سال نو مبارک

نوروز از زبان بزرگان شهر و ادب پارسی: 7-عطار

هر که را ذره‌ای ازین سوز است دی و فرداش نقد امروز است
هست مرد حقیقت ابن‌الوقت لاجرم بر دو کون پیروز است
چون همه چیز نیست جز یک چیز پس بسی سال و ماه یک روز است
صد هزاران هزار قرن گذشت لیک در اصل جمله یک سوز است
چون پی یار شد چنان سوزی شب و روزش چو عید و نوروز است
ذره‌ای سوز اصل می‌بینم که همه کون را جگر دوز است
نیست آن سوز از کسی دیگر بل همان سوز آتش‌افروز است
سوز معشوق در پس پرده عاشقان را دلیل‌آموز است
هرکه او شاه‌باز این سر نیست زین طریقت جهنده چون یوز است
تو اگر مردی این سخن پی بر که فرید آنچه گفت مرموز است

نوروز از زبان بزرگان شهر و ادب پارسی: 6-صائب تبریزی

شوق می از بهار گل‌اندام تازه شد پیوند بوسه‌ها به لب جام تازه شد
از چهره‌ی گشاده‌ی سیمین‌بران باغ آغوش‌سازی طمع خام تازه شد
زان بوسه‌های‌تر که به شبنم ز گل رسید امید من به بوسه و پیغام تازه شد
میلی که داشتند حریفان به نقل و می از چشمک شکوفه‌ی بادام تازه شد
از نوبهار، سبزه‌ی مینا کشید قد از آ ب تلخ می جگر جام تازه شد
داغی که به به خون جگر کرده بود دل از روی گرم لاله‌ی گلفام تازه شد
شب از شکوفه روز شد و روز شب ز ابر هنگامه‌ی مکرر ایام تازه شد
حاجت به رفتن چمن از کنج خانه نیست زین‌سان که از بهار در و بام تازه شد
صائب ترا ز سردی دوران خزان مباد کز نوبهار طبع تو ایام تازه شد

نوروز از زبان بزرگان شهر و ادب پارسی: 5- سعدی شیرازی

برآمد باد صبح و بوی نوروز به کام دوستان و بخت پیروز
مبارک بادت این سال و همه سال همایون بادت این روز و همه روز
چو آتش در درخت افکند گلنار دگر منقل منه آتش میفروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست حسدگو دشمنان را دیده بردوز
بهاری خرمست ای گل کجایی که بینی بلبلان را ناله و سوز
جهان بی ما بسی بودست و باشد برادر جز نکونامی میندوز
نکویی کن که دولت بینی از بخت مبر فرمان بدگوی بدآموز
منه دل بر سرای عمر سعدی که بر گنبد نخواهد ماند این گوز
دریغا عیش اگر مرگش نبودی دریغ آهو اگر بگذاشتی یوز

 

                                      --------

۲

برخیز که می‌رود زمستان بگشای در سرای بستان
نارنج و بنفشه بر طبق نه منقل بگذار در شبستان
وین پرده بگوی تا به یک بار زحمت ببرد ز پیش ایوان
برخیز که باد صبح نوروز در باغچه می‌کند گل افشان
خاموشی بلبلان مشتاق در موسم گل ندارد امکان
آواز دهل نهان نماند در زیر گلیم و عشق پنهان
بوی گل بامداد نوروز و آواز خوش هزاردستان
بس جامه فروختست و دستار بس خانه که سوختست و دکان
ما را سر دوست بر کنارست آنک سر دشمنان و سندان
چشمی که به دوست برکند دوست بر هم ننهد ز تیرباران
سعدی چو به میوه می‌رسد دست سهلست جفای بوستانبان

نوروز از زبان بزرگان شهر و ادب پارسی: 4-خواجو کرمانی

عید آمد و آنماه دلافروز نیامد دل خون شد و آن یار جگر سوز نیامد
نوروز من ار عید برون آمدی از شهر چونست که عید آمد و نوروز نیامد
مه می‌طلبیدند و من دلشده را دوش در دیده جز آن ماه دلافروز نیامد
آن ترک ختائی بچه آیا چه خطا دید کامروز علی رغم بدآموز نیامد
خورشید چو رسمست که هر روز برآید جانش هدف ناوک دلدوز نیامد
تا کشته نشد در غم سودای تو خواجو در معرکه‌ی عشق تو پیروز نیامد

نوروز از زبان بزرگان شهر و ادب پارسی: 3- خاقانی

طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را

 

خوی تو یاری‌گر است یار بدآموز را

دستخوش تو منم دست جفا برگشای

 

بر دل من برگمار تیر جگردوز را

از پی آن را که شب پرده‌ی راز من است

 

خواهم کز دود دل پرده کنم روز را

لیک ز بیم رقیب وز پی نفی گمان

 

راه برون بسته‌ام آه درون سوز را

دل چه شناسد که چیست قیمت سودای تو

 

قدر تو چه داند صدف در شب‌افروز را

گر اثر روی تو سوی گلستان رسد

 

باد صبا رد کند تحفه‌ی نوروز را

تا دل خاقانی است از تو همی نگذرد

 

بو که درآرد به مهر آن دل کین توز را

نوروز از زبان بزرگان شهر و ادب پارسی : 2-حافظ شیرازی

ساقیا آمدن عید مبارک بادت وان مواعید که کردی مرواد از یادت
در شگفتم که در این مدت ایام فراق برگرفتی ز حریفان دل و دل می‌دادت
برسان بندگی دختر رز گو به درآی که دم و همت ما کرد ز بند آزادت
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت
چشم بد دور کز آن تفرقه‌ات بازآورد طالع نامور و دولت مادرزادت
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت

نوروز از زبان بزرگان شهر و ادب پارسی-  1-فروغی بسطامی

ضمن تبریک سال ۱۳۸۹ به دوستان عزیز مجموعه ایی از غزل درباره عید و نوروز تقدیم می گردد.

پیام باد بهار از وصال جانان است بیار باده که هنگام مستی جان است
قدم به کوچه‌ی دیوانگی بزن چندی که عقل بر سر بازار عشق حیران است
وجود آدمی از عشق می‌رسد به کمال گر این کمال نیابی، کمال نقصان است
بقای عاشق صادق ز لعل معشوق است حیات خضر پیمبر ز آب حیوان است
به راستی همه کس قدر وصل کی داند مگر کسی که به محنت‌سرای هجران است
پسند خاطر مشکل پسند جانان نیست وگر نه جان گران‌مایه دادن آسان است
عجب مدار که در عین درد خاموشم که در دیار پری‌چهره محص درمان است
چراغ چشم من آن روی مجلس افروز است طناب عمر من آن موی عنبر افشان است
به یاد کاکل پرتاب و زلف پر چینش دل من است که هم جمع و هم پریشان است
مهی که راز من از پرده آشکارا کرد هنوز صورت او زیر پرده پنهان است
مه صفر ز برای همین مظفر شد که ماه عید همایون شاه ایران است
ابوالمظفر منصور ناصرالدین شاه که زیر رایت او آفتاب تابان است
طلوع صبح جمالش فروغ آفاق است بساط مجلس عیدش نشاط دوران است
فروغی از غزل عید شاه شادی کن که شادکامی شاعر ز عید سلطان است