بدگوی بدآموز | |
| منه دل بر سرای عمر سعدی | که بر گنبد نخواهد ماند این گوز | |
| دریغا عیش اگر مرگش نبودی | دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز |
--------
۲
| برخیز که میرود زمستان | بگشای در سرای بستان | |
| نارنج و بنفشه بر طبق نه | منقل بگذار در شبستان | |
| وین پرده بگوی تا به یک بار | زحمت ببرد ز پیش ایوان | |
| برخیز که باد صبح نوروز | در باغچه میکند گل افشان | |
| خاموشی بلبلان مشتاق | در موسم گل ندارد امکان | |
| آواز دهل نهان نماند | در زیر گلیم و عشق پنهان | |
| بوی گل بامداد نوروز | و آواز خوش هزاردستان | |
| بس جامه فروختست و دستار | بس خانه که سوختست و دکان | |
| ما را سر دوست بر کنارست | آنک سر دشمنان و سندان | |
| چشمی که به دوست برکند دوست | بر هم ننهد ز تیرباران | |
| سعدی چو به میوه میرسد دست | سهلست جفای بوستانبان |
| عید آمد و آنماه دلافروز نیامد | دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد | |
| نوروز من ار عید برون آمدی از شهر | چونست که عید آمد و نوروز نیامد | |
| مه میطلبیدند و من دلشده را دوش | در دیده جز آن ماه دلافروز نیامد | |
| آن ترک ختائی بچه آیا چه خطا دید | کامروز علی رغم بدآموز نیامد | |
| خورشید چو رسمست که هر روز برآید | جانش هدف ناوک دلدوز نیامد | |
| تا کشته نشد در غم سودای تو خواجو | در معرکهی عشق تو پیروز نیامد |
|
طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را
|
خوی تو یاریگر است یار بدآموز را | |
|
دستخوش تو منم دست جفا برگشای
|
بر دل من برگمار تیر جگردوز را | |
|
از پی آن را که شب پردهی راز من است
|
خواهم کز دود دل پرده کنم روز را | |
|
لیک ز بیم رقیب وز پی نفی گمان
|
راه برون بستهام آه درون سوز را | |
|
دل چه شناسد که چیست قیمت سودای تو
|
قدر تو چه داند صدف در شبافروز را | |
|
گر اثر روی تو سوی گلستان رسد
|
باد صبا رد کند تحفهی نوروز را | |
|
تا دل خاقانی است از تو همی نگذرد
|
بو که درآرد به مهر آن دل کین توز را |
| ساقیا آمدن عید مبارک بادت | وان مواعید که کردی مرواد از یادت | |
| در شگفتم که در این مدت ایام فراق | برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت | |
| برسان بندگی دختر رز گو به درآی | که دم و همت ما کرد ز بند آزادت | |
| شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست | جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت | |
| شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت | بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت | |
| چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد | طالع نامور و دولت مادرزادت | |
| حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح | ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت |
| پیام باد بهار از وصال جانان است | بیار باده که هنگام مستی جان است | |
| قدم به کوچهی دیوانگی بزن چندی | که عقل بر سر بازار عشق حیران است | |
| وجود آدمی از عشق میرسد به کمال | گر این کمال نیابی، کمال نقصان است | |
| بقای عاشق صادق ز لعل معشوق است | حیات خضر پیمبر ز آب حیوان است | |
| به راستی همه کس قدر وصل کی داند | مگر کسی که به محنتسرای هجران است | |
| پسند خاطر مشکل پسند جانان نیست | وگر نه جان گرانمایه دادن آسان است | |
| عجب مدار که در عین درد خاموشم | که در دیار پریچهره محص درمان است | |
| چراغ چشم من آن روی مجلس افروز است | طناب عمر من آن موی عنبر افشان است | |
| به یاد کاکل پرتاب و زلف پر چینش | دل من است که هم جمع و هم پریشان است | |
| مهی که راز من از پرده آشکارا کرد | هنوز صورت او زیر پرده پنهان است | |
| مه صفر ز برای همین مظفر شد | که ماه عید همایون شاه ایران است | |
| ابوالمظفر منصور ناصرالدین شاه | که زیر رایت او آفتاب تابان است | |
| طلوع صبح جمالش فروغ آفاق است | بساط مجلس عیدش نشاط دوران است | |
| فروغی از غزل عید شاه شادی کن | که شادکامی شاعر ز عید سلطان است |