آه ! ای خاموش ...-شعر نو

آه ! ای خاموش ...

منکه در خاکستر بادم

منکه تنها مانده با يادم

ای جدا از شاخه ها بی هم

ای همه در خويشتن ها گم

من جدا از خويش افتادم .

اين همه آئينه را تصوير تو : تصوير

لحظه هايم از تو لبريز است .

من جدا از من

کنار تو

من تهی از يادهای من

بياد يادهای تو

من بدريای سياه شب

موجها در مشت

چشم در راه قايق لبخندهای تو

من سکوت دردهای من

سرود تو

من جدا از من

برای تو

براه تو .

آه ! ای خاموش ! ...

ای تهی ، ای خسته ، ای بيزار

سر ز ديواری که می سازی به دست خود ، به دور خويش بيرون آر

آه ! بنگر هر کجا ديوارها را با زمين هموار

خستگان ، بيزارها را از نشاط زندگی سرشار

آه ! ای حاموش ، ای خوابيده ، ای افسونی ، ای بيمار .

سر ز ديواری که می سازی به دست خود ، به دور خويش بيرون آر !

آه ! ای خاموش !

لحظه هايم از تو لبريز است

ای همه تصوير : در آئينه ، در تصوير .

زندگينامه مريم حيدر زاده

 

من متولد ٢٩ آبان ١٣۵۶

هستم. متولد و ساکن تهران

هستم. من از هشت

سالگی شعر را شروع کردم .

من تقريباً سه سال و نيم

سن داشتم که عمل آب

مرواريد روی چشمم انجام

شد . سه نظر راجع به اين

عمل وجود داره . يک سری از

پزشک ها معتقد هستند که

دستگاه های بيمارستان عفونی بوده و عصب چشم راست من از بين رفته و

چشم چپ هم ضعيف شده . يک سری هم اين اشتباه رو می گذارند به

حساب ناشی بودن و سهل انگاری پزشک . به هر حال من می گذارم به

حساب يک کليد طلايی که در تقدير انسان وقتی نهفته باشه تمام اتفاقاتی

که ميافته به نظر من بهانه هست . البته من خيلی از تصويرها رو يادمه .يک

عروسک دارم که مال دو سالگ يم هست به اسم " نينا " که کاملاً اون رو

يادمه و يک پلنگ صورتی ... و عينک ذره بينی که خوشخبتانه ديگه نمی زنم!

و رنگها رو هم بخصوص يادم مياد مخصوصأ رنگ سرخ . من هميشه دسته گل

های عروس ها رو خراب می کردم و گل سرخ ها رو هميشه می چيدم !

بيشترين گل ها رو هم از دسته گل عروسی خالم چيدم که همين جا

ازشون معذرت خواهی می کنم ! من نه تا کتاب منتشر شده دارم که دو تا از

اونها نثر هست . يکی رو سال ١٣٨٠ منتشر کردم به اسم "نامه هايی که

پاره کردم " و يکی ديگه از اونها ارديبهشت سال جاری ( ١٣٨٣ ) منتشر شد به

نام "نامه هايی که پاره کرد ی" ... اين سلسله مراتب نامه های عاشقانه ای

هست که هر چند سال يک بار نوشته ميشه . بسياری از دوستان، حتی از

خارج از ايران بعد از انتشار کتاب اول نثر من جواب تک تک اين نامه ها رو

دادند و اين برای من خيلی زيبا بود و نامه های خواننده گان رو در کتاب دوم

چاپ کردم .اولين کتاب من "پروانه ات خواهم ماند " نام داره . داستان اين بر

می گرده به کارگردان خوب شبکه سه تلويزيون ايران آقای کاشانی که من

خيلی ازشون تشکر می کنم و هميشه هم گفتم که آغاز کار من با ايشون

بود .ايشون کارگردان يک برنامه تلويزيونی بودند به نام "شب های تابستان "

که از شبکه اول سيما پخش می شد . قرار يک مصاحبه ای رو برای من و

برای المپياد گذاشتند و در اون سوالاتی می کردند . در اين سوالات رسيديم

به شعر و ادبيات و آخرش گفتند يک تفعل به حافظ بزن و بخون . اتفاقاً شعر

"چو بشنوی سخن اهل دل نگو که خطاست " در اومد . اون رو خو ندم و تموم

شد . چند ماه بعد از اون مصاحبه با من تماس گرفتند و گفتند که يک جنگ

اجتماعی رو در شبکه سه سيما تشکيل دادند و به من گفتند که تو حاضری

اجرای بخش ادبی اون رو به عهده بگيری؟ اين کار رو قبول کردم و کار خيلی

قشنگی هم بود . يک سال و نيم اين کار رو به شکل م داوم انجام دادم که

خوشبختانه با استقبال خيلی زيادی هم مواجه شد . من هفته ای يک بار

بايد همه نامه ها رو بررسی می کردم و جواب می دادم . تا اينکه اين برنامه

هم مثل همه قصه ها و نامه ها تموم شد .بعد از اين کار آقای کاشانی

پيشنهاد کردند حالا شعرهايی که توی اين جنگ خوندی رو در قالب يک کتاب

ارائه بده . من هم اين کار رو کردم و همين جا از نشر معين و پروين هم تشکر

می کنم و از ناشر بسيار گلم آقای رامسری که هر سال به من قول دادند

که برای ارديبهشت که نمايشگاه کتاب هست، کتاب من رو برسونند . تا حالا

هيچ وقت هم بدقولی نکردند و من هم خيلی ازشون تشکر می کنم .رشته

دبيرستان من انسانی بود اما رشته دانشکده من متاسفانه حقوق قضايی

دانشگاه تهران بود . . من خودم ادبيات رو دوست داشتم . زمان انتخاب رشته

که رسيد، همه مخصوصاً کادر مدرسه ای که توش تحصيل می کردم گفتند

به خاطر معدلت حقوق بخون ! من فکر می کردم شايد قسمت های عملی

اين رشته بتونه من رو جذب بکنه .مثل رفتن به

دادگاه، زندان ها و ... چون اين جاها با

احساسات مردم ارتباط داره و ميتونه برای

کسی که عشق به شعر و ادبيات داره مؤثر

باشه. ولی متاسفانه ما حتی يک جلسه

عملی هم توی دانشگاه تهرانی که اين همه

ازش صحبت می کنند نداشتيم ! يعنی چهار

سال تئوری خونديم . ترم دوم بود که من

متاسفانه متوجه شدم و ديدم که نمی تونم اين

رشته رو تحمل کنم ! اما به اصرار مادرم اين چهار

سال رو تموم کردم و کاملاً درس رو بوسيدم و

گذاشتم کنار ...

مي خوام برات بميرم شايد آه باور-مریم حیدرزاده

نمي خوام از آسمون چيزي برات بيارم

عكستو رو قله ي هيماليا بذارم

نمي خوام از پشت ابر ماهو واست بچينم

فقط تو خواب و رؤيا تو باشي در آنارم

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

من نمي خوام تو ويام سوار ابرا بشم

تو آرزوي آالم باز با تو تنها بشم

من نمي خوام آه با شعر حرفمو گفته باشم

توي خيالم واسه تو شب يلدا باشم

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

من نمي خوام فكر آني آه عاشقيم يه حرفه

يه آم اگه نباشي آب مي شه ، مثل برفه

دلم مي خواد بدوني دلم مث يه درياس

به وسعت نگاهت ، عميق و خيس و ژرفه

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

من نمي خوام بگم آه چشات خود ستارس

چشات اگه نباشه ستاره بي اشارس

من نمي خوام رو آاغذ فقط نوشته باشم

ديدن روي ماهت تولد دوبارس

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

من نمي خوام بگم آه صد بار واسه تو مردم

قد تموم دنيا عاشق و دلسپردم

مي خوام خودت حس آني بدون طعم حرفت

چه قدر تو قحطي نور ، لحظه ها رو شمردم

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

من نمي خوام بهار شه ، من عاشق پاييزم

پاييز مي شه عاشق تر واسه تو اشك مي ريزم

من نمي خوام عاشقيم مثل بقيه باشه

فقط بگم فدات شم ، فقط بگم عزيزم

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

من نمي خوام با چشمام بهت بگم ديوونم

من دوس دارم بگي آه ، نگو ، خودم مي دونم

من نمي خوام آخر قصه مونو بدوني

من نمي خوام زبوني بگم پيشت مي مونم

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

نمي خوام از اون بالا ماهو برات بدزدم

يا آه نشونت بدم عاشقيمو با غصم

من نمي خوام آه دنيا فقط تو رؤيا باشه

از گلاي ارآيده قصري برات بسازم

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

من نمي خوام داشتنت ، واسه من آسون بشه

نعمت با تو بودن ، اينجا فراوون بشه

من نمي خوام با خودت ، بگي آه نه محاله

مريم عاشق من ، شبيه مجنون بشه

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات ، مرگو آسونتر آني

من نمي خوام بگم آه بباري بارون مياد

به خاطر تو چشم گلاي رز خون مياد

من نمي خوام فكر آني حرفاي عاشقونم

همين جور آسون مي ره ، همين جور آسون مياد

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

من نمي خوام آه آوه و بشكافمش با تيشه

پر سياوشونو ببرمش با ريشه

من نمي خوام تو نامه يه قولي داده باشم

آه مي مونم آنارت حتي پس از هميشه

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

نمي خوام اين نوشته ، آارا رو بدتر آنه

پلكاتو سنگين آنه ، اون چشاتو تر آنه

من نمي خوام با حرفام يه وقت دلت بلرزه

آتيش تصميممو رنگ خاآستر آنه

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

من نمي خوام بگي نه ، مي خوام برات بميرم

براي اولين بار اجازه نگيرم

من نمي خوام فكر آني ، رها مي شم با مردن

مرگ منم مي گه آه صيد توام اسيرم

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

ديگه دارم مي ميرم ببين چشامو بستم

به عشق مردن برات ، تو انتظار نشستم

من نمي خوام آه قلبي براي من بشكنه

من نمي خوام بشكني ، من واسه تو شكستم

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

من واسه ي تو مردم ، اين حرف آخرينه

دوس ندارم به جز تو ، آسي اينو ببينه

تو توي آسمون باش ، اين جاها جاي تو نيست

تو قلب آسموني ، اينجا زير زمينه

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر آني

من نمي خوام گل برام بياريي پرپر آني

اين شعر آخريمو يه وقت از بر آني

بقيه روزاي طلايي عمر تو

يه وقت خدا نكرده با سرزنش سر آني

مي خوام برات بميرم شايد آه باور آني

شايد با برق چشمات مرگو آسونتر کنی

غزلی از فروغی بسطامی

زان سر زلف مرا بی سرو سامان کردی خاطرم جمع نشد تا تو پریشان کردی
من به سودای غمت اشک به دامن کردم تا تو از سنبل تر مشک به دامان کردی
سینه صد چاک و جگر پاره خدا را بنگر که چه‌ها با من از آن چاک گریبان کردی
حیرتی دارم از آن صورت زیبا که تو راست که به یک جلوه مرا صورت بی جان کردی
عندلیب دل من نغمه سرا شد روزی کانجمن را ز رخت صحن گلستان کردی
خون بهای دلم از لعل گهربار بیار چون به خون غرقه‌اش از خنجر مژگان کردی
نام شمشیر تو آسایش جان باید کرد که ز کشتن همه دشوار من آسان کردی
سالها در طلبت گوشه‌نشینی کردم تا گذاری به سر گوشه‌نشینان کردی
هم نشینان تو از بوی ریاحین مستند وه که در کار سمن و سنبل و ریحان کردی
تا فروغی نظری در رخ زیبای تو کرد فارغش از مه و خورشید درخشان کردی

اثری از استاد فرشچیان

سخنان شریعتی2

 

 

چه زبانی صادقتر وزلالتر و بی ریاتر از زبانی که کلماتش ، نه لفظ است ونه خط .اشک است وهر عبارتش نامه ای ، ضجه ی دردی ،فریاد عاشقانه ی شوقی؟ مگر نه اشک زیبا ترین شعر ، وبی تابترین عشق وگدازترین ایمان وداغترین اشتیاق و تب دار ترین احساس وخالصانه ترین گفتن ولطیف ترین دوست داشتن است . که همه در کوره ی یک دل ، بهم امیخته و ذوب شده اند وقطره ای گرم شده اند نامش اشک . اشک که می میبارد وناله که بر می اید وگریه که اندک اندک در دل می رود وناگهان در گلو میگیرد وراه نفس را می بندد وناچار منفجر می شود این زبان صادق و طبیعی شوق واندوه ودرد وعشق یک انسان است.

 

سخنان شریعتی1

 خدایا رحمتی کن تا ایمان ، نام و نان برایم نیاورد

قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم

تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند

نه از آنها که پول دین می گیرند و برای دنیا کار می کنند.

دو ترانه زبیا سروده نادر ابراهیمی

 

 

ترانه ی « تصویر وطن »

ترانه سرا : نادر ابراهیمی

آهنگساز و رهبر نوازندگان : فریدون شهبازیان

خواننده : محمد نوری

 

 

 

ای سلامم ، ای سرودم

ای نگهبان وجودم

ای غمم تو، شادی ام تو

مایه آزادی ام تو ...         ای وطن!

 

ای دلیل زنده بودن

ای سرودی صادقانه

ای دلیل زنده ماندن

جانپناهی جاودانه ...      ای وطن!

 

همچو رویش در بهاران

همچو جان در هر بدن

مثل بوی عطر گلها

مثل سبزی چمن ...       ای وطن!

 

مثل راز شعر حافظ

مثل آواز قناری

همچو یاد خوشترینها

همچو باران بهاری ...      ای وطن!

 

مثل غم در مرگ مادر

مثل كوهٍ غُصه هايی

مثل سربازان عاشق

قهرمان قصه هايی ...     ای وطن!

 

همچو آواز بلندی

از بلندیهای پاك

باغروری، با گذشتی

با وفایی همچو خاك ...    ای وطن!

ای وطن!

ای وطن!

 

 

 

 

سفر به خاطر وطن

 

ترانه ی « سفر به خاطر وطن »

ترانه و طرح آهنگ : نادر ابراهیمی

تنظیم كننده برای اركستر  و رهبر گروه نوازندگان : فریدون شهبازیان

خواننده : محمد نوری

 

 

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس                 چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 

ما برای بوسیدن خاك سر قله ها                    چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 

ما برای آنكه ایران        گوهری تابان شود         خون دلها خورده ایم

خون دلها خورده ایم

 

ما برای آنكه ایران         خانه خوبان شود          رنج دوران برده ایم

رنج دوران برده ایم

 

 

ما برای بوئیدن بوی گل نسترن                       چه سفرها كرده ایم، چه سفرها كرده ایم

 

ما برای نوشیدن شورابه های كویر                  چه خطرها كرده ایم، چه خطرها كرده ایم

 

 

ما برای خواندن این قصه عشق به خاك            خون دلها خورده ایم

خون دلها خورده ایم

 

ما برای جاودانه ماندن این عشق پاك               رنج دوران برده ایم

رنج دوران برده ایم

 

دوستان عزیز برای شنیدن ترانه به لینک زیر مراجعه کنید:

http://naderebrahimi.info/songs.htm

 

غزلی زیبا از فروغی بسطامی

لب پیمانه اگر بر لب جانانه نبود

 

بوسه‌گاه لب رندان لب پیمانه نبود

گوشه چشمش اگر نشه ندادی می را

 

یک جهان مست به هر گوشه‌ی می‌خانه نبود

مایه‌ی مستی ما باده نبودی هرگز

 

ساقی بزم گر آن نرگس مستانه نبود

بعد چندی که شدم داخل کاشانه‌ی دوست

 

آن هم از دشمنی چرخ به کاشانه نبود

آشنای حرمی بوده‌ام از جذبه‌ی عشق

 

که در آنجا گذر محرم و بیگانه نبود

از پی مقصد دل در همه عالم گشتیم

 

گنج مقصود در این عالم ویرانه نبود

من به هر کشوری از عشق نبودم رسوا

 

گر به هر مجلسی از حسن تو افسانه نبود

پرتو روی تو آتش به دلم زد وقتی

 

که به پیرامن شمع این همه پروانه نبود

تا سر زلف تو شد سلسله‌جنبان جنون

 

کس ندیدم به همه شهر که دیوانه نبود

با وجود غزل شاه فروغی چه کند

 

زان که در طبع گدا گوهر یک دانه نبود

تاج بخشنده خورشید ملک ناصردین

 

که رهین فلک از همت مردانه نبود