غزلی زیبا از حافظ

یاری اندر کس نمی‌بینیم یاران را چه شد

 

دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد

آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ پی کجاست

 

خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد

کس نمی‌گوید که یاری داشت حق دوستی

 

حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد

لعلی از کان مروت برنیامد سال‌هاست

 

تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد

شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار

 

مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد

گوی توفیق و کرامت در میان افکنده‌اند

 

کس به میدان در نمی‌آید سواران را چه شد

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست

 

عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد

زهره سازی خوش نمی‌سازد مگر عودش بسوخت

 

کس ندارد ذوق مستی میگساران را چه شد

حافظ اسرار الهی کس نمی‌داند خموش

 

از که می‌پرسی که دور روزگاران را چه شد

ای دل نگفتمت ....-غزلی از شیخ عجل سعدی شیرازی

امروز در فراق تو دیگر به شام شد

 

ای دیده پاس دار که خفتن حرام شد

بیش احتمال سنگ جفا خوردنم نماند

 

کز رقت اندرون ضعیفم چو جام شد

افسوس خلق می‌شنوم در قفای خویش

 

کاین پخته بین که در سر سودای خام شد

تنها نه من به دانه خالت مقیدم

 

این دانه هر که دید گرفتار دام شد

گفتم یکی به گوشه چشمت نظر کنم

 

چشمم دور بماند و زیادت مقام شد

ای دل نگفتمت که عنان نظر بتاب

 

اکنونت افکند که ز دستت لگام شد

نامم به عاشقی شد و گویند توبه کن

 

توبت کنون چه فایده دارد که نام شد

از من به عشق روی تو می‌زاید این

سخن

طوطی شکر شکست که شیرین کلام شد

ابنای روزگار غلامان به زر خرند

 

سعدی تو را به طوع و ارادت غلام شد

آن مدعی که دست ندادی ببند کس

 

این بار در کمند تو افتاد و رام شد

شرح غمت به وصف نخواهد شدن تمام

 

روز های پر دردی را سپری می کنیم

جهدم به آخر آمد و دفتر تمام شد