دعای کورش کبیر در تخت جمشید
مساحت کل تخت جمشید 14000 متر مربع بوده و در دامنه کوه رحمت مشرف است به جلگه مرودشت واقع شده و با ترا شیدن قسمتی از کوه بوجود آمده است.
ورودی تخت جمشید که نشان از یک قدرت موثر است دروازه ملل نامیده می شود ، پلکان ورودی بجای انکه از قطعه سنگهای جدا استفاده شود از تراشیده شدن یک تخته سنگ یکپارچه ساخته شده است.
در این قسمت نیز کتیبه ایی از خشایار شاه دیده می شود که نوشته شده (درگاه همه ملت هاست) یعنی همه مردم در آنجا به قلمرو روحانی نیروهای متعالی وارد می شدند ، بی شک شخصی که از این درگاه عبور می کرده وارد دنیایی دیگر می شده.
در عرض حیاط ورودی ، تالاری مغروف به 100 ستون قرار دارد و در آن قسمت آپادانا کاخ کوچکتر داریوش واقع شده است که به عنوان اقامتگاه موقت در برخی از جشن ها بکار می رفته است.
نازک کاری بنای تخت جمشید با وسواس و دقت زیاد ، درست درخور یک بنای شاهانه و مقدس انجام شده است.

|
نگویم آب و گلست آن وجود روحانی
|
بدین کمال نباشد جمال انسانی | |
|
اگر تو آب و گلی همچنان که سایر خلق
|
گل بهشت مخمر به آب حیوانی | |
|
به هر چه خوبتر اندر جهان نظر کردم
|
که گویمش به تو ماند تو خوبتر ز آنی | |
|
وجود هر که نگه میکنم ز جان و جسد
|
مرکبست و تو از فرق تا قدم جانی | |
|
گرت در آینه سیمای خویش دل ببرد
|
چو من شوی و به درمان خویش درمانی | |
|
دلی که با سر زلفت تعلقی دارد
|
چگونه جمع شود با چنان پریشانی | |
|
مرا که پیش تو اقرار بندگی کردم
|
رواست گر بنوازی و گر برنجانی | |
|
ولی خلاف بزرگان که گفتهاند مکن
|
بکن هر آن چه بشاید نه هر چه بتوانی | |
|
طمع مدار که از دامنت بدارم دست
|
به آستین ملالی که بر من افشانی | |
|
فدای جان تو گر من فدا شوم چه شود
|
برای عید بود گوسفند قربانی | |
|
روان روشن سعدی که شمع مجلس توست
|
به هیچ کار نیاید گرش نسوزانی |
از سر کوی تو گیرم که روم جای دگر
کو دلی را که سپارم به دلآرای دگر
عاقبت از سر کوی تو برون باید رفت
گیرم امروز دگر ماندم و فردای دگر
مگر آزاد کنی، ورنه چو من بنده ی پیر
گر فروشی، نستاند ز تو مولای دگر
عاشقان را طرب از باده ی انگوری نیست
هست مستان ترا نشئه زصهبای دگر
بهر مجنون تو این کوه و بیابان تنگ ست
بهر ما کوه دگر باید و صحرای دگر
ما گدائی در دوست به شاهی ندهیم
زان که این جای دگر دارد و، آن جای دگر
گر به بتخانه ی چین نقش رخت بنگارند
هرکه بیند، نکند میل تماشای دگر
راه پنهانی میخانه نداند همه کس
جز من و زاهد و شیخ و دو سه رسوای دگر
دل "فرهنگ" ز غم های جهان خون شده بود
غم عشق آمد و افزود به غم های دگر
فرخی یزدی
هرجا سخن از جلوه ی آن ماه پری بود
کار من سودا زده دیوانه گری بود
پرواز به مرغان چمن خوش، که در این دام
فریاد من از حسرت بی بال و پری بود
گر این همه وارسته و آزاد نبودم
جون سرو، چرا بهره ی من بی ثمری بود
روزی که ز عشق تو شدم بی خبر از خویش
دیدم که خبر ها همه از بی خبری بود
بی تابش مهر رخت ای ماه دل افروز
یاقوت صفت قسمت ما خون جگری بود
دردا که پرستاری بیمار غم عشق
شب ها، همه بر عهده ی آه سحری بود
فخر الدین عراقی
ز دو دیده خون فشانم ز غمت شب جدایی
چه کنم که هست این ها گل باغ آشنایی
همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت
که رقیب در نیاید به بهانه ی گدایی
مژه ها و چشم شوخش به نظر چنان نماید
که میان سنبلستان چرد آهوی خطایی
ز فراق چون ننالم من دلشکسته چون نی
که بسوخت بند بندم زحرارت جدایی
سر برگ گل ندارم ز چه رو روم به گلشن؟
که شنیده ام زگل ها همه بوی بی وفایی
به کدام مذهب است این، به کدام ملت است این
که کشند عاشقی را که تو عاشقم چرایی
به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند
که تو در برون چه کردی؟ که درون خانه آیی
به قمار خانه رفتم، همه پاکباز دیدم
چو به صومعه رسیدم، همه زاهد ریایی
در دیر می زدم من که ندا ز در درآمد
که درآ، درآ عراقی، که تو آشنای مایی
گر به تو افتدم نظر چشم به چشم و رو به رو
شرح دهم غم ترا نکته به نکته مو به مو
از پی دیدن رخت همچو صبا فتاده ام
خانه به خانه در به در، کوچه به کوچه کو به کو
سیل سرشک و خون دل، از دل و دیده شد روان
قطره به قطره شط به شط، بحر به بحر جو به جو
مهر ترا دل حزین بافته بر قماش جان
رشته به رشته نخ به نخ، تار به تار پو به پو
داده دهان و چهره و عارض و عنبرین خطت
غنچه به غنچه گل به گل، لاله به لاله بو به بو
از رخ و چشم و زلف و قد، ای مه من فزایدم
مهر به مهر، دل به دل، طبع به طبع، خو به خو
در دل خویش "طاهرا" گشت و نجست جز تو را
صفحه به صفحه لا به لا، پرده به پرده تو به تو
ملا هادی سبزواری:
دهید شیشه صهبای سالخورده به دستم
کنون که شیشه ی تقوای چند ساله شکستم
کتاب و خرقه و سجاده، رهن باده نمودم
به تار چنگ زدم چنگ و، تار سبحه گسستم
فتاده لرزه بر اندام من، زجلوه ی ساقی
خدا نکرده مبادا فتد پیاله زدستم
مرا به گل چه سر و کار؟ کز توبشکفدم گل
مرا به باده چه حاصل؟ که از نگاه تو مستم
به خود چو خویش بگویم، توئی زخویش مرادم
اگر چه خویش پرستم، ولی ز خویش برستم
نداشت کعبه صفائی به پیش درگهشش [اسرار]
از آن گذشتم و احرام کوی یار ببستم
دیدی که یار جز سر جور و ستم نداشت
بشکست عهد وز غم ما هیچ غم نداشت
یارب مگیرش ار چه دل چون کبوترم
افکند و کشت و عزت صید حرم نداشت
بر من جفا ز بخت من آمد وگرنه یار
حاشا که رسم لطف و طریق کرم نداشت
با این همه هر آنکه نه خواری کشید از او
هرجا که رفت هیچ کسش محترم نداشت
ساقی بیار باده و با محتسب بگو
انکار ما مکن که چنین جام جم نداشت
هر راهرو که ره به حریم درش نبرد
مسکین برید وادی و ره در حرم نداشت
حافظ ببر تو گوی فصاحت که مدعی
هیچش هنر نبود و خبر نیز هم نداشت
و پيامي در راه
روزي
خواهم آمد، و پيامي خواهم آورد.
در رگها نور خواهم ريخت.
و صدا خواهم در داد: اي سبدهاتان پر خواب! سيب
آوردم، سيب سرخ خورشيد.
خواهم آمد، گل ياسي به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچهها را خواهم گشت، جار
خواهم زد، آي شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش .
روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او خواهم
آويخت.
هر چه دشنام ، از لبها خواهم برچيد.
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دلهارا با
عشق سايههاي را با باد.
و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجرهها.
بادبادكها، به هوا خواهم برد.
گلدانها آب خواهم داد.
خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم
ريخت.
مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتي در راه ، من مگسهايش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجرهاي شعري خواهم خواند،
هر كلاغي را كاجي خواهم داد.
ما را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
آشتي خواهم داد.
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت
رهی معیری
اشکم ولی به پای عزیزان چکیده ام
خارم ولی به سایه ی گل آرمیده ام
با یاد رنگ و بوی تو، ای نوبهار عشق
همچون بنفشه سر به گریبان کشیده ام
من جلوه ی شباب ندیدم به عمر خویش
از دیگران حدیث جوانی شنیده ام
از جام عافیت می نابی نخورده ام
وز شاخ آرزو گل عیشی نچیده ام
موی سپید را فلکم رایگان نداد
این رشته را به نقد جوانی خریده ام
ای سرو پای بسته! به آزادگی مناز
آزاده من که از همه عالم بریده ام
گر میگریزم از نظر مردمان"رهی"
عیبم نکن که آهوی مردم ندیده ام
روشن کردستانی
به در کعبه سحرگه من ودل دست زدیم
به امیدی که در این خانه کسی هست زدیم
لاجرم دست ارادت به در پیر مغان
خادم کعبه چو در بر رخ ما بست، زدیم
تا نگیرند پی خون کسی دامنمان
خویش را برصف پرهیز کنان مست زدیم
سنگ بر شیشه ی تقوی و قدح از کف دوست
لب ساقی به لب جام چو پیوست زدیم
زیر و بالا همه چون جلوه گه طلعت اوست
گه سراپرده به بالاو گهی پست زدیم
فال بی دولتی و قرعه ی بدبختی خویش
رشته ی الفت ما دوست چو بگسست زدیم
آسمان کرد سیه روز و پریشان ما را
که چرا درخم گیسوی بتان دست زدیم
من و "روشن" اگر از خویش نرستیم ولی
دست در دامن آنکس که زخود رست زدیم
حسین بن منصور حلاج
گر ترا عشوه چنان، شیوه چنین خواهد بود
نی مرا فکر دل و نی غم د ین خواهد بود
درد عشقت ز ازل بود مرا مرهم دل
بی گمان تا به ابد نیز چنین خواهد بود
روز محشر که به سیما همه ممتاز شوند
مهر روی تو مرا، مُهر جبین خواهد بود
آتش غیرت عشق تو چو اغیار بسوخت
دیده ی کیست ندانم که دو بین خواهد بود
در چنان خلق ، که عشق تو دهد جلوه ی حسن
نشود محرم اگر، روح امین خواهد بود
گر تو تشریف دهی کلبه ی احزان مرا
من بر آنم که چو فردوس برین خواهد بود
التفاتی به یکی گوشه ی چشم ار نکنی
سبب آفت صد گوشه نشین خواهد بود
تا که آن طایر قدسی پرو بالی دارد
کار آن ترک کماندار کمین خواهد بود
جان به جانان ده واز مرگ میند یش [حسین]
خود تورا عاقبت کار همین خواهد بود
بسيارى از مورخان معتقدند كه نژاد پارسى )آريايى( حتى قبل از زرتشت و آغاز تمدن بابل،
بهار و سال نو را جشن مىگرفته است و اين رسم، نسل به نسل در ميان آنها استمرار يافته است.
در كتيبههاى برجاى مانده از ايران باستان، به اعيادى به نام »اَكتيو« اشاره شده كه آغاز آن مقارن با
شروع فصل بهار و پايان آن، دوازدهم فروردين ماه بوده است. شايد اين كتيبهها موثقترين سند موجود
براى اثبات قدمت آيين ايرانى نوروز باشد. اما از ادلهى تاريخى كه بگذريم، متون كهن ادبى، بهترين منبع
براى بيان چگونگى شكلگيرى آيين نوروزى است. نويسندگان و شاعران قرن چهارم و پنجم هجرى
همچون حكيم ابوالقاسم فردوسى، منوچهرى، عنصرى، بيرونى، طبرى، مسعودى، مسكويه و ... هر يك
در پارهاى از متون و اشعار بهاريهى خويش از آغاز عيد نوروز، سخن گفتهاند. حكيم فردوسى، پيدايش
نوروز را همزمان با بر تخت نشستن جمشيدشاه مىداند.
جهان انجمن شد بر تخت اوى / از آن، بر شده فره بخت اوى
به جمشيد بر، گوهر افشاندند / هر آن روز را روز نو خواندند
به نوروز نو شاه گيتىفروز/ بر آن تخت بنشست فيروز روز
محمد بن جرير طبرى، نيز جشن نوروز را از ابداعات جمشيد دانسته و آغاز آن را همزمان با شروع فصل
عدالتگسترى او مىداند. وى مىنويسد: »جمشيد علما را فرمود كه آن روز كه من بنشستم به مظالم،
شما نزد من مىباشيد، تا هرچه در او، عدل و داد باشد، بنماييد تا من آن كنم، و آن روز كه به مظالم
نشست، روز هرمز بود از ماه فروردين. پس آن روز را رسم كردند...«.
عدهاى ديگر از شعرا و نويسندگان كهن، پرواز جمشيد به آسمان را كه همزمان با آغاز فصل بهار بوده
است، مبدا و منشا اعياد نوروزى مىدانند. دكتر جلال فرقانى، محقق تاريخ، زبان و ادب فارسى و استاد
دانشگاه در گفتوگو با خبرنگار روزنامهى اصفهان زيبا مىگويد: »در متون كهن از قول ابوريحان بيرونى
آمده است كه جمشيد، پادشاه بزرگ ايران زمين در آغاز حكمرانى خويش به دست انسانهاى خردمند و
جنيان، گردونهاى ساخت كه از طريق آن مىشد به آسمان پرواز كرد. وى در نخستين روز فصل بهار، عزم
خود را راسخ نمود تا بر گردونهاش سوار شود و به آسمان پرواز كند. در آن روز، خواستهى جشميد محقق
شد و او به همراه لشكرى از موجودات ناشناخته به سوى آسمانها شتافت. از آن زمان به بعد، به
دستور جمشيد، آغاز فصل بهار را جشن گرفتند و اين رسم، سينه به سينه منتقل گشت«. وى ادامه
مىدهد: »در اغلب متون ادبيات فارسى، سخن راندن از نوروز و فصل بهار و به ويژه بيان چگونگى پيدايش
رسوم نوروزى، با اسطوره و داستان گره خورده است. از اين قبيل متون كه بگذريم، در پارهاى از كتب نيز،
نويسنده به دور از اغراق و غلو، به آغاز نوروز اشاره كرده است. مثلاً در جايى نوشتهاند كه ايرانيان
باستان در فصلهاى سرد سال، به جهت پرهيز از سرما و يخبندان مجبور بودند در خانههاى خويش
بمانند و مجال بيرون آمدن از خانه را نمىيافتند اما آغاز فصل بهار براى آنها به معناى رهايى از اسارت در
خانه و ورود دوباره به دشت و دمن بود لذا ايرانيان از آغاز فصل بهار همواره به وجد آمده و مىكوشيدند كه
آن را به نوعى، گرامى بدارند. در جايى ديگر نيز خيام، خود مىنويسد كه علت برگزارى عيد نوروز،
بازگشتن خورشيد به برج حمل و آغاز گرما به طبيعت است«. به هر حال،جشن نوروز به هر شكل و
سياقى كه آغاز شده باشد، بهانهاى است براى شكر نعمت بهار و بازگشتن طراوت و سرزندگى به دامان
طبيعت و اين، نشان از روحيهى لطيف و نازكانديشى ايرانيان دارد.
ابوالحسن ورزی
نه ذوق نغمه، نه آزادی فغان دارم
چه سود از آنکه به شاخ گل آشیان دارم
نه زیب محفل انسم، نه زینت جمعم
من آن گلم که نه گلچین، نه باغبان دارم
زماجرای دل آتشین خود چون شمع
بسی حکالیت ناگفته بر زبان دارم
ز دور عشق، که چون ابر نوبهار گذشت
به یادگار همین چشم خون فشان دارم
هنوز یاد تورا، ای چراغ روشن عشق
چون شمع مرده به خلوت سرای جان دارم
نصیب دشمنم از گردش زمانه مباد
غمی که من به دل از جور دوستان دارم
متاع صدق و صفا را، به هیچ نستانند
از آن د کان که به بازار عاشقان دارم
شکوه صبح سعادت قرین یک نفس است
من این پیام، به دل های کامران دارم
جزآنکه تازه کند درد و داغ دیرین را
دگر چه حاصلی از گردش زمان دارم
مسافر
دم غروب، ميان حضور خسته اشيا.
نگاه منتظري حجم وقت را ميديد.
و روي ميز،هياهوي چند ميوه نوبر
به سمت مبهم ادارك مرگ جاري بود.
و بوي باغچه را، باد، روي فرش فراغت
نثار حاشيه صاف زندگي ميكرد.
و مثل بادبزن ، ذهن، سطح روشن گل را
گرفته بود به دست
و باد ميزد خود را.
مسافر از اتوبوس
پياده شد:
«چه آسمان تميزي!»
و امتداد خيابان غربت او را برد.
غروب بود.
صداي هوش گياهان به گوش ميآمد.
مسافر آمده بود.
و روي صندلي راحتي ، كنار چمن
نشسته بود:0
«دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
تمام راه به يك چيز فكر ميكردم
و رنگ دامنهها هوش از سرم ميبرد.
خطوط جاده در اندوه دشتها گم بود.
چه درههاي عجيبي!
و اسب، يادت هست،
سپيده بود
و مثل واژه پاكي، سكوت سبز چمنزار را چرا ميكرد.
و بعد، غربت رنگين قريههاي سر راه.
و بعد تونلها.
دلم گرفته،
دلم عجيب گرفته است.
و هيچ چيز،
نه اين قايق خوشبو، كه روي شاخه نارنج ميشود خاموش،
نه اين صداقت حرفي، كه در سكوت ميان دو برگ اين گل
شب بوست،
نه، هيچ چيز مرا از هجوم خالي اطراف.
نميرهاند.
و فكر ميكنم
كه اين ترنم موزون حزن تا به ابد
شنيده خواهد شد.»
نگاه مرد مسافر به روي زمين افتاد:
«چه سيبهاي قشنگي!
حيات نشئه تنهايي است.»
و ميزبان پرسيد:
قشنگ يعني چه؟
قشنگ يعني تعبير عاشقانه اشكال
و عشق، تنها عشق
ترا به گرمي يك سيب ميكند مأنوس.
و عشق، تنها عشق
مرا به وسعت اندوه زندگيها برد،
مرا رساند به امكان يك پرنده شدن.
و نوشداروي اندوه؟
صداي خالص اكسير ميدهد اين نوش.
و حال شب شده بود.
چراغ روشن بود.
و چاي مي خوردند.
چرا گرفته دلت، مثل آنكه تنهايي.
چقدر هم تنها!
خيال ميكنم
دچار آن رگ پنهان رنگها هستي.
دچار يعني
عاشق.
و فكر كن كه چه تنهاست
اگر كه ماهي كوچك دچار آبي درياي بيكران باشد
چه فكر نازك غمناكي!
و غم تبسم پوشيده نگاه گياه است.
و غم اشاره محوي به رد وحدت اشياست.
خوشا به حال گياهان كه عاشق نورند
و دست منبسط نور روي شانه آنهاست.
نه، وصل ممكن نيست،
هميشه فاصلهاي هست.
اگرچه منحني آب بالش خوبي است سطر بعد
براي خواب دل آويز و ترد نيلوفر،
هميشه فاصلهاي هست.
دچار بايد بود
و گرنه زمزمه حيرت ميان دو حرف
حرام خواهد شد.
و عشق
سفر به روشني اهتراز خلوت اشياست.
و عشق
صداي فاصلههاست.
صداي فاصلههايي كه
غرق ابهامند.
نه،
صداي فاصلههايي كه مثل نقره تميزند.
و با شنيدن يك هيچ ميشوند كدر.
هميشه عاشق تنهاست.
و دست عاشق در دست ترد ثانيههاست.
و او ثانيهها ميروند آن طرف روز .
و او ثانيهها روي نور ميخوابند.
و او و ثانيهها بهترين كتاب جهان را.
به آب ميبخشند.
و خوب ميدانند
كه چي ماهي هرگز.
هزار و يك گره رودخانه را نگشود.
و نيمه شبها، با زورق قديمي اشراق
در آبهاي هدايت روانه ميگردند.
و تا تجلي اعجاب پيش ميرانند.
هواي حرف تو آدم را
عبور ميدهد از كوچه باغهاي حكايات
و در عروق چنين لحن
چه خون تازه محزوني!
حياط روشن بود
و باد ميآمد
و خون شب جريان داشت در سكوت دو مرد.
«اتاق خلوت پاكي است.
براي فكر چه ابعاد سادهاي دارد!
دلم عجيب گرفته است.
خيال خواب ندارم.»
كنار پنجره رفت
و روي صندلي نرم پارچهاي
نشست:
«هنوز در سفرم.
خيال ميكنم
در آبهاي جهان قايقي است
و من مسافر قايق هزارها سال است
سرود زنده دريانوردهاي كهن را
به گوش روزنههاي فصول ميخوانم
و پيش ميرانم .
مرا سفر به كجا ميبرد؟
كجا نشان قدم ناتمام خواهد ماند.
و بند كفش به انگشتهاي نرم فراغت
گشوده خواهد شد؟
كجاست جان رسيدن، و پهن كردن يك فرش
و بي خيال نشستن
و گوش دادن به
صداي شستن يك ظرف زير شير مجاور؟
و در كدام بهار
درنگ خواهي كرد.
و سطح روح پر از برگ سبز خواهد شد؟
شراب بايد خورد
و در جواني يك سايه راه بايد رفت،
همين.
كجاست سمت حيات؟
من از كدام طرف ميرسم به يك هدهد؟
و گوش كن، كه همين حرف در تمام سفر
هميشه پنجره خواب را بهم ميزد.
چه چيز در همه راه زير گوش تو ميخواند؟
درست فكر كن
كجاست هسته پنهان اين ترنم مرموز؟
چه چيز پلك ترا ميفشرد،
چه وزن گرم دل انگيزي؟
سفر دراز نبود:
عبور چلچله از حجم وقت كم ميكرد.
و در مصاحبه باد و شيروانيها
اشارهها به سرآغاز هوش بر ميگشت.
در آن دقيقه كه از آن ارتفاع تابستان
به «جاجرود» خروشان نگاه ميكردي،
چه اتفاق افتاد.
كه خواب سبز ترا سارها درو كردند؟
و فصل، فصل درو بود.
و با نشستن يك سار روي شاخه يك سرو
كتاب فصل ورق خورد
و سطر اول اين بود:
حيات، غفلت رنگين يك دقيقه «حوا»ست.
نگاه ميكردي:
ميان گاو و چمن ذهن باد در جريان بود.
به يادگاري شاتوت روي پوست فصل
نگاه ميكردي،
حضور سبز قبايي ميان شبدرها
خراش صورت احساس را مرمت كرد.
ببين، هميشه خراشي است روي صورت احساس.
هميشه چيزي، انگار هوشياري خواب،
به نرمي قدم مرگ ميرسد از پشت
و روي شانه ما دست ميگذارد
و ما حرارت انگشتهاي روشن او را
بسان سم گوارايي
كنار حادثه سر ميكشيم.
«و نيز» ، يادت هست،
و روي ترعه آرام؟
در آن مجادله زنگدار آب و زمين
كه وقت از پس منشور ديده ميشد
تكان قايق، ذهن ترا تكاني داد:
غبار عادت پيوسته در مسير تماشاست.
هميشه با نفس تازه راه بايد رفت.
و فوت بايد كرد
كه پاك پاك شود صورت طلايي مرگ.
كجاست سنگ رنوس؟
من از مجاورت يك درخت ميآيم
كه روي پوست آن دستهاي ساده غربت
اثر گذاشته بود:
«به يادگار نوشتم خطي ز دلتنگي».
شراب را بدهيد.
شتاب بايد كرد:
من از سياحت در يك حماسه ميآيم
و مثل آب
تمام قصه سهراب و نوشدارو را
روانم.
سفر مرا به در باغ چند سالگيام برد.
و ايستادم تا
دلم قرار بگيرد،
صداي پرپري آمد
و در كه باز شد
من از هجوم حقيقت به خاك افتادم.
و بار ديگر در زير آسمان «مزامير»،
در آن سفر كه لب رودخانه «بابل» ،
به هوش آمدم،
نواي بربط خاموش بود
و خوب گوش كه دادم، صداي گريه ميآمد
و چند بربط بي تاب
به شاخههاي تر بيد تاب ميخوردند.
و در مسير سفر راهبان پاك مسيحي
به سمت پرده خاموش «ارمياي نبي» اشاره ميكردند.
و من بلند بلند «كتاب جامعه» ميخواندم.
و چند زارع لبناني
كه زير سدر كهن سالي
نشسته بودند
مركبات درختان خويش را در ذهن
شماره ميكردند.
كنار راه سفر كودكان كور عراقي
به خط «لوح حمورابي»
نگاه ميكردند.
و در مسير سفر روزنامههاي جهان را
مرور ميكردم
سفر پر از سيلان بود.
و از تلاطم صنعت تمام سطح سفر
گرفته بود و سياه
و بوي روغن ميداد.
و روي خاك سفر شيشههاي خالي مشروب،
شيارهاي غريزه، و سايههاي مجال
كنار هم بودند.
ميان راه سفر، از سراي مسلولين
صداي سرفه ميآمد.
زنان فاحشه در آسمان آبي شهر
شيار روشن «جت»ها را
نگاه ميكردند
و كودكان پي پرپرچهها روان بودند،
سپورهاي خيابان سرود ميخواندند.
و شاعران بزرگ
به برگهاي مهاجر نماز ميبردند.
و راه دور سفر، از ميان آدم و آهن
به سمت جوهر پنهان زندگي ميرفت،
به غربت تر يك جوي آب ميپيوست،
به برق ساكت يك فلس،
به آشنايي يك لحن،
به بيكراني يك رنگ،
سفر مرا به زمينهاي استوايي برد.
و زير سايه آن «بانيان» سبز تنومند
چه خوب يادم هست
عبارتي كه به ييلاق ذهن وارد شد:
وسيع باش، و تنها، و سر به زير، و سخت.
من از مصاحبت آفتاب ميآيم،
كجاست سايه؟
ولي هنوز قدم گيج انشعاب بهار است.
و بوي چيدن از دست باد ميآيد.
و حس لامسه پشت غبار حالت نارنج
به حال بيهوشي است.
در اين كشاكش رنگين، كسي چه ميداند
كه سنگ عزلت من در كدام نقطه فصل است.
هنوز جنگل، ابعاد بي شمار خودش را، نميشناسد.
هنوز برگ ، سوار حرف اول باد است.
هنوز انسان چيزي به آب ميگويد
و در ضمير چمن جوي يك مجادله جاري است.
و در مدار درخت
طنين بال كبوتر ، حضور مبهم رفتار آدميزاد است.
صداي همهمه ميآيد.
و من مخاطب تنهاي بادهاي جهانم.
و رودهاي جهان رمز پاك محو شدن را
به من ميآموزند،
فقط به من،
و من مفسر گنجشكهاي دره گنگم
و گوشواره عرفان نشان تبت را
براي گوش بي آذين دختران بنارس
كنار جاده «سرنات» شرح دادهام.
به دوش من بگذار اي سرود صبح «ودا»ها
تمام وزن طراوت را
كه من
دچار گرمي گفتارم.
و از تمام درختان زيت خاك فلسطين
وفور سايه خود را به من خطاب كنيد،
به اين مسافر تنها، كه از سياحت اطراف «طور» ميآيد
و از حرارت «تكليم» در تب و تاب است.
ولي مكالمه، يك روز، محوخواهد شد
و شاهراه هوا را
شكوه شاهپركهاي انتشار حواس
سپيد خواهد كرد.
براي اين غم موزون چه شعرها كه سرودند!
ولي هنوز كسي ايستاده زير درخت.
ولي هنوز سواري است پشت باره شهر.
كه وزن خواب خوش فتح قادسيه
به دوش پلكتر اوست.
هنوز شيهه اسبان بي شكيب مغولها
بلند ميشود از خلوت مزارع ينجه.
هنوز تاجر يزدي، كنار «جاده ادويه»
به بوي امتعه هند ميرود از هوش.
و در كرانه «هامون» هنوز ميشنوي:
بدي تمام زمين را فرا گرفت.
هزار سال گذشت.
صداي آب تني كردني به گوش نيامد.
و عكس پيكر دوشيزهاي در آب نيفتاد.
و نيمه راه سفر، روي ساحل «جمنا»
نشسته بودم
و عكس «تاج محل» را در آب
نگاه ميكردم:
دوام مرمري لحظههاي اكسيري و پيشرفتگي حجم زندگي در
مرگ.
ببين، دو بال بزرگ
به سمت حاشيه روح آب در سفرند.
جرقههاي عجيبي است در مجاورت دست.
بيا و ظلمت ادارك را چراغان كن
كه يك اشاره بس است:
حيات ضربه آرامي است
به تخته سنگ «مگار».
و در مسير سفر مرغههاي «باغ نشاط» غبار تجربه را از
نگاه من شستند،
به من سلامت يك سرو را نشان دادند.
و من عبادت احساس را،
به پاس روشني حال،
كنار «تال» نشستم، و گرم زمزمه كردم.
عبور بايد كرد
و هم نورد افقهاي دور بايد شد.
و گاه در رگ يك حرف خيمه بايد زد.
عبور بايد كرد
و گاه از سر يك شاخه توت بايد خورد.
من از كنار تغزل عبور ميكردم
و موسم بركت بود
و زير پاي من ارقام شن لگو ميشد.
زني شنيد،
كنار پنجره آمد نگاه كرد به فصل،
در ابتداي خودش بود.
و دست بدوي او شبنم دقايق را
به نرمي از تن احساس مرگ بر ميچيد.
من ايستادم.
و آفتاب تغزل بلند بود
و من مواظب تبخير خوابها بودم.
و ضربههاي گياهي عجيب را به تن ذهن
شماره ميكردم:
خيال ميكرديم
بدون حاشيه هستيم.
خيال ميكرديم
ميسان متن اساطيري تشنج ريباس
شناوريم
و چند ثانيه غفلت، حضور هستي ماست.
در ابتداي خطير گياهها بوديم.
كه چشم زن به من افتاد:
صداي پاي تو آمد: خيال كردم باد
عبور ميكند از روي پردههاي قديمي.
صداي پاي ترا در حوالي اشيا
شنيده بودم.
كجاست جشن خطوط؟
نگاه من به تموج، به انتشار تن من.
من از كدام طرف ميرسم به سطح بزرگ؟
و امتداد مرا تا مساحت تر ليوان
پر از سطوح عطش كن.
كجا حيات به اندازه شكستن يك ظرف
دقيق خواهد شد
و راز رشد پنيرك را
حرارت ذهن اسب ذوب خواهد كرد؟
و در تراكم زيباي دستها، يك روز،
صداي چيدن يك خوشه را به گوش شنيديم.
و در كدام زمين بود.
كه روي هيچ نشستيم.
و در حرارت يك سيب دست ورو شستيم؟
جرقههاي محال از وجود بر ميخاست.
كجا هراس تماشا لطيف خواهد شد
و ناپديدتر از راه يك پرنده به مرگ؟
و در مكالمه جسمها مسير سپيدار
چقدر روشن بود!
كدام راه مرا ميبرد به باغ فواصل؟
عبور بايد كرد.
صداي باد ميآيد، عبور بايد كرد
و من مسافرم، اي بادهاي همواره!
مرا به وسعت تشكيل برگها ببريد.
مرا به كودكي شور آبها برسانيد.
و كفشهاي مرا تا تكامل تن انگور
پر از تحرك زيبايي خضوع كنيد.
دقيقههاي مرا تا كبوتران مكرر
در آسمان سپيد غريزه اوج دهيد.
و اتفاق وجود مرا كنار درخت
بدل كنيد به يك ارتباط گمشده پاك.
و در تنفس تنهايي
دريچههاي شعور مرا بهم بزنيد.
روان كنيدم دنبال بادبادك آن روز
مرا به خلوت ابعاد زندگي ببريد.
حضور «هيچ» ملايم را
به من نشان بدهيد.»
|
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن
|
دور فلک درنگ ندارد شتاب کن | |
|
زان پیشتر که عالم فانی شود خراب
|
ما را ز جام باده گلگون خراب کن | |
|
خورشید می ز مشرق ساغر طلوع کرد |
گر برگ عیش میطلبی ترک خواب کن | |
|
روزی که چرخ از گل ما کوزهها کند
|
زنهار کاسه سر ما پرشراب کن | |
|
ما مرد زهد و توبه و طامات نیستیم
|
با ما به جام باده صافی خطاب کن | |
|
کار صواب باده پرستیست حافظا
|
برخیز و عزم جزم به کار صواب کن |
بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه که بودم
در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد عطر صد خاطره پيچيد
يادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم
ساعتی بر لب آن جوی نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشای نگاهت
آسمان صاف و شب آرام،
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست بر آورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
يادم آمد تو به من گفتی از اين عشق حذر کن
لحظه ای چند بر اين آب نظر کن
آب آينه عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است
باش فردا که دلت با دگران است
تا فراموش کنی چندی از اين شهر سفر کن
با تو گفتم حذر از عشق ندانم ، نتوانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی ، من نه رميدم نه گسستم
باز گفتم که تو صيادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم ، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ريخت،
مرغ شب ناله تلخی زد و بگريخت،
اشک در چشم تو لرزيد،ماه بر عشق تو خنديد
يادم آمد که دگر از تو جوابی نشنيدم
پای در دامن اندوه کشيدم، نه گسستم نه رميدم
رفت در ظلمت شب آن شب و شبهای دگر هم ،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نکنی ديگر از آن کوچه گذر هم،
بی تو اما به چه حالی من از آن کوچه گذشتم ...!
فریدون مشیری
شعر زیبای کوچه رو از زنده یاد مشیری در سال جدید به تمام دوستان و عاشقان تقدیم میکنم
.ضمنا یادی هم از عزیز از دست رفته ام میکنم که من رو تشویق به حفظ این شعر کرد
و مهمتر اینکه راه زندگی را برایم روشن کرد.
کرشمه
|
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
|
وان مواعید که کردی مرواد از یادت | |
|
در شگفتم که در این مدت ایام فراق
|
برگرفتی ز حریفان دل و دل میدادت | |
|
برسان بندگی دختر رز گو به درآی
|
که دم و همت ما کرد ز بند آزادت | |
|
شادی مجلسیان در قدم و مقدم توست
|
جای غم باد مر آن دل که نخواهد شادت | |
|
شکر ایزد که ز تاراج خزان رخنه نیافت
|
بوستان سمن و سرو و گل و شمشادت | |
|
چشم بد دور کز آن تفرقهات بازآورد
|
طالع نامور و دولت مادرزادت | |
|
حافظ از دست مده دولت این کشتی نوح
|
ور نه طوفان حوادث ببرد بنیادت |