نوروز از زبان بزرگان شهر و ادب پارسی: 3- خاقانی
|
طبع تو دمساز نیست عاشق دلسوز را
|
خوی تو یاریگر است یار بدآموز را | |
|
دستخوش تو منم دست جفا برگشای
|
بر دل من برگمار تیر جگردوز را | |
|
از پی آن را که شب پردهی راز من است
|
خواهم کز دود دل پرده کنم روز را | |
|
لیک ز بیم رقیب وز پی نفی گمان
|
راه برون بستهام آه درون سوز را | |
|
دل چه شناسد که چیست قیمت سودای تو
|
قدر تو چه داند صدف در شبافروز را | |
|
گر اثر روی تو سوی گلستان رسد
|
باد صبا رد کند تحفهی نوروز را | |
|
تا دل خاقانی است از تو همی نگذرد
|
بو که درآرد به مهر آن دل کین توز را |
+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۸۸ ساعت 16:30 توسط کرشمه