غزلی دیگر از حافظ

در دیر مغان آمد یارم قدحی در دست

 

مست از می و میخواران از نرگس مستش مست

در نعل سمند او شکل مه نو پیدا

 

وز قد بلند او بالای صنوبر پست

آخر به چه گویم هست از خود خبرم چون نیست

 

وز بهر چه گویم نیست با وی نظرم چون هست

شمع دل دمسازم بنشست چو او برخاست

 

و افغان ز نظربازان برخاست چو او بنشست

گر غالیه خوش بو شد در گیسوی او پیچید

 

ور وسمه کمانکش گشت در ابروی او پیوست

بازآی که بازآید عمر شده حافظ

 

هر چند که ناید باز تیری که بشد از شست

غزلی از حافظ

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست

 

پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست

نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان

 

نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست

سر فرا گوش من آورد به آواز حزین

 

گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست

عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند

 

کافر عشق بود گر نشود باده پرست

برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر

 

که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم

 

اگر از خمر بهشت است وگر باده مست

خنده جام می و زلف گره گیر نگار

 

ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست

مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح-علی شریعتی

مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح/علی شریعتی

نسخه مخصوص چاپ

مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح/علی شریعتی

 

این نوشته متن کوتاهی از میان یادداشتهای علی شریعتی است که پیش از این در مجموعه آثار وی منتشر نشده است. بخشهایی از این متن پیشتر در کتاب یادگاران مانا آمده بود. در ضمن در متن زیر بجای اسامی افراد ... گذاشته شده است.


مصدرهاي به درد بخور زندگي يک روح
علي شريعتي

انديشيدن، خواندن، نوشتن، پرستيدن، ارادت ورزيدن، عصيان کردن، تنها بودن، رنج کشيدن، ايثار کردن، قرباني کردن، گريختن، صبر کردن، خيالات فرمودن (اصطلاح ناصرالدين شاه)، به استقبال آمدن (برخلاف به بدرقه رفتن)، درستي مطلق بودن و دروغ هاي شيرين يا سودمند گفتن (ملامتيه)، صلح کل بودن و جنگ زرگري کردن، همه را هيچ انگاشتن و همه را محترم داشتن، مهاجرت کردن، توي تاريکي اتاق در يک نيمه شب زمستان تنها سيگار پک زدن، نشستن و رقص شعله هاي جادويي آتش بخاري را تماشا کردن، شمعي را در کنار آينه يي روشن کردن، نيمه شب هاي باران خورده در خيابان هاي خلوت شهر تنها رانندگي کردن، توي راه پله ها به جناب آقاي... يک اردنگي جانانه زدن، با آقاي دکتر... دست دادن، هر چند سال يک بار چند ماهي را به قزل قلعه رفتن. غروب خورشيد را در آن سوي سن تماشا کردن، به آواز عبدالوهاب شهيدي، اديت پياف ، بيکو، آزناوور و خواجه آدامو گوش دادن. آقاي دکتر... را که مثل دم جنبانک (صعوه) راه مي رود يکهو پخ کردن، در هر شبانه روز دو ساعت يا سه ساعت به خلوتي پناه بردن و به خود انديشيدن، دچار نصايح مشفقانه عقلاي خاطرجمع ابله نشدن. محبوب تيپ هاي سوزناک احساساتي جواد فاضلي قرار نگرفتن، از ديد و بازديد و دعوت و منقل از زير کرسي برداشتن و گذاشتن و براي منزل خريد کردن و براي اقوام سوغات تهيه کردن و شرفياب شدن و در برابر شوخي هاي خنک آقاي رئيس مجبور به لبخند شدن و نظام وظيفه خدمت کردن و خانم آقاي دکتر... را ديدن و مبتلا به ترشا شدن و با آدم خسيس دو پولي مثل دکتر....همسفر شدن و جزوه هاي درس هاي آقاي.... را نوشتن و سخنراني هاي علمي آقاي دکتر... را گوش دادن و افتتاح کردن جلسه را به وسيله دکتر... و... ديدن و با آب و نمک و صابون يک دست تنقيه کردن و با بچه مزلف هاي لوس نجس خنگ بي شعور بيسواد بيمزه بي همه چيز که يعني موج نو، يعني آنارشيست، بحث علمي کردن، گير سوال هاي پسرهاي... افتادن و ïرسîت را گرفتن و کشيدن و مبتلاي تعريف هاي خانم... شدن و بالاخره از... معاف شدن، تا ديدي که يک مرتبه اين دکتر... است که راجع به مقام حيرت در عرفان با تو صحبت مي کند و تو هم هيچ راه گريزي نداري، خود را يکهو تو حوض آب انداختن. اگر يک سال ديگر هم به آخر عمر نمانده باشد آن را در لاکرواي پاريس، کنار کليساي زيبا و آسماني دولاشاپل زندگي کردن و بار ديگر طعم آزادي را و آزادي را و آزادي را چشيدن، نم اشکي و با خود گفت وگويي داشتن، به ماسينيون عشق ورزيدن، آن فرشته تنها را در اعماق سنگين گور آبي اش تنها نگذاشتن، گاه گريستن و هيچ گاه نناليدن، بي نياز بودن، خود جزيره خويش شدن. از کنار پنجره ات جنب نخوردن، به زور و زر و زن از راه برنگشتن. در راه نماندن، با بودا و لو و ارنست گالوا و عين القضات همداني و کلود برنارد خودم و آناتول فرانس فرانسوي و رزاس سوئدي رفيق بودن، محشور بودن، هرگز تسليم روزمرگي نشدن، هرگز کارمند دولت نشدن، ناظم نبودن، هر وقت دستت رسيد يک پس -کلگي چنان به جناب آقاي دکتر... نواختن که چشم هايت راست شدن، به کتاب و قلم و تنهايي و غم و بي نيازي و پارسايي و بي باکي و غرور و فلسفه و شرف و بزرگواري و ايمان و آزادي و مردم و هنر و عرفان و خدا و دوست و تامل و سکوت و تحمل و... وفادار ماندن، از تاريخ علي، از جغرافي کوير، از آسمان ماه، از نقاشان لاکروا، از مجسمه سازان رودن، از شاعران مولوي، از عارفان عين القضات و حلاج، از شهرها پاريس، از جنگل ها بولوني، از ساختمان ها معبد، از صداها اذان، از موسيقي ها سونات مهتاب گاستون دفين، از صفحه ها رين دو رين و از گل ها هوما و از اشيا شمع و از پرندگان طوطي تاگور و از غذاها بيفتک و از نعمت ها قلم و از رنگ ها خاکستري و از بازيچه ها فندک و از مخاطب ها دفتر و از آرزوها آزادي را برگزيدن، وطني چون غربت من و پناهي چون خلوت من و بيهودگي چون زندگي من و خواهري چون بتول مزيناني من داشتن و آينده او را که چون آينده برادرش است به نيروي دعاهاي نيم شبان از باران استجابت هاي خدايي سيراب کردن. اينهاست مصدرهاي ساده و مرکب دستور زبان زندگي کردن من. والسلام
شب پنجشنبه 21 خرداد 1348.

زيباترين روح پرستنده امام سجاد-دکتر شریعتی

زيباترين روح پرستنده امام سجاد

 

نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار 8-نیایش - منتشر شده است.


اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامه‌ها تقسیم کرده‌ایم، نمونه‌ای از نوشته‌ها یا گفته‌های علی شریعتی را منتشر می‌کنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان در مجموعه آثار 8-نیایش - منتشر شده است.
زيباترين روح پرستنده امام سجاد
"زيباترين روح پرستنده"، ترجمه، "زين العابدين" است. نشان مي دهد كه اصطلاحات، كلمات و حتي صفاتي كه ما براي بيان مفاهيم، معاني، عقايد و حتي شخصيت هاي بزرگ مذهبمان به كار مي بريم، در تلقي امروز به گونه اي است و در تلقي نخستين اش به گونه اي ديگر. زيرا ما گاه صفات و اسامي و يا مناقبي را كه در كتب قديم و اصليمان وجود ندارد، بنا به سليقه ي فعلي خودمان، براي پيشوايانمان به كار مي بريم و اين امر حاكي از آن است كه بينش امروز ما تا چه حد با بينش نخستين تشيع و اسلام اختلاف دارد. صفات و اسامي و اصطلاحاتي هستند كه اصيل اند، و از صدر اسلام وجود دارند، و ما هم آنها را به كار مي بريم، اما نوع تلقي ما و مفهومي كه از آنها احساس مي كنيم، كاملاً با آنچه كه اول بوده، فرق دارد. اين اصطلاح "زين العابدين" را به طور معمول كه به كار مي بريم، هيچ احساسي از آن نداريم، هيچ فضيلتي و هيچ صفت مشخصي در اين كلمه و در اين لقب احساس نمي كنيم، در صورتي كه اگر در محتواي دقيق و لطيف اين معني تجديد نظر كنيم و با يك نگاه تازه بدان بنگريم، مي بينيم كه چه صفت عالي و زيبايي است: "زيباترين روح پرستنده" ،"زيور و زينت پرستندگان".
نيز ما هميشه فضيلت ها، ارزش ها، و عظمت هاي رهبرانمان را، پيشوايان بزرگ اسلامي مان را، با ارزش هاي ديني و قومي فرهنگ بشري و نظام هاي طبقاتي مي سنجيم، و خيال مي كنيم كه اگر با همان ملاك ها و صفات و ارزش هاي عالي اي كه بزرگان قومي و تاريخي و قهرمانان خودمان را تجليل و تعظيم و توصيف مي كرديم و مي كنيم ائمه راهم توصيف كنيم، آنها را خيلي تجليل كرده ايم. در صورتي كه اساساً دستگاه ارزش هاي اسلامي، با سيستم ارزش هاي قومي و ملي و فرهنگي كاملاً متفاوت است. مثلاً ما خيال مي كنيم، كه اگر بگوييم پيغمبر اسلام سايه نداشته است، صفت بزرگي را از پيغمبر عنوان كرده ايم، در صورتي كه ارزش هاي پيغمبر اسلام در زبان كسي كه كه بهتر از هر كس ديگر مي تواند از او سخن بگويد [امام جعفر صادق(ع)] اين است: كان رسول الله يجلس جلوس العبد و ياكل اكل العبد و يعلم انه العبد
"رسول خدا نشست و برخاست مي كرد، مثل نشست و برخاست يك بنده، غذا مي خورد، مثل غذا خوردن يك بنده، و اصلاً مي دانست كه يك بنده است".
اين بزرگترين تجليل از مقام بزرگترين موجودي است كه در عالم هست، با بينش و با ملاك هاي ارزشي خاصي كه در فرهنگ اسلامي است براي امام و رهبر. صفات گوناگوني را مي شود براي يك رهبر به كار برد: از قهرمانيش، از نبوغش، از شخصيتش، و از خصوصياتش، چنانكه مداحان بزرگ، شاعران بزرگ و نويسندگان بزرگ براي بزرگان به كار مي برند. در تاريخ بشري همواره عادت و سابقه ي ذهني داشتيم كه يك رهبر، يك پيشوا، جبار باشد، متكبر باشد، مستبد باشد. در عوض در اين سيستم، در اين فرهنگ، در اين ايمان، امام، جبار نيست، بلكه سجاد است. اين صفت به عنوان بزرگترين و نمايان ترين كاراكتر رهبر ما عنوان مي شود و صفت شاخص او است، صفتي كه او را از همه رهبران ديگر در تاريخ بشر، ممتاز مي كند، صفتي كه با آن، برجستگي و برتري و فضيلت خودش را بر همه پيشوايان ديگر تاريخ انسان نشان مي دهد: "زيباترين روح پرستنده" امام نه جبار، سجاد، اينها معاني اي است كه من از متن صفات و القاب و اسامي امام گرفتم.
"الكسيس كارل" فيزيولوژيست بزرگي است كه برنده جايزه نوبل و مظهر بينش علمي در علوم طبيعي(1) است، و يكي از بزرگترين شخصيت هايي است كه نماينده ي يك گرايش خاص در علوم معاصر است اين مرد با اين بينش، وقتي از نيايش سخن مي گويد، كه مظهر يك احساس و اشراق است و عالي ترين تجلي روح و معنويت انسان، (كه در بينش جديد هميشه از علوم جدا بوده است) براي ما خيلي جالب است. به خصوص كه او نويسنده ي فيلسوف و روحاني نيست و در مقام يك فيزيولوژيست، انسان شناس و متخصص علوم گوناگون طبيعي درباره انسان و هم چنين برنده جايزه نوبل در پيوند رگ هاست. وي براساس مطالعات و تجربيات مستقيمي كه روي بيمارانش، از گروه ها و تيپ هاي مختلف داشته تا جايي مي رسد كه اين حكم را به عنوان يك حكم علمي (نه به عنوان تبليغ ديني) صادر مي كند كه: "نيايش همچون دم زدن و خوردن و آشاميدن، از نيازهاي ژرفي است كه از عمق سرشت و فطرت طبيعي انسان سر مي زند؛ خوردن، نمو كردن، تكثير نسل و نيايش، چهار بُعد اساسي روح انسان هستند. " و به جايي مي رسد كه مي گويد: "هيچ ملتي در تاريخ و هيچ تمدني درگذشته به زوال قطعي فرو نرفت، مگر آنكه پيش از آن سنت نيايش در ميان آن قوم ضعيف شده بود." نيايش، نه هم چون تخدير آرامش بخش است، بلكه آرامشي كه مي بخشد زائيده اشباع تشنگي و نياز و اضطراب روح آدمي و پاسخ گفتن به كمبودهايي است كه در عمق فطرت آدمي است. اين است كه نيايش برخلاف تخدير كه به ضعف و مرگ منتهي مي شود، نيروزا، نشاط انگيز و عامل شكفتگي احساس ها، عاطفه ها و استعدادهاي مرموز درون روح آدمي است. (كارل) بعد مي گويد: "هيچ دري را نيايش نمي زند، مگر اينكه به رويش گشوده مي شود." و نيايش، بلندترين قله ي تعبير را در شب ظلماني عقل، در پرواز عشق، مي يابد، آنگاه كه كُمِيت عقيل مي لنگد." اول كتاب نيايش (الكسيس كارل) با اين جمله شروع مي شود كه: " ارزش عقل در نظر ما غربي ها به مراتب بالاتر از آستانه ي عشق است" و در پايان، كتاب را با اين جمله ختم مي كند كه: " اي كاش انسان، امروز هم چنانكه زيبائي دانش را مي فهمد، زيبائي خدا را نيز بشناسد و به سخن پاسكال هم چنان گوش بدهد، كه به سخن دكارت."
نيايش، در تاريخ شيعه مي تواند به عنوان مكتب امام سجاد نامگذاري شود. اساساً در طول تاريخ و در همه اديان، نيايش، دعا و و عبادت بر دو پايه قرار دارد. يعني تجلي دو نياز و دو احساس در روح آدمي است. يكي فقر، به معناي احتياج، به معناي نياز كه انسان تشنه و عطشناك كه احساس كمبود دارد، هم چنانكه براي رفع نيازهاي ديگرش متوسل به اين و آن مي شود و يا در جستجوي مايحتاجش به تكاپو مي افتد، نوعي از كمبودها را در درون روح خود، يا در سرنوشت زندگي اش را نيز احساس كند. جلوه ي بيروني اين نياز، نيايش است، و ريشه ي نياز و نيايش يكي است.
بنابراين نيايش و دعا، گاه به عنوان درخواست چيزي است كه نيايشگر بدان محتاج است و ندارد. و گاه عالي تر از اين مرحله است و به عنوان تجلي عشق است. گرچه عشق را نيز مي توان يكي از نيازهاي روح گفت، اما به خاطر اينكه خودش يك نياز كاملاً مستقل است، يك ماهيت مرموز و يك شعله اهورايي و الهي در درون روح آدمي است و بيش از هر چيز در زندگي آدم دست اندركار است و بيش از هر چيز در نظر آدم مجهول است، در نتيجه مستقل از نياز و فقر شمرده مي شود. اين عالي ترين نوع دعا و نيايش است، نيايش و دعائي كه زائيده ي روح عاشق است: احساس عشق.
عشق چيست؟ صدها تعريف درباره ي عشق كرده اند، و مي شود كرد، اما آنچه به نظر من بهترين و عميق ترين تعريف از عشق است، اين است كه "عشق زائيده تنهايي است و تنهايي نيز زائيده عشق است" تنهايي، به معناي اين نيست، كه يك فرد بي كس باشد، كسي در پيرامونش نباشد. اگر كسي پيوندي، كششي، انتظاري، و نياز پيوستگي و اتصالي در درونش نداشته باشد، نسبت به هر چيزي، نسبت به هر كسي، اگر منفرد و تك هم باشد، تنها نيست. برعكس كسي كه نياز چنين اتصال و پيوست و خويشاوندي ئي در درونش حس مي كند، و بعد احساس مي كند از او جدا افتاده، بريده شده و تنها مانده است، در انبوه جمعيت نيز تنهاست. چنين روحي كه ممكن است در آتش يك عشق زميني، و يا در آتش يك عشق ماورائي بسوزد و بگدازد، پرستش را و در عالي ترين شكلش نوعي از دعا و يا نيايش را به وجود مي آورد، كه بقول كارل "نيايشي است كه زائيده ي عشق است."
بنابراين نياز آدمي و هم چنين احساس عاشقانه و عارفانه آدمي، دو نوع دعا را بوجود آورده است، كه ما با هر دو نوعش آشنا هستيم. اما اسلام، اين دو بُعد اساسي دعا را حفظ كرده، و بُعد سومي نيز بر آن افزوده كه ويژه ي دعاي اسلامي است و آن عبارتست از: بعد آگاهي، فكري و يا بخش حكمت به اصطلاح خود اسلام كه بر دو بخش ديگر، كه ابراز احساس و عشق و هم چنين ارائه احتياج و نياز و فقر نيايشگر باشد، افزوده است. به اين معني كهيك متن كامل ازيك دعاي مستند اسلامي، شامل سه بعد است كه سه نياز را برآورده مي كند: يك تجلي فقر - نياز - و يكي تجلي احساس عارفانه و عاشقانه است - كه فقط راز و نياز يك عاشق است - و سوم آموزش فكري، علمي و ايجاد خودآگاهي فلسفي و اعتقادي، براي نيايشگر در متن دعا است. اينجاست كه كاملاً جهت دعا فرق مي كند، هميشه دعا جهتش از طرف انسان به طرف معبود و به طرف خدا است، اما در بُعد آگاهي، برعكس است: نيايشگر در حالي كه دعا مي كند، مخاطب در حقيقت خود اوست، براي اينكه در اين قسمت [توجه به بُعد] حكمت است در اينجا چيزي از خدا خواسته نمي شود. [در مقام خواستن] مخاطب خداست. من او را مي خوانم، دعا مي كنم - يعني مي خوانم - همچنين در اينجا احساسات عرفاني و پرستش و محبت و عشق خودم را به محبوب و معبودم عرضه نمي كنم، تا جهت احساس از جانب من به طرف خداوند باشد. در اين بعد سوم كه اسمش را بعد آگاهي، يا بعد ايدئولوژي، يا بعد اعتقادي، يا آموزش فكري مي گذارم، در حالي كه من خدا را در شكلي كه نامش دعاست مي خوانم، خودم مخاطب هستم و دعا متن درس است. اينجاست كه دعا كننده در حقيقت، خود طرف سخن است. اين بعد سومي است كه در دعاي اسلامي اضافه مي شود.
اما شيعه، به خاطر سرنوشت تاريخي و اجتماعي خاصش، كه مبارزه با دستگاه حاكم بوده، و هم چنين نداشتن هيچگونه وسيله جهاد، و نيز نداشتن حق بيان و قلم براي بيان دردهاي اجتماعي، شعارهاي طبقاتي، اجتماعي، اعتقادي، فكري، گروهي و ارائه خواست ها، ايده آل ها، اصول عقايدش و عرضه كردن اساسي ترين رنج ها و اساسي ترين آرزوهاي گروه خودش،بر خودش و ديگران، فرم دعا را، كه در عالي ترين شكلش، دعاي امام سجاد است به عنوان وسيله جهاد و نيز وسيله ي ارائه و بيان افكار اجتماعي، رنج ها، دردها، و هم چنين سرنوشت خاص شيعه، گذشته اش، مصيبت ها، فاجعه ها، اراده ها، آرزوها، تسليم ها، جنايات، ظلم ها، مظلوميت ها، جلادي ها، و شهادت هايي مورد استفاده قرار داده است كه مجموعاً سرنوشت تاريخي شيعه را در تاريخ اسلام شكل مي داده است و همه آنها در متن دعاي شيعي تجلي دارد. در اينجاست كه دعا، هم يك نوع حرف زدن است با خدا - چنانكه هميشه بوده - و هم در شيعه " يك نوع حرف ها را زدن" است.بنابراين دعاي شيعه به صورت كامل ترين مكتب، خودش در چهار بُعد مشخص مي شود: نياز - عشق - آگاهي – مبارزه
الان سه نوع دعا وجود دارد: يكي دعائي كه براي ثواب انجام مي شود. از به كار بردن كلمه ي "ثواب" مقصود خاصي دارم، والا مسلم است كه هر كس كه مذهبي است، به ثواب هم معتقد است. ثواب را در معني خاصي كه الآن در جامعه فعلي ما وجود دارد، به كار مي برم. ثواب به اين معني كه: اين دعا را بخوان تا اين پاداش را در ازاء انجام اين عمل به تو بدهم. اين يك نوع عمل است، چنان كه به بچه گفته مي شود: اين پنج تا مشق را بنويس، يك دوچرخه برايت مي خرم. بچه ناچار براي دوچرخه پنج تا مشق را مي نويسد و اگر ببيند كه دوچرخه اي در كار نيست، هيچ معني ندارد كه پنج تا مشق را بنويسد. پس علت غائي انجام اين عمل، چيزي خارج از اين عمل است و در اين حالت انجام مي شود كه من كاري را كه خودش به درد من نمي خورد و تأثيري روي من ندارد - بلكه حتي براي من ملال آور است و بد است و سخت است – به خاطر به دست آوردن چيزي به ازاء آن انجام مي دهم. اين ما به ازاء را كسي به من مي دهد، كه اين عمل به دردش مي خورد، يا مورد رضا و درخواست اوست. اين يك نوع عمل است كه انسان انجام مي دهد. وقتي به من مي گويند: اين متن را بخوان، تا اين را به تو بدهيم، مسلم براي من اين است كه خواندن اين متن براي من چيزي ندارد. تأثيري روي من ندارد. اين آقا كه كارفرماست و صاحبكار است، سفارشي داده و دلش مي خواهد كه اين متن خوانده شود، و من اين متن را بخوانم، بعد چون اين كار به درد او مي خورد، و به نفع اوست، يا خشنودي او را تأمين مي كند، نه مرا، من آن كار را انجام مي دهم كه به ازاء كسب رضايت او، مزدي بگيرم ، كه رضايت من در آن مزد است، نه در آن عمل. روشن است كه اگر مزد نباشد، هيچ منطقي مرا به انجام اين عمل وادار نمي كند. متأسفانه ما در تربيت مذهبي كودكانمان به همين شكل رفتار مي كنيم، يعني همانطور كه آنها را به درس و مشق اجبار مي كنيم، بدون اين كه به آنها بفهمانيم كه درس و مشق چيست، به او امر مي كنيم كه اين درس را بخواند، يا اين مشق را بنويسد، و به ازاء آن به گردشش مي بريم و به سينما و چلوكبابي، يا برايش كت و شلوار و دوچرخه و شيريني مي خريم و او از همان اول مي داند، كه به كلاس رفتن و درس خواندن و مشق نوشتن براي اينجور چيزهاست و اگر آنها نباشد، اين اعمال براي او هيچ ارزشي ندارد: براي آقا جانش خوب است.
وقتي از اول به مردم، به جوان، به كودك، بگوييم انجام اين اعمال از نظر مذهبي موجب مي شود كه اين چيزها را به تو بدهند، از اول به او، و به بينش او، و به عمق شعور او فرو كرده ايم كه نفس اين اعمال مذهبي ، روي تو كه عاملش هستي، ارزش مثبتي ندارد، بلكه اينها اوامري است كه از طرف خداوند صادر شده، و موجب رضايت اوست و بنابراين تو بايد عمل كني. به عنوان يك تحكم، به عنوان يك تعبد، به عنوان يك امر، تا به ازاي اين عمل و اين رياضت كه مرتكب مي شوي و انجام مي دهي، جبراني به صورت پاداش به تو بدهند، كه اسمش ثواب است. وقتي مي گويند: اگر زيارت وارث را پنج مرتبه بخواني، فلان چيز را به تو مي دهند ... مثلاً عسل به تو مي دهند يا ... به اين معني است كه ما قائل بدان نيستيم كه نفس خواندن زيارت وارث، براي خواننده اش، داراي سود و ارزش است. بلكه اين [زيارت] را وسيله اي معرفي كرده ايم، كه خواننده را در راه به دست آوردن مايه هاي لذتي ياري مي كند كه اساساً به اين زيارت مربوط نيست، و از جنس آن نيست و خارج از آن است يعني مجموعه اعمال و احكامي است كه از اول در مفهوم فعلي و تلقي ئي كه الان از ثواب داريم، انجام مي شود، و يا وادار به انجام مي شود.
ولي اصطلاح "ثواب" يك اصطلاح اصيل اسلامي بي نهايت عميق و درست است. ثوابي كه مي گويم اصيل و اسلامي است، به معناي نتيجه ي منطقي و دنباله ي طبيعي عكس العمل عقلي و ضروري يك عمل عبادي يا مذهبي مي باشد، ثواب به اين معني يك اصل بي نهايت منطقي، عقلي، علمي و درست است. دو نوع عمل است: يك وقت به كسي مي گوييم اين خشت ها را از اينجا به آنجا ببر، وي خودش اصلاً خشت لازم ندارد، اصلاً يك جور ديگري زندگي مي كند، و به خشت و ساختمان كار ندارد، دارد از جائي رد مي شود و كاري دارد، به او مي گويند: شما اين خشت ها را از اينجا بردار و ببر آنجا، بابت هر خشتي يك تومان به تو مي دهيم، او يك قران را براي كار ديگري لازم دارد، مي آيد و اين خشت ها را مي برد آنجا و بر مي گردد و به هر حال ده تومان مي گيرد، اين ده توماني كه گرفته، ثوابش است، پاداش اش است؛ چه اصولاً اين عمل هيچ اثري رويش نگذاشته و اصلاً به دردش نمي خورده و در مسير نيازش، و در مسير هدفش نبوده است، براي هدف كس ديگري بوده: كس ديگري به اين كار احتياج داشته و او اين عمل را انجام داده و ده تومان گرفته است. او به ده تومان احتياج دارد.
يك وقت ديگر هم هست كه مي گويند: اين ورزش را بكن، بدنت نيرومند مي شود. قوي مي شوي، اين ثواب است، اين پاداش است، اين ثواب اصيل است. يك وقتي هست كه من خودم احتياج دارم خانه اي بسازم، آجرها را بر مي دارم و مي آورم ، بعد خانه اي كه ساخته مي شود، در آن مي نشينم. اين ثواب عمل من است. آنچه ما الآن به بچه هايمان مي گوييم و يا ديگران را به انجام اعمال ديني دعوت مي كنيم به عنوان تحمل اعمالي است كه خودشان حكمتي، نتيجه اي و هدفي ندارند، نيازي را از ما برطرف نمي كنند. چون امر است ما بايد اطاعت كنيم، و چون اطاعت كرديم، چيزهايي مي دهند كه ما به آنها احتياج داريم، اما اگر ندادند ديگر اين اعمال براي ما معني ندارند، چون هدفشان را و غايتشان را از دست مي دهند.
يك وقت نيز ثواب به معناي ديگري است. مي گويند: اين "زيارت وارث" تمام تاريخ بشر را با نگاهي بسيار مترقي و انساني براي تو تصوير مي كند و همه دنيا را همه گذشته بشريت را، حال را، آينده را، جهت زندگي تو را، جهت نيروي فردي تو را و جهت زندگي اجتماعي تو را مشخص مي كند. همه حوادث، نهضت ها و شخصيت ها و درگيري ها و جنگ هاي دنيا را براي تو صف بندي، تفسير و روشن مي كند، و تو اگر اين زيارت را خواندي، فهميدي، تأمل كردي، تو كه پيش از خواندن آن، يك آدم كور بودي، جاهل بودي و نمي فهميدي كه تاريخ چيست، بعد از خواندنش يك آدم آگاه و معتقد و روشن و وارد در چنين وسعت بزرگي از جهان بيني تاريخي مي شوي. اين ثواب تو است.
بنابراين، اگر نخواني، از ثوابش محرومي؛ يعني يك آدم گنگ، يك آدم مبهوت، يك آدم جزئي بين و نسبت به فلسفه ي تاريخ جاهل هستي. در نظر كنوني تو معني امام حسين و قيام او به عنوان قيامي است كه از صبح عاشورا تا بعد از ظهرش طول كشيده است. زيارت وارث را كه بخواني [اين معني] از اول انسانيت تا آخر تاريخ گسترش پيدا مي كند. اين ثوابش است.
اين گونه اي از ثواب است و يك نوع ديگر هم اين است كه [مي گوييم] اين را بخوان، اين جور چيزهايي را به تو مي دهند. بنابراين لازم نيست كه من آنرا بخوانم و بفهمم، لازم نيست درباره اش فكر كنم، لازم نيست كه دغدغه اين را داشته باشم، كه آيا معني آنرا درست فهميدم يا درست نفهميدم. پنج مرتبه آنرا مي خوانم فقط روي قرائتش، تلفظ حروفش، زير و زبرش، دقت كنم، كه بگويند: پنج مرتبه را خواندي. خوب. پنج مرتبه خوانديم، وضو هم گرفتيم، رو به قبله هم خوانديم، هيچ غلط هم نداشت، در يك زير و زبرش هم اشكالي ايجاد نشد. خوانديم، ديگر كاري نداريم.
يك نوع ثواب را به اين معني مي گوييم، يك نوع دعا براي ثواب، به اين معني، يك نوع دعا هست به عنوان جبران مسئوليت هائي كه ما در عهده داريم، يا داشتيم، و انجام نداديم، و يا آنچه را بايد با انديشيدن، با تصميم گرفتن، درست عمل كردن، فداكاري، وحدت، همدستي، تحمل، شهامت، صبر و اينجور چيزها به دست آوريم، چون چيزي نداريم كه به دست آوريم، به جاي آن به دعا متوسل مي شويم. اين يك جور دعاست، يعني توسل به دعا به عنوان اينكه آن را جانشين مسئوليت، كار و وظيفه بكنم و مسلماً آسان تر است. شكي نيست كه وقتي آدم بتواند با خواندن متني در رديف "شهداي بدر" قرار بگيرد [اگر] اينكار را نكند و بعد برود جانش را به خطر بيندازد، كه در رديف يكي از شهداي معمولي قرار بگيرد، (آنهم معلوم نيست كه قرار بگيرد، يا بگيرد، قبول بكنند يا نكنند؟) لابد از لحاظ منطقي وضعش، لااقل، خيلي خراب است. اما اين تضمين شده است كه [اگر] اين را بخواني، جزو شهداي بدر مي شوي، بنابراين اين راهش است. براي پول درآوردن نيز به جاي كار كردن و تكنولوژي داشتن و آموزش فني و نيروي انساني و سرمايه گذاري و سختي و زحمت و استخراج معادن و مبارزه با تراست ها و كارتل ها و استعمار اقتصادي جهان و امثال اينها، خوب آدم دعا مي خواند پول در مي آورد . براي بيماري همين جور [به جاي] اين همه كوشش ها، اين همه زحمت ها، براي اينكه سرطان كشف بشود براي اينكه فلان بيماري علاج شود، خوب نوشته است ديگر...
راههاي به اين آساني، چرا آدمي به كارهاي مشكل بپردازد. اين نيز نوع دوم دعا است براي در رفتن از زير بار مسئوليت هايي كه مذهب و انسانيت و عقل و اخلاق اجتماعي و زندگي فردي برعهده انسان مي گذارد، جانشين همه، دعا است. نوع سوم و چهارم دعاهايي هستند كه به آنها - صددرصد- معتقديم و نوع مترقي و علمي و حقيقي دعايند.اين دو جور دعا، دو جلوه از دعا در تشيع علوي، در اسلام است.
دعا، گاه به عنوان خواستن چيزي از خداوند است، چيزي كه جانشين تفكر، علم و مسئوليت و اراده و رنج، كار و زحمت نمي شود، بلكه خودش در رديف اين مسئوليت ها و عوامل است براي كسب آن چيزي كه انسان بدان احتياج دارد. مي خواهي و مي گيري. اين چيزي است، كه هم اسلام بدان معتقد است و هم علم. "كارل" به عنوان يك عالم سخن مي گويد، و مسلماً از ما عالم تر است. بنابراين از خداوند چيزي مي خواهد [بايد] شرايط گوناگون اين خواهش، اعمال، مسئوليت ها، نوع خواستن و همه شرايط، همه دعوت ها و همه وظايفي را كه براي به دست آوردن آن لازم بوده است انجام دهد. همه اينها بايد فراهم باشند تا دعا، به عنوان عامل كسب يك نياز بتواند عمل كند، آنچنانكه در زندگي پيشوايان خود ما وجود دارد. خود پيغمبر و خود علي و خود حسين دعا مي كردند، معلوم هم هست كه اينها چكاره هستند. [كارشان] در رفتن و در گوشه اي نشستن و آنجا دعا كردن، نبوده است. همانطوري كه گفتم: نمي گفتند:
"خدايا ما آدم هاي اينجوري را بر همه دنيا مسلط كن". آدم هاي بي عرضه اي كه كوچكترين تكاني نمي خورند، كه نكند ضرري بخورند.در برابر بزرگترين فاجعه هايي كه امروز مسلمان ها مي بينند، و حتي وجدان هاي انساني اي كه مسلمان نيستند و خدا را قبول ندارند در برابر آن فاجعه ها فرياد مي زنند و دادشان بلند شده است، مسلماني را مي بينم كه سكوت مي كند، صدايش را در نمي آورد، خبرش را نمي شود، و ككش هم نمي گزد. [اما] اگر يكي از رفقايش چند روز دور و برش نيايد دلواپس مي شود و اگر كوچكترين ضربه اي و ضرري به دم و دستگاه خودش بخورد، فريادش به عرش مي رود، و احساس مسئوليت مي كند، و آنجا ديگر كوچكترين تأخيري نمي كند. وقتي كه مي بيند، اسلام الآن مثل يك پرنده ي اسير پرشكسته اي در دست بازهاي جنايتكار خونخوار دنياست و به هر شكلي كه خواسته باشند با آن بازي مي كنند. [اما] براي او فاجعه هايي كه هر روز صورت مي گيرد، حتي به عنوان يك خبر روزنامه، كنجكاوي برانگيز نيست، دعا چه اثري دارد، كه بگويد: "خدايا به كرم خودت ما را ..." ما را چي؟ ... دعا قانون دارد، سنت دارد. درس احد چيست؟ پيغمبر اسلام خودش رهبر است، پرچمدارش علي است؛ و سربازانش مهاجرين و انصارند، پنجاه نفر تيرانداز را در يك گوشه گماشته و گفته: "شما بايد اين كار را بكنيد". اين پنجاه نفر فقط ديسيپلين نظامي را انجام نداده اند، پيغمبر به آن شدت شكست مي خورد. در صورتي كه در همان احد، پيغمبر بعد از اينكه همه مقدمات را انجام داد، به كناري رفت و براي موفقيت مسلمين دعا كرد.اين پنجاه نفر، يك ديسيپلين را انجام ندادند، فقط يك ديسپلين نظامي را.
دعاي علوي همين است تمامي مقدمات را به انجام مي رسانند. حتي در جنگ خندق، پيغمبر از يك ماه پيش، از دو ماه پيش، دستور مي دهد كه علف هاي بيابان هاي اطراف مدينه را جمع كنند، خارها را جمع كنند، مزرعه ها را پيش از وقت درو كنند، ميوه ها را كال بچينند، حتي برگ هاي خرما را ، نخل ها را بكنند، بعد خندق بكنند. خودش هم براي خندق خاك و سنگ مي كشيد و تمام مقدمات را به انجام مي رساند، حتي از "بني قريظه" يهودي، بيل و كلنگ و وسايل فني قرض كرد، خريد، قبلاً بودجه اين كار تهيه شد. پايگاه ها درست بود، صف درست و مشخص بود. تمام قدرتي كه در فكر مسلمين و در امكانات اجتماعي و اقتصادي مسلمين و امكانات انساني آنها بود، انجام شد، بسيج گرديد، بعد دعا شد. همانجا هم اگر باز يكي از طرفداران و پيروانش - كه پشت سر خود پيغمبر به جبهه آمدند - يكي از وظايفشان را درست انجام نمي دادند، و لياقت مجاهد بودن در اين صف را نمي داشتند، دعاي خود پيغمبر اسلام اثر نمي داشت. چرا علي شكست مي خورد؟ چرا پيغمبر شكست مي خورد؟
"دعا" به عنوان مكمل، و به عنوان يكي از عوامل همه اين تجهيزات و همه اين اسباب و همه اين وسايل، نقش دارد. چيزي مي خواهي و مي گيري، به تو مي دهند. نفس دعا به عنوان عامل اثر گذارنده در نفس و ذات و ماهيت و رفتار و خلق و خوي نيايشگر مطرح است. اين نوع ديگري از دعا است. يعني دعا به عنوان وسيله اي كه از خدا چيزي بگيريم. يك مسئله است، كه اسلامي هم هست، علمي هم هست. اما مسئله، ديگري كه متأسفانه در باره اش كم صحبت شده و يا صحبت نمي شود اين است كه: اساساً دعا غير از اينكه وسيله كسب موارد احتياج براي دعا كننده مي شود، نفس آن يعني نفس نيايش و پرستش، عامل تربيتي و تربيت كننده ي روح و ذات نيايشگر است و در اينجاست كه اساسي ترين مسائل مطرح است.
متأسفانه در تاريخ، بشر يا رو به رشد عقلي مي رود، و بسياري از استعدادهاي موجود در فطرت و احساس و عرفان و اشراق آدمي به عنوان اسرار و سرمايه هاي معنوي روح آدمي، فلج مي شود. به قول "كارل" به آنتروپي دچار مي شود، و كم كم نيز در اثر عدم استعمال ضعيف مي شود، و از بين مي رود. چون اعضاي رواني و معنوي انسان هم مثل اعضاء بدني در اثر استعمال و عدم استعمال رشد پيدا مي كنند، و يا از بين مي روند. در مقابل انسان هايي هستند كه به رشد معنوي و احساسي و عرفاني و اشراقي و درون گرائي مي پردازند، و در عشق و عرفان و پرستش، به مقام هاي بزرگ و و كرامات بسيار با ارزش مي رسند، اما رشد عقلي شان ضعيف مي ماند، اين است كه متأسفانه ما به عنوان انسان، در طول تاريخ گاه دچار تمدن هاي عقلي مي شويم: مثل يونان، مثل رم، مثل تمدن امروز دنيا؛ و در مسير به دست آوردن قدرت و علم و منطق و رشد و آگاهي، احساس انسان بودن و همه سرمايه هاي معنوي انساني را از دست مي دهيم. فلج چنانكه امروز مي بينيم.
مي خواستم يكي از مسايل اساسي را تحت عنوان " انسان امروز"، "جامعه امروز" مطرح كنم. اين عنوان يعني چه؟ مي توان از وضع كنوني چنين سخن گفت: "جامعه متمدن" ، "انسان وحشي ". مسأله پيچيده اي كه الآن در دنيا هست. مسلماً وضع بشريت كنوني در تمدن و علم و رشد عقلي و منطقي و آگاهي اجتماعي و در اينكه مي تواند زندگي كند و بهتر از هميشه مي داند كه چگونه بايد زندگي كند، و نيز در تسلطش بر طبيعت بي سابقه، بي نظير و شگفت انگيز است، رشد قدرت علمي انسان و تكنولوژي وي و روابط اجتماعي و مصرف و پيشرفت ابعاد گوناگون زندگي فردي و اجتماعي انسان امروز به چه جايي رسيده است كه رشدي را كه در بعضي از رشته هاي تمدن بين سال هاي 60 تا 70 كرده، در طول تاريخش از آغاز تا اين سالها نكرده است. اما الان شما فاجعه ها، پليدي ها و بيشرمي هايي را در تمدن امروز، از رهبران بزرگ ، از شخصيت هاي بزرگ، از ايدئولوگ ها و از بنيانگذاران انقلاب و نهضت هايش مي بينيد، كه چنگيز از ياد آوردنشان شرم دارد.
در جائي كه تجلي آزاد وجدان ها و مغزهاي تمدن بزرگترين قدرت هاي امروز جهان است، و نامش سازمان ملل متحد است، يعني همه بشريت امروز به صورت آزاد در آنجا متجلي و معرفي مي شود، طرحي مي آيد مبني بر اينكه بمباران كردن زن و بچه بي تقصيري كه در زير چادرها، توي بيابان به عنوان آواره و بي پناه و بي وطن، زندگي مي كنند منع شود، طرح رد مي شود؛ كسي كه خودش مي خواهد اين كار را بكند، طرح را رد نمي كند، غرب طرح را رد مي كند. يك كس ديگر، يك جائي را بمباران مي كند. تقاضا مي رسد كه اين زن ها و بچه ها، پيرزن و پيرمرد و بچه هاي كوچك را كه يك وقتي وطني داشته اند و حالا بيرونشان كرده اند و گناهي ندارند بگوييد بمباران نكنند، مي گويند: نخير نمي شود. يعني بمباران كنند، بزنند. كي چنگيز چنين بود؟
اين وجدان قرن بيستم است. سازمان ملل متحد است، جايي است كه اعلاميه حقوق بشر در آنجا به تصويب رسيده است، قرني است كه حتي براي حقوق حيوانات و حمايت از حيوانات، مؤسسات بزرگ دفاع و حمايت از حقوق حيوانات وجود دارد. اين قرن، قرني است كه لطافت روحي پيدا كرده است. گاهي براي اينكه حقوق اجتماعي يك انسان، يك فرد، جريحه دار شده، تمام دنيا به لرزه در مي آيد. گاه نيز ملتي را كه امروز هست، در طي دو سه هزار سال گذشته نيز بوده است، فردا مي گويند نيست. هم شرق و هم غرب اسلحه مي دهند تا وي را درو كنند. اين كار مال همين قرن بيستم است. سازمان ملل هم سازنده ي آن است در عقل و بينش عقلي رشد يافته است . به طوري كه تصميم مي گيرد كه به كره ماه برود و مي رود، پروژه مي دهد كه تا دو سال ديگر به مريخ برود سرساعت مي رود، نپتون و زهره را دور مي زند، و برمي گردد. اين قدرت است. قدرت تعقل.
همين انسان وقتي بر اشراق و عشق و فضيلت تكيه مي كند، به كراماتي مي رسد كه معجزه آسا و شگفت انگيز است، به عمق لطافتي از روح مي رسد كه هيجان آور است. كسي مي شود مثل حلاج، مثل بودا، كه عظمت روحي شان اصلاً براي ما قابل تصور نيست. اما مثل هند مي شود كه دو تا كلنل انگليسي بر پانصد ميليون هندي حكومت مي كنند. گرسنه است اما گاو را مي پرستد و براي اينكه جنايت نكند و خون نريزد آن را نمي كشد. مي بينيم مردم سرزميني كه پنج هزار سال پيش بهترين دائرة المعارف را داشته اند، امروز از بي سوادي رنج مي برند، از فقر، گرسنگي و بيماري رنج مي برند؛ گرسنگي وجوع و قحطي قتل عامشان مي كند، چون از لحاظ شعوري، و عقلي و از لحاظ تسلط بر طبيعت عاجزند.
بدينسان بشر هميشه بين رشد عقلي و احساسي در نوسان بوده است. به معنويت رو مي كند، ضعيف مي شود و حتي زلزله و ميكرب و باد سرد و باد گرم نابودش مي كند و قحطي و سيل، موجوديتش را به خطر مي اندازند. به رشد عقلي مي پردازد، آدم قدرتمندي مي شود كه منظومه ي شمسي را به خطر مي اندازند. اما حتي به اندازه ي يك گرگ هم احساس حيواني هم ندارد.
در زمينه هاي معمولي نيز همين جور است، ما خودمان هم در زمينه هاي معمولي، مطالعات و بحث ها و كارهاي فكري و كارهاي اجتماعي مان، همين طور هستيم: در اينجا – حسينيه ارشاد - كه بيشتر با نسل جوان تحصيل كرده سر و كار دارد، نسلي كه در مغزش مسائل گوناگون ضد مذهبي مطرح است، شك مطرح است و عقايد مذهبي به صورت تقليدي و موروثي و تعبدي برايش مسأله شده است، و نمي تواند آنها را بپذيرد و حتي آن هم كه مذهبي است، مي خواهد در همه اعتقادش به صورت منطقي و حلاجي شده و مستدل و علمي، دو مرتبه تجديد نظر كند يا كساني اند كه اصلاً متزلزلند و كساني ديگر كه صددرصد منكرند، مدعي اند و آمده اند كه پس از طرح مسأله جواب بشنوند در اينجا، به هر حال، وقتي مسايل مذهبي را مطرح مي كنيم خود به خود مسير گفتگو به سوي بحث هاي عقلي مي رود و طبيعتاً در چنين محيطي، از چنين مستمعي نمي شود درخواست كرد كه درباره ي مسايل احساسي و اشراقي و عرفاني، با زبان همين مسايل به حرف ماگوش كند، ناچار عميق ترين مسايل احساسي و اشراقي هم بايد به صورت مسايل عقلي و استدلالي و علمي، حلاجي شود تا بتواند آنها را بپذيرد؛ وقتي كه بيشتر توجه معطوف به اين مسايل مي شود، از يك بعد ديگر مذهب، يعني مسايل كاملاً عاطفي و احساسي وعميق و زيبا و اشراقي، باز مي مانيم، از آنها به كلي بيگانه و دور مي شويم. لاغر مي شويم و احساس مي كنيم كه پرنده اي هستيم كه يك بالمان رشد كرده، و بال ديگرمان جوجه وار، لاغر و ضعيف مانده است، چنانكه در بعضي از محافل احساسي و اشراقي و عرفاني مي بينيم كه به مسايل عاطفي و نيايش و عبادت، زياد مي پردازند، و از لحاظ احساسي و عبادي و اخلاقي بسيار اشباع مي شوند، اما در آنجا مسايل علمي و عقلي به قدري ضعيف است كه اگر شاگردي يك "چرا" بگويد همه وحشتشان مي گيرد، كه گفته است: "چرا؟" مثل اينكه فاجعه اي ايجاد شده است هيچكس قدرت تحمل يك عقيده مخالف را ندارد، يك تعبير مخالف را نمي تواند بفهمد، مسئله ديگري نمي تواند به گوشش برسد، اصلاً نمي فهمد كه دنيا چقدر است و از كجا تا به كجاست. و اسلام نيز از كجا تا به كجاي دنيا امروز است: از محله خودش بالاتر را نمي فهمد.
مي بينيم آدمي، به هر طرف كه توجه مي كند، از طرف ديگر غافل مي ماند و من هميشه احساس مي كنم كه ضعيف بودن بشر مال همين است. اينجاست كه هميشه آدم، مثل بچه كوچكي كه تازه راه افتاده بايد مواظب خودش باشد، كه توي حوض نيفتد، توي چاه نيفتد و گاه توي مستراح نيفتد. هميشه آدم بايد مواظب باشد و خيال نكند حالا كه ديگر دوره جواني گذشته و دوره ي هوس ها گذشته است پس ما بيمه هستيم. نخير، آدم هايي بودند، كه تا چهل سال روزه گرفتند، بعد با مدفوع سگ روزه شان را شكستند. اين ضرب المثلي است كه همه گرفتارش هستيم. همين جاست كه بايد خودمان را در حمايت قدرتي بالاتر از اراده خودمان قرار دهيم. يكي از كارهاي نيايش همين است.
انسان، گرفتار چهار زندان است. زندان اول طبيعتي است، كه ما را بر اساس قوانين خودش مي سازد. انسان يعني آن اراده و آن "من"، كه مي تواند انتخاب كند، كه مي تواند خلق كند، كه مي تواند بينديشد و بسازد. اين طبيعت ما را مثل حيوان، و مثل نبات بر اثر قوانين خودش مي سازد. دوم تاريخ است، تاريخ دنباله جريانات گذشته، بر روي من و ماهيت من اثر مي گذارد. سوم، جامعه است. نظام اجتماعي ايران، روابط طبقاتيش، اقتصادش و تحولاتش و امثال اينها روي من اثر مي گذارد. چهارم، زندان خويشتن است، كه آن "من" انساني آزاد را در خود زنداني مي كند.
با علوم طبيعي مي شود از زندان اول، كه طبيعت است آزاد شد. وقتي با هواپيما پرواز مي كنيد، از زندان جاذبه آزاد شده ايد، در صورتي كه هميشه دو متر بيشتر نمي توانستيد بپريد. وقتي در كوير، يك آبادي ايجاد مي كنيد، بر زندان طبيعت: "اقليم" پيروز شده ايد، وقتي بيماري اي را كه هميشه قتل عام مي كرد نابود مي كنيد، بر طبيعت مسلط شده ايد، مي بينيم كه تك تك از زندان طبيعت آزاد مي شويم. الآن انسان به نسبت گذشته از بند طبيعت، خيلي آزادتر است. با فلسفه تاريخ، جبر تاريخ، علم كشف قوانين تاريخي، و هم چنين جامعه شناسي علمي مي شود از زندان جبر اجتماعي و جبر تاريخي از زندان هاي دوم و سوم كه جامعه و تاريخ باشند تا حدي زيادي آزاد شد. بنابراين مي توان با علوم طبيعي از زندان طبيعت و با فلسفه تاريخ از زندان تاريخ، و با جامعه شناسي علمي و اقتصادي و سياسي از نظام و جبر اجتماعي (زندان جامعه) آزاد شد: با علم.
اما بزرگترين زندان - كه همان "نفس" در فرهنگ و در اخلاق ماست - "زندان خويشتن" است. مي بينيم انساني كه از آن سه زندان آزاد شده، امروز بيشتر زنداني خودش گشته است، در اينجا با علم نمي شود از خويشتن آزاد شد، چون علم وسيله اي بود كه ما را از زندان هاي ديگر آزاد مي كرد. حالا اين "خود" عالم كه مي خواهد علم را وسيله كند، "خود"ش زنداني است.
با عشق، تنها با عشق، مي توان از چهارمين زندان آزاد شد؛ با "ايثار را فهميدن"، با به اخلاص رسيدن - اگر بتوان - قدرتي كه در درون هر انساني هست و آن همان شعله ي خدايي است، همان شعله ي خدايي كه در درون هر انساني است، همان روح خدا كه در آدمي دميده شده، اما خاموش شده، فسرده شده، فراموش شده است و براي همين هم هست، كه رسالت پيغمبران "ذكر" است. "اِنَّما اَنتَ مُذَكِّر" چيست؟ و "اِنّا نَحنُ نَزَّلنا الذِكرَ"؟ اين قرآن را، اين وحي را، اين رسالت را، ذكر مي گوييم. ذكر چيست؟ پيغمبر چيزي نمي آورد كه به انسان بيفزايد، وحي چيزي به آدم اضافه نمي كند، آدم همه سرمايه هاي خودش را دارد؛ هر چيزي را كه خداوند بايد به او مي داده، داده است، در درونش و سرشتش گذاشته، خود خداوند در سرشت آدم نشسته است، پيامبر آمده كه فقط به ياد بياورد. توي زندگي روزمره اين درگيري ها، دشمني ها، كينه ها، خواست ها، اين لذت هاي پوچ و پست و پايين - دنيا- بي معني، دائماً و روزمره ترا به قدري مشغول كرده است كه فراموش مي كني، بعد وقتي نگاه مي كني، مي بيني كه يك هفته است راجع به چيزي مشغولي، و رنجش را مي بري و حسرتش را داري و لذتش را مي بري، كه اصلاً به اندازه يك [عطسه] گوسفند و به اندازه آب بيني يك بز (به قول علي"ع") ارزش ندارد ولي متوجه اش نيستي. يادت مي رود.
اما وقتي آن ضربه رسالت، وحي، به درون انديشه ات بخورد، و ترا به يادت بياورد: كه با كي قوم و خويشي؟ كدام روح در توست؟ كدام امانت بر پشت تو است، و شاگرد چه آموزش و كدام آموزگار هستي؟ يك مرتبه متوجه مي شوي كه چه گوهر بزرگ و نابي داري، اما در لجن مي لولي، و مثل زاغ لجن خوار شده اي و به چه شعفي! آن وقت است كه بيرون مي آيي، با يك ضربه انقلابي، زندان چهارم را مي شكني: "زندان خويش" را. اين زندان با استدلال عقلي، با منطق، با علوم، با خون شناسي و عصب شناسي، روان شناسي، پزشكي، فلسفه تاريخ، جامعه شناسي، فقه و امثال اينها شكسته نمي شود، ولي با عشق شكسته مي شود. عشقي كه بتواند ايثار را معني كند، عشقي كه بتواند آدمي را تا قله ي بلند اخلاص برساند، عشقي كه بتواند به انسان بفهماند كه خودت را نفي كن، تا به اثبات برسي. اينها كلماتي است كه جز عشق نمي فهمد. اينها كلماتي است كه جز عشق نمي گويد و اينها معاني اي است، كه جز كسي كه عشق را مي فهمد، نمي فهمد. به قول "كارل": "دوست داشتن را هر كس بفهمد، خدا را به آساني استشمام بوي گل مي فهمد، اما كسي كه فقط فهميدن عقلي را مي فهمد، خدا برايش مجهولي است دست نايافتني."
حالا به تعريف نيايش رسيده ايم: "نيايش عبارت است از تجلي دغدغه و اضطراب انساني، زنداني مانده در خويش، كه به زنداني بودن خويش آگاهي يافته است و آرزوي نجات، و عشق به رستگاري، او را بي تاب كرده است. نيايش، تجلي روح تنها، و تنهايي است". تنها و تنهايي به آن معني كه كسي دور افتاده باشد. بنابراين تنهايي به معني "بي كسي" نيست، بلكه به معناي جدايي است، به معناي بي كسي نيست، به معناي بي "او"يي است. انساني كه خودش را تنها و غريب ، در زندان طبيعت و در زندان تنگ تر "خويش" كه جدارهايش جداره هاي وجود "من" است زنداني احساس مي كند، جز با ضربه ي انقلابي عشق، و جز با حيله ي عشق، و جز با التهاب پرستيدن، و جز با خواستني عاشقانه - "دعا" - راه نجات از آن را ندارد. چون كسي كه عشق را نفهمد اگر هم به ميزاني قدرت علمي اش قوي بشود، كه زندانبان طبيعت گردد و حتي طبيعت را اسير خودش بداند باز به اندازه يك حيوان اسير خودش خواهد بود.
متأسفانه ما در دوره ي بدي هستيم، كه وقتي سخن از دعا و دعا كردن مي رود، آنچه در ذهنمان تداعي مي شود، مانع فهميدن معني درست دعا مي گردد. معمولاً ما آدم هايي را ديده ايم، كه يا دعا مي كنند و عمل نمي كنند، يا اينكه عمل مي كنند، و دعا نمي كنند. ما عمل نمي كنيم و دعا مي كنيم، كه خدا ما را موفق بدارد، خدا سعادت دنيا و آخرت را به ما عطا كند، نعمت دنيا را بدهد، نعمت عافيت را بدهد و اينها ... . ما از اين همه هم، هيچ چيزش را نداريم، بعد مي گوييم پس اين چه دعائي است؟ آنها را هم مي بينيم، كه همه ي اينها را دارند، يا خيلي از اين چيزها را در دنيا دارند، ولي دعا نمي كنند، اينست كه در ذهن روشنفكر تزلزلي نسبت به ارزش دعا ايجاد شده است.
ولي ما زيباترين چهره ها را نديده ايم كه در اوج شعور، اوج آگاهي، در اوج مسئوليت، انجام مسئوليت، فداكاري و قبول مرگ، تا قله ي شهادت رفتند، و در همان حال كه الهام بخش شهامت، دليري، صبر، شمشير زدن و شمشير خوردن و در اوج نبوغ و شعور بودند، آري در همان حال عاجزانه، خاشعانه نيز به خاك افتادند، و در برابر معبود نيايش كردند. ما اين گونه چهره ها را نديده ايم، تا بفهميم كه خضوع و خشوع دعا و پرستش، در چهره ي سري كه به دنيا و عقبيٰ فرو نمي آيد، چقدر زيباست. ما هميشه آدم هاي عاجز را در دنيا ديده ايم كه دعا مي كنند، و در قيافه ي آدم عاجز هيچ چيز زيبا نيست، براي اينكه آدمي اگر خائن باشد، انسان است؛ اما خيانتكار، وي اگر متملق و عاجز باشد، اصلاً انسان نيست. آن وقت در چهره ي او دعا چگونه مي تواند زيبا باشد؟ دعا در چهره ي مرداني مثل "علي" زيباست، كه از شمشيرش مرگ مي بارد؛ و از زبانش، ناله عاجزانه؛ و از چشمش، اشك. اين زيباست.
اين است كه مي بينيم هم آن انسان متمدن و متفكر غربي، مانند دكارت از اوكوچكتر و پايين تر است، و هم آن حكيم عارف شرقي هندي. و او مثل يك عقاب بلند پرواز با هر دو بال، در ماوراء وجود، ماوراء تاريخ، و ماوراء همه ي ما، در پرواز است و با چه قدرتي. كيست كه احساس نكند، كه به همان اندازه كه خواستن، كرنش، ذلت و عجز انساني در برابر انسان ديگر زشت است و نفرت آور، اظهار خضوع و خشوع و فروتني و عاجزانه التماس كردن و ستايش و سپاس انسان مغروري كه مظهر قدرت و دلاوري و خشونت در برابر قدرت هاي ديگر است، چقدر زيباست. زيرا اين انسان در برابر معشوق و در برابر معبودِ خود به خشوع و خضوع افتاده و ستايش و سپاس مي گزارد و اين نهايت است. آنچه كه زشت است، تملق از قدرت است، اما در برابر عشق و دوست داشتن، هر اندازه كه انسان خاكسار است، خدائي است.
در مسير زندگي، به ميزاني كه رشد عقلي، رشد فكري و رشد تكنولوژيك و رشد اقتصادي و رشد نظام اجتماعي و تسلط بر همه قوانين طبيعت آدمي، به خصوص انسان امروز را در دنيا و در طبيعت قوي مي كند، متمدنش مي كند، دكارتي و ارسطوئي اش مي كند، به همان ميزان نيز آدمي، لطافت روح و زيبايي معني را از دست مي دهد؛ ديگر نمي فهمد و در زير كام احساسش بسياري از شهدها و شيريني هايي را كه، از نعمت هاي مرموز و مجهول زندگي خدائي اين موجود انساني هستند، از دست مي دهد. نمي تواند بفهمد. و در نتيجه آدمي مقتدر، داراي يك روح خشن، و آدمي حسابگر پرورده مي شود. اگر انساني كه در قدرت پيش مي رود، عشق را و تجلي عشق را نفهمد، و خضوع و خشوع و نفي خويش را در برابر عشق، در برابر زيبائي مطلق، در برابر خداوند، احساس نكند، به ميزاني كه رشد عقلي پيدا مي كند و تسلط بر طبيعت، يك موجود خشن و خشك فلزي و مصنوعي بار مي آيد، گاه به صورت گرگي در مي آيد كه بيش از فلاسفه عاقل است. و خطر براي انسان امروز اين است.
نيايش و پرستش نه تنها در طول تاريخ بارقه ي عشق را در فرهنگ انساني و در عمق فطرت انساني تجلي مي داده و زنده نگه مي داشته و مشتعل و فروزان، بلكه به عنوان يكي از بزرگترين عوامل تربيتي، موجب تلطيف دائمي روح انسان مي شده است.
تاريخ زندگي بشر براساس "تنازع براي بقا" است، يعني همان "قانون جنگل" و "قانون حيوان". تاريخ ما را اين تنازع مي سازد. دائماً تضاد طبقاتي، تضاد ملي، تضاد نژادي و كشمكش اقتصادي و هر چه بيشتر فرا اندوختن، كسب كردن، غارت كردن، لخت كردن، آزار دادن ديگري است. اين قانون حاكم بر جامعه هاي بشري است و انديشيدن، عقل را به كار بردن، تكنيك داشتن، اختراع و اكتشاف، و علم اندوختن و فرهنگ و تمدن را ساختن نيز در همين راه است.
اما اگر انسان فقط و فقط در اين مسير و با همين عوامل پيش مي رفت، از امروز هم وحشي تر مي بود، به طوري كه حتي احساس وقاحت جنايت را نمي كرد. اگر مي بينيم، امروز هنوز برخلاف قدرت هاي حاكم بر جهان كه صريحاً و بطور قانوني و رسمي، بدتر از چنگيز، جنايت مي كنند، باز هم وجدان توده هاي مردم عادي در سراسر دنيا، لطيف ترين مسايل احساسي و انساني و زيبايي هاي اخلاقي و معنويت را مي فهمند و پاسدارش هستند. به سادگي جان مي دهند، ايثار مي كنند، از منافع خودشان مي گذرند، معني عشق را مي فهمند و معني فداكاري و وفاداري و دوست داشتن را مي فهمند؛ يكي از عوامل بزرگش پرستش است، كه موجب لطافت روح، رقت احساس، و زلال كردن شعور دروني آدمي شده است.
اين نكته از نظر اصطلاحي خوب نيست، اما معني آن خيلي جالب است، يكي از شعرا و نويسندگان مي گويد: "اي خدايان. اي خدايان نبايد بر ما حسرت خوريد زيرا ما بر شما حسرت مي خوريم، كه از لذت پرستيدن محروميد. اي خدايان، بر شما حسرت مي خوريم، كه از لذت پرستيدن محروميد و نمي توانيد كسي را بپرستيد، اين نعمتي است كه خاص انسان است." هم موجودات ديگر كه معني دوست داشتن را نمي فهمند، محروم اند، و هم خدايان، به خاطر اينكه معبودند، و عابد بودن را نمي توانند، و از اين لذت بزرگ محروم اند.
اگر دعا را از چنگ آدم هاي عاجز- عاجز در زندگي- آدم هايي كه از زير بار مسئوليت فرار مي كنند، آدم هايي كه همه عقده ها و عجزها و لذت ها و ضعف هايشان را به وسيله دعا، و تظاهر به دعا، مي خواهند اشباع كنند، درآوريد، و دعا را در متن اسلام، و در متن چهره هاي بزرگي مثل امام سجاد، مثل امام علي، مثل پسرانش، مثل خانواده اينها ببينيد كه آن قدرت عظيم را در تاريخ و آن انقلاب عظيم را در بشريت و آن جهاد ها و كشاكش ها و آن انرژي انفجاري را در عالم به وجود آوردند و بهترين و عاجزانه ترين و عاشقانه ترين سخن هاي نيايشگرانه و عاشقانه را هم: يعني زيباترين متن هاي دعا و گدازان ترين متون نيايش را به وجود آوردند، آن وقت پي مي بريد كه " نيايش در طول تاريخ، يك عامل بزرگ تلطيف روح آدمي است." يعني همانطوري كه عقل بزرگترين عامل در تمدن سازي جامعه هاي بشري بوده و جامعه متمدن ساخته است، عشق نيز بزرگترين عاملي بوده كه انسان متمدن ساخته است. جامعه متمدن غير از انسان متمدن است، گاه در يك جامعه وحشي مثل مدينه و مكه و عربستان قرن هفتم(ميلادي)، انسان هاي متمدن ساخته مي شوند، كه تاريخ هنوز مثلشان را سراغ ندارد، و گاه در جامعه هاي متمدني كه امروز بر جهان حاكم است و ما مي بينيم كه تا كجا رفته اند، انسان هاي وحشي اي زندگي مي كنند و پرورده مي شوند. مقصود نه آدم هاي معمولي است، چون بعضي ها حكايت مي كنند كه در كجا، در خيابان وال استريت، اينقدر جنايت شده و مي شود و خيال مي كنند كه جنايت كردن اين است؛ اما نه، اين بدبخت ها لات هستند، اينها مظهر جنايت نيستند، يك دادگستري درست كنيد، اينها هم درست مي شوند؛ اگر وضع اجتماعي روشن بشود، درست مي شوند. جنايتكار، قدرت هايي هستند، كه تاريخ را مي چرخانند، سرنوشت آينده بشر را قالب ريزي مي كنند و از الآن طرح نسل فردا را مي دهند و نبوغ هايي كه حاكم اند بر سرنوشت انسان متمدن ديده ام كه حتي بعضي از آقايان متفكر و روشنفكر، از قول فلان رئيس جمهور غربي و به استناد حرف او نقل مي كنند، كه در امريكا يا در فرانسه، يا در انگلستان اين قدر جنايت شده است. در صورتي كه يادشان مي رود كه فقط "يك جنايت" وجود دارد و آن هم، خود گوينده است. جنايت ها همه "سيئة من سيئات" همين آقاست. اين ها مظهر يك جنايت ديگرند، اينها در جامعه متمدن به وجود مي آيند.
باري عقل كه عامل بزرگ رشد تمدن اجتماعي است به وسيله علم - كه تجلي عقل است- جامعه متمدن ساخته است و عشق، انسان متمدن متعالي با روحي بزرگ، و حتي گاه بزرگتر از همه وجود، همه طبيعت، مي ساخته است. روحي كه آدم در انساني مثل "علي" حسش مي كند، كه "بودن" ش در اين اندام تنگش، تنگي مي كند؛ مي خواهد آنرا بشكند، مي خواهد تمام اين ديواره وجود را بتركاند. مضطربانه به در و ديوار دست مي كشد، كه نجات پيدا كند، فرار كند، اين روح توي قفس سينه اش تنگي مي كند، خفقان ايجاد مي كند. آري "عشق" روح را گاه اينقدر لطيف مي كند. عشق و دوست داشتن، تجلي اش پرستش و نيايش است.
چند جمله اي از متن"صحيفه سجاديه" را بدون انتخاب، مي آورم تا نشان داده شود كه اولا دعا به معناي آن نيست كه ما چيزي به دست آوريم. ثانيا دعا براي آن نيست كه آن را جانشين مسئوليت هاي انساني و عقلي خودمان بكنيم و ثالثا در متن تشيع علوي، كه مظهر مكتب نيايش و بنيانگذارش، امام سجاد، "زيباترين روح پرستنده" تاريخ بشر و جامعه و فرهنگ ماست، نيايش، مكتبي است كه تجليگاه عشق، آگاهي نسبت به جهان و عرصه نيازهاي بزرگ انساني است و رابعا "دعا" جهاد و مبارزه اجتماعي و جمعي در يك وضعيت ناهنجار اجتماعي است. به هر حال در اينجا بدون هيچ انتخابي، چند جمله اي از اولين دعاي صحيفه را مي آورم تا روشن شود كه طرز حرف زدن با حرف زدن دعا گوها و دعا خوان ها از زمين تا آسمان فاصله دارد.
چندي پيش كه راجع به دعا صحبت مي كردم در باره ضمائر دعاهاي صحيفه هم صحبت كردم و گفتم كه انسان در حال دعا چه چيزهايي مي خواهد. در صحيفه هر وقت امام از خودش صحبت مي كند و مجموعه چيزهايي را مي خواهد ضميرهايي به كار مي برد و هم چنين در مقام خطاب به خدا نيز كلماتي را به كار مي برد. دقيقا گفتم كه اينها را با چه متدي بايد جمع كرد، تدوين كرد و بعد نتيجه گيري نمود. يك دعا كننده، گاه چيزي را همين جوري، از خدا مي خواهد به عنوان احساني و گاه چيزي را به عنوان پاداش يك عمل مي خواهد و گاه نيز خواستش به عنوان آدمي ذليل و فقير و اصلا ناشايسته است كه فقط مي خواهد خدا او را ببخشايد.
امام، وقتي صحبت از ذلت، و صحبت از آلودگي و عجز و خواري و امثال اين حالات دعا كننده است، مي گويد: "انا"، گاهي هست كه چيزي را مثل "نجات"، "فلاح" يا خير و توفيق به نعمت مي خواهد، مي گويد "براي ما" وقتي كه احسان وافر و فضل زياد مي خواهد مي گويد: "آنها"، "مسلمين"؛ خودش را كنار مي كشد. من متوجه شدم كه اين نشانه اين است كه امام سجاد به خاطر وضع زندگي اجتماعي خاصي كه داشته به خصوص آن فاجعه بزرگ كه در جلوي چشمش گذشته- كه هيچ انساني آنچنان منظره اي را در اول جواني نديده - و بعد مسلما بار سنگين اين مصيبت و اين اندوه تا آخر عمر بر دوشش بوده است و زندگي اش نشان مي داده كه حتي كوچكترين نشانه اي براي او عاشورا را تداعي مي كرده و او را به ناله و فرياد و اشك مي آورده است و به خصوص امام سجاد در دوره اي بوده كه حتي كوچكترين امكاناتي را كه ديگر ائمه داشتند نداشته است. بعد از آن است كه يزيد و عبدالملك بر همه جا مسلط شده اند و همه قدرت هاي مقاومت از كوچك و بزرگ از بين رفته و فقط او تنها مانده است: تنهاي تنها كه حتي امكان شهادت هم ندارد. شهادت كه"جهاد انسان مومن آگاه مسئول با جور و جنايت است در دوره نتوانستن" در دوره اي كه حق پرست نمي تواند مبارزه كند، نمي تواند بجنگد، نمي تواند جهاد بكند، باز هم در اسلام از او سلب مسئوليت نمي شود. شهادت به عنوان اسلحه است و مبارزه مرگ را براي مبارزه با جور انتخاب مي كند. اين در لحظه اي است كه ديگر پايگاه حق پرستي، به كلي ويران، خلوت وغريب است. در اينجاست كه حق پرست اگر يك نفر هم هست باز مسئول است. در اينجاست كه مي گويند: "مرگ خودت را به عنوان تنها سلاح، آگاهانه و با تمام شعور انتخاب كن و برگرد به روي خصم".
امام سجاد در شرايط خاصي است كه حتي امكان "خوب مردن" هم برايش فراهم نيست (زيرا شهادت به معناي خوب مردن است) و در چنين زجري كه آدم، حتي نتواند بميرد، زندگي كردن مسلما روح را در كوره رنج هايي مي گدازد، كه پيش از هر عاملي يك روح زلال، و شكسته و گداخته را كه در كلمات و در تعابير و احساس هايش متجلي است رنج مي دهد. امام چه چيزي را از خدا مي خواهد؟ اين است كه مي گويم عاملي بزرگ، حكمت است؛ يعني اين كتاب دعا اصلاً "وسيله چيز خواستن" نيست، بلكه يك كتاب آموزش است؛ يك كتاب فلسفي است كه انسان را، خدا را، رابطه انسان با خدا را، رابطه انسان در جهان را، در زندگي - و به قول "سارتر" وضعيت انساني را- نشان مي دهد. " وضعيت انساني" يعني "من" در مجموعه اين عوامل و شرايطي كه هستم. يك چنين آموزش عميقي در زيباترين حالات فرد است و اسمش : "دعا" ست اما با آن معناي معمولي اش اصلاً دعا نيست يك كتاب آموزش عميق و علمي و اخلاقي و فلسفي است.
زيبايي تعبير، موسيقي كلام، لطافت كلماتي كه امام انتخاب مي كند، همه مسائلي هستند كه بعداً بايد به دقت مطالعه شوند، و من به سرعت و خيلي مجمل جملات را معني مي كنم، تا آنچه كه گفتم به عنوان نمونه روشن شود.
"الحمدلله الاول بلا اول كان قبله و الآخر بلا آخر يكون بعده"
اين تعبيرات چيز عجيبي است. در نيمه دوم قرن اول هجري است هنوز زبان عرب وارد ادبيات نشده و متني ندارد و هنوز كناب ادبي اي به وجود نيامده است. ادبيات عرب از قرن دوم و سوم هجري شروع مي شود و نيز تعبيرات فلسفي، تعبيرات ادبي، و رشد اصطلاح و رشد تعبيرات فلسفي و عقلي آن؛ و زبان صحيفه در اين اوج است.
شما در آن فضا در نظر بگيريد انساني را كه همه كارهايش را كرده همه مسئوليت هايش را انجام داده، اما به جاي غرور كه رهبران همواره دارند اينقدر خاضعانه حرف مي زند. رهبران روي اراده انساني شان تكيه مي كنند و برخي از انسان ها روي توكل و احساس و روي اراده غيبي تكيه مي كنند. گروه دوم كه به اراده غيبي اتكا مي كنند، معمولاً از نظر زندگي اجتماعي، آدمي هايي ابتدايي و عاجز بار مي آيند.
آنها كه روي اراده و عقل خودشان تكيه مي كنند يك غرور جبارانه و فرعوني پيدا مي كنند. ناپلئون مي گفت: " براي من"غير ممكن"، غير ممكن است. هر چيزي در برابر اراده من ممكن است". ببينيد يك چنين غول وحشي كه به اينجا رسيده چه چيزهايي را در زير پايش مي تواند به سادگي قرباني كند. تروتسكي كمونيست مي گويد:" اگر خورشيد بر مراد من نگردد، خورشيد را به زانو در مي آورم" بعد نگشت وخودش به زانو در آمد.
ولي كسي كه در وي چنين غروري به وجود مي آيد و چنين تكبر و تفرعني دماغش را مي گيرد به سادگي مي تواند همه كس را در راه منافع خودش و در راه هدفش قرباني كند. روح، لطافتش را از دست مي دهد.و از آن طرف نيز آدم هاي عاجزي بار مي آيند كه مگس را نمي توانند از روي صورتشان برانند و عاجزاند. اگر روح بتواند باهمه قدرت خودش و با همه تسلط خودش، و در اوج قهرمان بودن و ذوالفقار داشتن اش، در همان جا "سجاد" باشد اين است كه عالي ترين چهره انساني را همچون يك تابلو نشان مي دهد و اين روح اين قدر خاضعانه حرف مي زند. اين است كه مي گويم تلطيف روح، لطافت روح:
الحمدالله الاول بلا اول كان قبله و الآخر بلا آخر يكون بعده الذي قصرت عن رويته انصار الناظرين.
سپاس هر خداوندي را كه اولي است كه پيش از آن اولي نيست، و آخري كه پس از آن آخري نيست.
اين دعاست؟ از خدا چه چيزي مي خواهد؟ يا دارد به من، به خودش، به گوينده، به نيايشگر، يك حقيقت فلسفي و اعتقادي را توصيف مي كند؟ فقط خطاب است.
الذي قصرت عن رويته ابصار الناظرين
خدايي كه از ديدارش، ديده بينندگان عاجز است، كوتاه است.
و عجزت عن نعته اوهام الواصفين.
و در وصف او (نه تنها فكر و عقل و منطق بلكه) تخيل و توهم وصف كنندگان نيز عاجز است.
ابتدع بقدرته الخلق ابتداعا
آفرينش را به قدرت خويش ابداع كرد.
و اخترعهم علي مشيّته اختراعا
و بر اراده خويش همه آفريده ها را اختراع كرد.
ثم سلك بهم طريق ارادته و بعثهم في سبيل محبته
آنگاه همه را در طريق خواست خويش به راه آورد، و همه را در راه دوست داشتن خويش برانگيخت.
برخلاف كليساهاي مسيحي كه دنيا را پر از هول، پر از جبروت، پر از غرور، پر از وحشت، پر از لجن، پر از غول، پر از سايه هاي خير و شر و امثال اينها نشان مي دهند، در اينجا بنياد خلقت و بنياد وجود، بر يك نظم، بر يك اراده، با يك روشنايي و يا دوست داشتن شروع مي شود.
لايملكون تاخيرا عما قدمهم اليه و لا يستطيعون تقدما الي ما اخرهم عنه
از آنچه خدا آنها را به پيش و مقدم داشته است تاخيرش بر ايشان ممكن نيست، و هم چنين تقدم و جلو افتادن از آنچه كه او به تاخيرشان انداخته است ممكن نيست.
يعني كاملا اراده اوست كه اندازه ها را معين كرده، ترتيب ها را، نظام ها را مشخص كرده است. در اينجا به يك چيز بر مي خوريم در درون اين جبر باز به يك اختيار مطلق، بر اساس همان بينش توحيدي.
و جعل لكل روح منهم قوتا معلوما مقسوما من رزقه لا ينقص من زاده ناقص و لا يزيد من نقص منهم زائد.
براي هر روحي از آنها قوتي مشخص و پخش كرده قرار داده است كه نه كم كننده اي مي تواند كمكش كند و نه زياد كننده اي زياد.
ثم ضرب له في الحموة احلا موقوتا
و سپس براي هر موجودي، هر روحي، هر حياتي، يك اندازه معين و يك وقت معين و مدت مشخص تعيين كرده و بريده است.
و نصب له امدا محدودا
و يك عمري، و يك نهايتي كاملا تعيين شده، مشخص كرده.
يتخطاء اليه بايام عمره
هر چيزي، هر روحي، هر حياتي، تمام ايام عمرش را بر روي همين حد قدم بر مي دارد.
و يرهقه باعوام دهره
و به نهايت و به سرنوشت نزديك مي شود.
حتي اذا بلغ اقصي اثره
تا آنگاه كه به آخرين اثرش به آخرين راهش و نهايتش برسد.
و استوعب حساب عمره، قبضه الي ما ندبه اليه من موفور ثوابه او محذور عقابه
اين ها سرنوشت همه موجودات است.
ليجزي الذي اساوا بماعملوا
(اين آيه قرآن است كه مندرج شده)
و يجزي الذين احسنوا بالحسني
تمام آفرينش اين خلقت، اين راه رفتن، اين ابداع كردن، اين خلق همه چيز، هرچيزي را اندازه گرفتن، و هر چيزي را يك عمر محدود و مشخص و معيني برايش قرار دادن، و همه چيز را با مشيت خودش مشخص كردن، همه اينها براي چيست؟ براي اينكه آنهايي كه بد كردند به سبب عمل بدي كه كردند جزاي بدي ببينند و كساني كه نيكي كردند پاداش نيك به خاطر عمل نيكشان ببينند. از اينجا به نهايت و فلسفه غائي خلقت مي آيد.مي بينيم كه هنوز چيزي نخواسته است.
عدلا منه
براساس يك عدلي براساس يك اندازه گيري دقيق.
تقدست اسماوه و تظاهرت آلاوه
اسمائش مقدس است و تمام نعمتش آشكار.
لايسئل عما بفعل وهم يسئلون
او از آنچه مي كند باز خواست نمي شود بلكه اينانند كه باز خواست مي شوند.
و الحمدلله الذي لو حبس عن عباده معرفة حمده علي ما ايلاهم من منته المتتابعه، واسنع عليهم من نعمه المتظاهره، لتصرفوا في منته فلم يحمدوه و توسعوا في رزقه فلم يشكروه و لوكانوا كذلك اخرجوا من حدود الانسانيه.
اين حمد همان پرستش است، نفس پرستش يعني تجلي بي غرضانه و خالصانه عشق، "الحمد" اين حمدي است كه تمام مداحي ها را و چاپلوسي ها را بر زبان انسان براي غير او [خدا] تحريم مي كند و شرك لقب مي دهد (چقدر لطافت و احساس دارد.) سخن از آگاهي انساني است، رشد انساني است و اخلاق و فضيلت انساني است، "و لوكانوا كذلك" مي گويد: سپاس. از چه نعمت هايي سپاس مي گذارد؟
" سپاس خداي را كه اگر از بندگانش شناخت و معرفت سپاس او گفتن را بر آنچه به بندگانش از نعمت هاي پي در پي عطا كرده است و از نعمت هاي آشكار برخوردار كرده است مي گرفت اگر اين سپاسگزاري و اين شناخت انسان را نسبت به اين نعمت ها از انسان مي گرفت چه مي شد؟ انسان آنوقت در اين نعمت ها و از اين نعمت ها برخوردار مي شد و مي خورد و مي چريد و مي آشاميد بي آنكه او را بر اين نعمت ها سپاس گويد.
"و توسعوا في رزقه فلم يشكروه"
و بر رزق انسان خدا وسعت مي داد، اما انسان او را شكر و سپاس نمي گفت. براي اينكه خدا معرفت و شناخت سپاس از نعمت را از او گرفتهو اگر اين جور مي شد انسان از چار چوب انسان بودن خارج مي شد.
الي حد البهيميه
و تا حد حيوانيت تنزل پيدا مي كرد.
چون حيوان است كه وقتي نعمتش هم سرشار شود و وقتي كه در تمام زمين باران مي آيد و تمام زمين سبز و در زير علف غرق مي شود باز هم نمي فهمد چه كسي را بايد سپاس بگذارد. چون آگاهي ندارد. انسان شاكر، انسان خود آگاه است. "شكر" عكس العمل انسان آگاه است سپاس گفتن، تملق نيست.نشانه شناخت انسان نسبت به سرچشمه حياتش است.
فكانوا كما وصف محكم كما به
آنوقت آدمي مثل همان چيزي مي شد كه خداوند در كتاب محكمش گفته:
ان هم الا كالانعام
اينها هيچ نيستند مگر مانند چهارپايان.
بل هم اضل سبيلا
بلكه گمراه تر از چهارپايان.
چون چهارپايان شعور و شناخت ندارند، اما اين انسان ها شعور دارند، شناخت ندارند و اين بدتر است.
و الحمدلله علي ما عرفنا من نفسه و الهمنا من شكره و فتح لنا من ابواب العلم بربوبيه
از لحاظ تعليم و تربيت، اين عالي ترين متد تعليم و تربيت است به جاي اينكه به بچه امر و نهي كني كه تو بايد اين كار را بكني تو بايد آن كار را نكني... توصيف كن كسي را كه اين كارها را مي كند و اين كارها را نمي كند به جاي امر، جمله خبري به او بگو تا او خودش را مامور نيابد، خودش را انساني بيابد كه دارد آگاهي نسبت به حقيقت پيدا مي كند.
سپاس مي گزارد بر اين نعمت ها، كه اگر اين نعمت ها را به ما نمي دادي اگر شكر نعمت را به ما نمي دادي، ما مثل حيوان مي شديم. به جاي اينكه بگويد: آي آدم ها، "شكر نعمت، نعمتت افزون كند،" اگر شكر نكني مثل حيواني، مثل چهارپائي، بدتر از چهارپائي، پس شكر كنيد، اين طور نمي گويد. مي گويد: شكر مي كنم. اين يك چيز مسلم است كه شكر مي كنم؛ مسلم است كه سپاس مي گزارم. منتهي امام از ارزش سپاسگزاري ما سخن مي گويد: اين نعمت بزرگي است كه خداوند به ما داده. معرفت حمد را، شناخت سپاسگزاري از نعمت و سرچشمه حيات انسان را، به انسان داده و ما اين معرفت را داريم، و اگر كسي هم ندارد (در اينجا مي بينيم كه به او فشار نيامده، مامور نشده، بلكه يك چيز طبيعي است) آدم خودش بايد متوجه بشود تا اگر در اينجا ضعيف است خودش ضعفش را برطرف كند. بهترين راه آموزش، آموزش غيرمستقيم است. سپاس مي گزارد به داشتن اين چيزها در صورتي كه ما معمولاً امر و سرزنش مي كنيم به نداشتن اين چيزها.
سپاس تو راست كه درهاي دانش را با سرانگشت پروردگاريت بر ما گشودي.
و دلنا عليه من الاخلاص له في توحيده
به جاي اينكه امر كند كه شما بايد در توحيدتان به اخلاص برسيد و توحيد خالص داشته باشيد مي گويد:سپاس مي گزارم خدا را كه ما را به اخلاص در توحيد رسانده است و دلالت و راهنمايي كرد ما را در اخلاص در توحيد.
وجنبنا من الالحاد و الشك في امره
و دور كرد ما را از الحاد و شك در امرش، در حكمش و در حكومتش.
حمدا نعمر به فيمن حمده من خلقه
اينجا مسابقه را مطرح مي كند. مسابقه! اين مسئله مطرح نيست كه ما، مسلما، زندگيمان را در ستايش و سپاس و پرستش مي گذرانيم اين مساله مطرح نيست؛ اين امر مسلم است، صحبت مسابقه است. سپاسي كه- نعمر به- با اين حمد و با اين پرستش و سپاس زندگي مي كنيم. همه عمر را زندگي مي كنيم؛ زيستنمان با سپاس است: زيستني با سپاس در ميان كساني كه از ميان خلقش خدا را سپاسگزارند. سپاس مي گزارم كه من زندگي ام را با سپاس مي گذرانم در ميان سپاسگزارانش.
و يسبق به من سبق الي رضاه و عفوه
و از ميان كساني كه پيش مي تازند در مسير بدست آوردن خشنودي او و گذشت او، من از همه شان پيشدستي و پيشگامي مي كنم.
حمدا يضئي لما به ظلمات البرزخ و يسهل علينا به سبيل المبعث و يشرف به منازلنا عند مواقف الاشهاد.
حمدي كه تاريكي هاي برزخ را روشن مي كند و آسان مي كند بر ما راه برانگيخته شدن را، و مكان هاي شهادت را شرف و كرامت مي بخشد.
يوم تجزي كل نفس
آن جبر را در اول خلقت ديديم. در اينجا باز صحبت از انسان است اختيار است.
يوم تجزي كل نفس بما كسب و هم لا يظلمون.
آن روزي كه هر كسي به آنچه در زندگي به دست آورده است، پاداش داده مي شود و جزا، بر هيچكس آنجا ظلم نمي شود.
يعني سرنوشت هر كسي ساخته دست خود اوست: "يوم ينظرالمراء ما قدمت به يداه" قيامت اين چنين روزي است.
يوم لا يغني مولي عن مولي شيئا و لا هم ينصرون.
روزي كه دوست را دوستي از هيچ چيز، و به هيچ چيز كمكي نمي تواند كرد و هيچكس آنجا ياري نمي شود.
حمدا يرتفع منا الي اعلي عليين.
عين جمله "كارل" كه ترجمه اين جمله است مي گويد:
" نيايش هائي كه همچون بخار آتش ها و گداخته ها از قلب هاي مذاب نيايشگران از سطح تيره زمين به آسمان بالا مي رود و به سوي كانون اصلي معنوي عالم جذب مي شود، سخناني است كه عشق با خداوند مي گويد."
حمدا يرتفع منا الي اعلي عليين.
سپاسي كه از درون ما، از ذات ما، از جانب ما، به سوي اعلي عليين صعود مي كند.
في كتاب مرقوم يشهده المقربون
تكه تكه آيات قرآن است.
حمدا تقربه عيوننا اذا برقت الابصار
حمدي كه بدان چشم ما در لحظه اي كه چشم ها خيره شده است و باز مانده است از وحشت، شادي و نشاط مي دهد.
و تبيض به وجوهنا اذا سودت الابشار
و سيماي ما را سپيد مي كند در هنگامي كه پوست ها سياه شده است.
حمدا نعتق به من اليم نارالله الي كريم جوار الله
سپاسي كه بدان از درد و زجر آتش خدايي هم چون بنده اي آزاد مي شويم به سوي جوار و همسايگي كرامت خدا.
حمدا يزاحم به ملائكته المقربين و نصام به انبياء المرسلين في دارالمقامه التي لاتزول و محل كرامته التي لا تحول.
حمدي كه بدان فرشتگان نزديك خداوند، انبوه مي شوند و ما با آنها درهم مي افتيم، و به هم فشرده مي شويم، حمدي كه ما را بحبوحه و انبوه فشرده فرشتگان نزديك خداوند غرق مي كند و قرار مي دهد و ما را آن حمد با پيامبران فرستاده اش مي پيوندد، در آن باشگاه و ايستادن گاهي كه هرگز نابود نمي شود.
و محل كرامته التي لا تحول
و اقامتگاهي و جايگاه فرود آمدني و فرود آمدِ نگاه كرامتي كه هرگز دگرگون نمي شود.
و الحمدلله الذي احنار لنا محاسن الخلق و اجري علينا طيبات الرزق
هيمشه مسائل مادي، و مسائل معنوي، نان و روح، دل و اقتصاد، زندگي مادي و زندگي معنوي در يك صف اند، جدا نيست در همين اوج معنويت و معراج باز مي بينيم مسائل زندگي مادي مطرح است.
سپاس خداوندي را كه براي ما زيبايي هاي آفرينش را عطا كرده است.
"ما" يعني "انسان": صحبت از خودش يا فرد خودش يا خانواده اش نيست. صحبت بشريت است، اينجا با خدا حرف مي زند، در برابر همه وجود و موجودات ديگر جهان بيني به اين وسعت است.
سپاس خدايي را كه براي انسان زيباترين زيبايي ها و نيكي هاي وجود را- آفرينش را- عطا كرده است، انتخاب كرده است.
واجري علينا طيبات الرزق
و پاكيزه روزي ها را براي ما فرمان داده است.
و جعل لنا الفصيلة بالملئكة علي جميع الخلق
و با قدرت و توانايي انساني كه براي ما داده است و فضيلتي كه زائيده توانايي و قدرت ما در جهان است كه خدا به ما عطا كرده است: قدرت بر جميع الخلق
فكل حليقته منقاده لنا بقدرته
وهر آفريده اي در برابر ما به قدرت خداوند منقاد و مطيع شده است.
و صائره الي طاعتنا بعزته
و به عزت او هر پديده اي مطيع و مسخر انسان شده
و الحمد لله الذي اعلق عنابات الحاجة الا اليه
اينها فرمان است، درس است، به صورت سپاس بر نعمتي كه داريم. به جاي اينكه نعمت هايي را كه نداريم بخواهيم، به اين صورت بيان مي كند و به جاي اينكه بگويد: "من نديدم كه سگي پيش سگان سر خم كند"... تملق نگوييد، چاپلوسي نكنيد و به در خانه اين و آن خم نشويد و ... به اين شكل بيان مي كند.
و الحمدلله الذي اغلق
سپاس خداوندي را كه قفل زده است. چي را؟
عنا باب الحاجة الا اليه
در نياز جز به سوي خودش را
هر در ديگري را به روي ما بست. اصلاً نمي شود از ديگري چيزي خواست؛ اگر هم بروي بخواهي چيزي به تو نمي دهند. اصلاً درها بسته است.
الحمدلله الذي اغلق عنا باب الحاجة الا اليه
اين تربيت است آموزش است. چيزي نمي خواهد.
فكيف نطيق حمده
پس چگونه مي توانيم سپاسش گفت؟
ام متي نودي شكره
كي مي توانيم سپاسش را ادا كنيم.
لا، متي
نه، كي ؟
و الحمد لله الذي ركب فيما آلات البسط و جعل لنا ادوات القبض و متعنا بارواح الحيوه و اثبت فينا جوارح الاعمال و غذانا بطيبات الرزق و اغنانا بفضله و اقنانا بمنه
معني اش تقريبا معلوم است:
تمام ابزارهاي قبض و بسط و ارواحي كه براي ما حيات ايجاد مي كنند و نيروهايي كه حيات ما را در زندگيمان تامين مي كنند و جوارحي كه به ما عمل را اعطا مي كنند و هم چنين خدايي كه بر بهترين و پاكيزه ترين رزق ها به ما روزي عطا كرد و ما را به فضل و كرم خودش سرمايه دار و بي نياز كرد.
اينها را همه داد. اندام كاركردن، غذا و هم چنين فضيلت، حيات، ابزار قبض، ابزار بسط و هم چنين تسلط بر همه آفرينش، مسخر كردن همه پديده ها و امتياز بشريت بر همه چيزها، معرفت، آگاهي، گشودن باب علم به قدرت خداوند همه اينها را به انسان داد؛ حالا چي؟
مسئوليت.
ثم امرنا ليختبر طاعتنا
بعد فرمان داد به ما، تا ميزان طاعت ما را بيازمايد.
و نهانا ليبتلي شكرنا
اينجا شكر، از آنچه ما مي فهميم معني بالاتري دارد.
و نهي كرد ما را تا سپاس ما را امتحان كند.
فخالفنا عن طريق امره
(اينجا شديدترين حالت روحي ناشي از سرزنش خود به انسان دست مي دهد.)
از راه فرمان و امرش مخالفت كرديم و به راه ديگر رفتيم
و ركبنا متون زجره
و بر پشت نهي ها و منهيات تاختيم
فلم يبتدرنا بعقوبته
اما بعد از همه آن نعمت ها كه به ما داد، بعد از آنكه امر كرد و اطاعت نكرديم، مخالفت كرديم بيشتر از همه، و منهيات را بيشتر از همه و زودتر از همه انجام داديم.
اما:
فلم يبتدرنا بعقوبته
به عقوبتش پيشدستي و سرعت نكرد
و لم يعاجلنا بنقمته
به انتقام و خشمش شتاب نگرفت
بل تانا برحمته تكرما
بلكه با تاني، با فرصت، فراغت، تحمل، از طريق رحمتش و كرامتش
وانتظر مراجعتنا برافته حلما
و چشم انتظار ماند تا شايد ما برگرديم و با حلم بسيار منتظر شد تا شايد به راه آئيم.
و الحمدلله الذي دلنا علي التوبة التي لم نقدهاالا من فضله
سپاس خداوندي را (باز در اينجا ما را به بازگشت هدايت كرده) كه اين نعمت بازگشت از پليدي و بدي را به ما داده، اين راه گريز را گذاشته؛ اين نعمتي است كه جز از فضلش سر نمي زند
فلو لم نعتدد من فضله الا بها لقد حس بلاوه عند نا و حل احسانه البنا و جسم فضله علينا فما هكذا كانت سنته في التوبة لمن كان قبلنا
در اديان ديگر، توبه، خود سوزي بود. كسي كه مي خواست توبه كند، يا بايد خودش را پوست مي كند يا او را پوست مي كندند يا مي سوزاندند يا بايد از گوشت او ديگري مي خورد. در فيليپين يكي از روحانيون بزرگ چون جزو زهاد بود و پاك بود و حتما بهشتي، براي اينكه پادشاه مي خواست توبه كند، وي نزديك مرگ پادشاه خودش را كشت و از گوشت مرده اش پادشاه خورد. او هم لابد توبه اش قبول شد! چيزهايي بسيار فجيع و زشت در توبه هاي مذاهب ديگر هست. اينجا امام به اين اشاره مي كند:
فما هكذا كانت سنته في التوبة لمن كان قبلنا لقد وضع عنا ما لا طاقه لنا به.
توبه در اديان گذشته اين طور نبوده، چون ما تاب و توان تحمل آن اشكال از توبه را نداشتيم، خدا تخفيف داده است.
و لم يكلفنا الا وسعا
در اينجا دارد درس مي دهد.و جز آنچه كه در توانايي ما هست به ما تكليف نمي كند.
و لم يدع لا حدمنا حجة و لا عذرا
اين است كه حتي بعد از آن گناه، آن پليدي، نيز توبه اي به اين آساني، و امكان بازگشتي ساده در اختيار انسان هست، تا ديگر هيچ حجتي و هيچ بهانه اي و عذري بر انسان نباشد.
حمدا لا منتهي لحده
سپاس و ستايش كه هيچ اندازه اي برايش نيست.
و لا حساب لعدده، و لا مبلغ لغايته و لا انقطاع لامده
حمد ايكون وصله الي طاعته وعفوه
حمدي كه وصال به سوي طاعتش و عفوش باشد
و سببا الي رضوانه و ذريعة الي مغفرته و طريقا الي جنته و خفيرا من نقمته
و يك پناهگاهي از انتقامش، از خشمش، از غضبش
و امنا من غضبه
و يك فراغتي و آسودگي اي از غضبش
و طهيرا علي طاعته
و كمك و پشتيباني اي بر طاعتش
و حاجرا عن معصيته
و حائلي و مانعي از معصيتش
و عونا علي تادية حقه و وظائفه
و كمكي براداي حق او و هم چنين وظايفش
حمدا نسعد به في السعداء
ببينيد به كجا مي رسد، از زير بار در رفتن نيست. دعا عامل وادار كردن است و اين دو تا، دو تاست اين آخرين دعاست، و آخرين سخن
حمد ا نسعد به في السعداء من اوليائه
حمدي كه با سرانگشت اين حمد با وسيله اين حمد، از نيكبختان و سعادتمنداني كه در ميان اولياء خداوند هستند، من به وسيله اين حمد نيكبختي بگيرم.
و بصير به
واين حمد دگرگونمان كند، عوضمان كند، تغييرمان دهد و قرارمان دهد.
في نظم الشهداء بسيوف اعدائه
حمدي كه دگرگون شويم با آن حمد و در سلسله شهيداني كه به شمشير دشمنان خداوند كشته شده اند، حساب شويم و قرار گيريم.
انه ولي حميد
والسلام.

دریغها و آرزوها-دکتر شریعتی

دریغها و آرزوها -1355

نسخه مخصوص چاپ

دریغها و آرزوها -1355

 

نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان و در دو بخش آرزوها در مجموعه آثار27- بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- و دریغها در مجموعه آثار 25- انسان بی‌خود- منتشر شده است. این مقاله متن پیاده شده نواری خصوصی است که در اواخر عمر پر شده است.


اشاره: در بخش آثار که به نوشتارها، گفتارها و نامه‌ها تقسیم کرده‌ایم، نمونه‌ای از نوشته‌ها یا گفته‌های علی شریعتی را منتشر می‌کنیم. آرزوی ما آنست که به مرور کلیه آثار او در اینجا منتشر شود . نوشته ای که در پی خواهد آمد با همین عنوان و در دو بخش آرزوها در مجموعه آثار27- بازشناسی هویت ایرانی اسلامی- و دریغها در مجموعه آثار 25- انسان بی‌خود- منتشر شده است. این مقاله متن پیاده شده نواری خصوصی است که در اواخر وی پر شده است.
پسرم، نمیخواهم برایت سخنرانی کنم، نه قصدش را دارم و نه حالش را.
زندگی را در فرهنگ اروپائی، هشتاد سال معدل می‌گرفتند و چهل سال را نیمه‌راه زندگی می‌نامیدند. «دانته» در جلد اول بهشت و دوزخ و برزخ که با این عبارت آغاز می‌شود: «در نیمه‌راه زندگانی ما»، مقصودش چهل‌سالگی است. براین اساس، من به نیمه‌راه زندگانی خویش رسیده‌ام؛ اما من نه در فرهنگ غربی که در شرق زندگی می‌کنم، معدل عمر ما خود چهل سال نیست و اگر عمر امثال مرا ملاک بگیری که اساس بر جوانمردگی است.
بهرحال احساس می‌کنم که دیوارها از پیرامون من دم‌به‌دم، لحظه‌به‌لحظه به من نزدیکتر می‌شوند؛ اندک‌اندک احساس می‌کنم که بر روی سینه‌ام فشار می‌آورند. در پشت هر دیوار کمینی، از هر سایه‌ای خطری و از هر گوشه توطئه‌ای؛ اینست فضائی که در آن تنفس می‌کنم. متأسف نیستم، زیرا تأسف حالتی است، دریغی است که بر عزیزی باید خورد و من خود را کوچکتر از آن می‌بینم که برای از دست رفتنش حتی شایسته باشد که افسوسی خورد و دریغی داشت.
اما بی‌شک هر احساسی و هر روحی و هر موجود زنده‌ای، به‌خصوص در لحظه‌هائی که بیم‌خطر و فنا می‌رود و بوی مرگ را استشمام می‌کند، دوگونه احساس و دوگونه خاطره در جانش قوت بیشتر می‌دهد و فضای یادش را سرشار می‌کند: یکی «دریغ‌ها» و یکی «آرزوها» - که البته هر دو از یک سرچشمه‌اند و هر دو یک ذات دارند، اما در دوچهره و در دو تعبیر.
دریغ‌هایم بسیار است و آرزوهایم نیز بسیار و حرفها بسیار برای گفتن؛ اما من در اینجا می‌خواهم اساسی‌ترین افسوس‌هایم را و عزیزترین آرزوهایم را، در لحظه‌های آخری که احساس می‌کنم، به تو بازگو کنم، در حالتی که تو می‌توانی از اینها وصیتی را تلقی کنی.
دریغهایم بسیار است، در تاریخ از آغاز اسلام تاکنون: ای کاش چنین می‌شد، ای کاش چنان نمی‌شد، اگر چنین می‌کردیم و اگر چنین می‌گفتیم، چنین نمی‌شد و چنان می‌شد. اما سخن گفتن از تاریخ، نه مجالش هست و نه حالش. از تاریخ خودم سخن می‌گویم؛ در زمینه‌ای بسیار محدودتر و مسائلی عینی‌تر و نزدیکتر. از سید جمال به این سو، این دریغ‌ها آغاز می‌شود: اگر او را تنها نمی‌گذاشتیم، و اگر او را در دست توطئه‌ها و جلادها رها نمی‌کدریم، اسلام، امروز، نه همچون متهمی که نیاز به دفاع دارد، بلکه همچون مدعی عموم انسان، یا لااقل مدعی امت خویش در این بخش بزرگ از جهان، شناخته می‌شد و دادستان می‌بود و دادستانی می‌کرد، نه اکنون که ما باید وکالت دفاع از او را به گونه‌ای تسخیری و ضعیف برعهده گیریم. بهرحال او را تنها گذاشتیم و گذاشتیم که متهمش کنند، ضعیفش کنند و بسادگی سربه‌نیستش کنند، و بهرحال سخنش، طنین فریادش در فضای این سرزمین نپیچید و از آن پس برای همیشه از یادها برفت و پس از او (در) مشروطه، ای کاش به‌جای آنکه به تغییر رژیم می‌پرداختیم، به تغییر خویش می‌پرداختیم.
پس از جنگ، پس از شهریور بیست، ما – نهضت ملت ما – بیست سال اختناق را که می‌توانست بزرگترین عامل بیداری و آگاهی و حرکت و نجات و سرچشمه آموزشها و تجربه‌های بزرگی باشد، گذرانیم و از آزادی تنها بازگشت به ارتجاع عصر قاجاری را بنام مذهب، شعار خویش کردیم، زنها را به چادر برگرداندیم و علمایمان را به عمامه و توده مردممان را به تکیه. و پس از بیست سال فشار سکوت، عالمان ما، ارمغانی که از آن دوران پر از آموزش و پر از آزمایش به ملت ما هدیه کردند، باز زنجیر بود و تیغ؛ اما نه برای آنکه دشمنی را به بند کشند، یا برای آنکه از حقیقتی دفاع کنند و بر فرق نفاق و کفر فرود آرند، بلکه تا بر سر و سینه خویش زنجیر کشند و بر فرق خویش تیغ.
آنگاه که سیاست رو کردیم: نفت، ملیت، استقلال و نفی امپریالیسم و استعمار غربی. اما ای کاش بجای شعار «نفت»، ما یک شعار «فکر» می‌داشتیم؛ بجای تلاش برای بازستاندن نفت از دست غرب، ای کاش به بازستاندن آنچه از نفت عزیزتر است برمی‌خاستیم و آن، بازگرفتن ایمانمان، آگاهی و اندیشه‌مان و خویشتن انسانی‌مان بود که از ما گرفتند و بدنبال آن خیلی چیزهای دیگر را و از جمله نفت را. اگر خویشتن را بازمی‌یافتیم، هم خود را بازیافته بودیم و هم بدنبال آن، به‌گونه نتایج طبیعی و حتمی و قطعی این «خودیابی»، سرمایه‌هامان را و نفت‌مان را. اما دریغ، که از نهضت مذهبی‌مان به تعظیم شعائر صفوی و قاجاری گذشت، و نهضت ملی‌مان به تبلیغ شعارهای روزمره سیاسی. آن‌چنانکه امروز اگر تیغ و زنجیر و مفاتیح را از ما بگیرند، دیگر از دین چیزی نداریم بماند؛ همچنانکه روزی که شعارهای سیاسی‌مان را از ما گرفتند. دیگر از خویشتن خویش باقی نمانده است. بهرحال گذشت.
در این سالهای اخیر، من در محدوده‌ای بسیار حقیرتر و کوچکتر از آنچه دیگران تلقی می‌کنند و تصور، بعنوان معلمی یا گوینده‌ای تنها و ضعیف، کاری را در ظرف بسیار محدود زمانی و در شرایط بسیار محدودتر و دشوارتر اجتماعی، آغاز کریدم. اما کی؟ در شرایطی که در همان حال که بدترین بود، می‌توانست بهترین هم باشد؛ هنگامیکه روحانیت ما – و متعاقب آن توده مذهبی‌مان که همه توده ملت ما و جامعه ماست - ، برای نخستین‌بار به صحنه آمد و کمر راست کرد و از خلوت دعاها و وردها و از کنج حجره‌ها و مدرسه‌ها، به وسط زمان و عرصه درگیریهای روزگار ورود کرد، ورودی سریع، غریب و بگونه‌ای که هرگز پیش‌بینی نمی‌توانستیم کرد. و از سوی دیگر نسل جوان ما، روشنفکران مسئول ما، با دو بعد پرشکوه و پر جنبش و متعالی نهضتی را آغاز کردند، نهضتی که یک بعدش تکیه‌گاه فکری اسلام بود – و این کاری بود بدیع: آنچه آرزو می‌کردیم - ، و بعد دیگر مرحله شگفت‌انگیز ایثار و انفاق جان – چه سخاوتمندانه! برای نخستین بار ما که خو کرده بودیم که همواره عزادار شهیدان باشیم، نشان دادیم که می‌توانیم پیروان شهیدان باشیم، و نوحه‌سرائی را که پیش از این در طی قرن‌ها جانشین حماسه‌سرائی کرده بودند، در پیرامون شهادت بازگردانید و از شهادت حماسه سرائید و نوحه‌سرائی را به خصم بازگرداند.
و اما افسوس! اما افسوس که در این هر دو راه، چه نیروهائی به مهلکه افتادند و چه امکاناتی از دست رفت: اگر در آن سو، بجای مشتی نیرومند و کوبنده بر روی خصم، مشتی نیرومند و کوبنده بر این دیوارهای سترک قرون .سطائی که گرداگرد عقل و دین و اندیشه ما کشیده بودند، فرود می‌آمد و راه برای تابش نور به خلوتگاهها و تکیه‌گاهها و حجره‌ها و حوزه‌ها و اندیشه‌ها و احساسهای دینی‌مان باز می‌شد، آنگاه مذهب ما، آنروز هزاران آموزگار شهادت در میان توده داشت نه دو شهید. و در این سو، بجای آنکه نهضتی تنها بر روی سرش راه برود، در حالیکه دستهایش در جیب است و پاهایش در هوا و معلق و رها، کاری میکرد که این مرد بر روی دو پاهایش راه برود و با دستهایش کار کند و با سرش بیاندیشد. روشنگران ما به عمل پرداختند، و کارگران ما محروم و غافل تخدیرشده و فریفته دور از صحنه و محروم از این پیامبران بزرگ عصر خویش – پیامبرانی که از انبیا بنی‌اسرائیل برترند.
من در این میان، کار را هنگامی آغاز کردم که آن دو قطبی که همواره آرزو می‌کردم یک قطب شوند، آن دو دستی که همواره دو مشته رویاروی هم بودند، یک پنجه در هم فشرده گردند – پنجه‌ای که از ایمان نیرو می‌گیرد و از فکر روشنائی -، هیچ‌کدام نتوانستند و برخی نخواستند، و برخی که اکثریت باشند، ندانستند که اگر بجای تنها گذاشتن من، کاری این‌چنین می‌کردند – آنهم کسانیکه اکثریتشان هم در ایمان و هم در ایثار از من برترند – اکنون هزارها، صدها هزار چراغ راه فرا راه این مردم بود و اکنون اسلام هم از قدرت حرکت عشق و ایمانی که از قلب این توده می‌جوشد، تغذیه می‌کرد و هم از نور آگاهی و اندیشه روشنفکرانی که بجای آنکه اندیشه خویش را به خلق انفاق کنند، جانشان را انفاق کردند – و این عالی‌ترین اخلاص است.
اما دریغ! اما دریغ که مردمی که به روشنائی بیشتر نیاز داشتند، از روشنائی محروم شدند، و به‌جای آن شهیدانی یافتند، شهیدانی که در تاریخ فرهنگ و ایمان ما هم کم نیستند و بلکه بسیارند و از هر امت و ملت دیگری بیشتر؛ اما این ناآگاهی بود که این خلق را در پیرامون آرامگاه هر شهیدی که در هر گوشه و در هر نقطه و هر کوه و دره و صحرا و روستای این سرزمین افتاد، بصورت بت‌پرستان جاهلی که بر پیرامون بتهای مجهولی طواف می‌کنند و آنچه از آنان می‌خواهند، نذرونیازها و خواستهای زنانه و کودکانه و جاهلانه است، رها کرد. بهرحال، در آن حال که این اندیشه بیش از همیشه نیازمند نور روشنفکران و عشق توده بود، و این نور و این عشق در عالی‌ترین لحظات تجلی خویش بود، اما نگاه ما از هر دو بی‌نصیب ماند، یا لااقل کم‌نصیب. بهرحال بگذریم؛ کار من نیز ناتمام ماند و حرفها ناگفته.
و اما آرزوهایم. اینها دریغهایم بود، اما آرزوهایم – این آرزوها در خط سیر یک آرزوی اساسی است: آرزوی ابلاغ؛ که ما همه – ما آگاهان این دین – رسولان پس از خاتمیت هستیم. رسول، از سوی جیرئیل پیام گرفت و ما از سوی رسول. ما رسولانی هستیم که جبرئیل‌مان محمد است، و آن برگی از نور که «اقرء» را در آن غار تاریک پیش چشم محمد آورد، اکنون پیش‌روی ماست.
اما کار ما، ابلاغ پیام ما، ناتمام ماند و من که یکی از کوچکترینم، آرزو داشتم که ای کاش بزرگترین و اصیل‌ترین آیات و سوره‌های این پیام را می‌توانستم به آن گروهی که به سخنم گوش می‌دهند، فراخوانم (چه)، می‌ترسم در این لحظاتی که هر دم مرگ را در پیش‌رو و پشت‌سر خویش، احساس می‌کنم، آنها در دلم مدفون و انبار شوند، اما می‌گویم تا شما، تا شمائیان، پیغام را به قیمت انفاق همه چیزتان برسانید. بهرحال اینها دریغهای من (بود) *.
* ادامه این نوار، گفتاری است تحت عنوان «آرزوها»، که در مجموعه آثار شماره 25 به چاپ رسیده است. («دفتر»)
... و اما آرزوهایم: طبیعی است که آرزوی هر کسی با سرشت او، با روح او و با سنخیت فکر و تربیت و محیط و جنس فطرت او و تربیت و تاریخ و فرهنگ محیط و خاندان او الهام و با شیوه تفکر و مکتب او پیوند دارد.
اساساً آرزوها از همین سرچشمه‌ها است که برمی‌خیزد. من از یک‌سو شرقی هستم و از سوی دیگر یک مسلمان با روح و بینش و نگرشی شیعی و از سوی دیگر انسانی که در این عصر زاده شده است و زندگی کرده است، و این عصر، عصری است که ویژگیهای خویش را دارد: عصری است که تصاعد پلیدی وجود به اوج خود رسیده است، و از سوی دیگر آزادی و عدالت به اوج خود. و در طول تاریخ هرگز چنگیزی تا بدین غایت که اینها می‌کنند، در جهان، چنگیزی نکرده است و نمی‌توانسته است بکند و نمیدانسته است چه کند و چگونه: چنگیز دیروز سلاحش شمشیری بوده است و مرکبش اسبی و نقابش و دفاعش سپری و همین! اما چنگیز امروز، مرکبش «صنعت» است و سرمایه و شمشیرش «علم» است و نقابش آزادی، انسان‌دوستی، تمدن، پیشرفت، صلح، سوسیالیسم، حقوق‌بشر، لیبرالیسم، اومانیسم، چنگیز دیروز مفاصل اعضاء یک پیکر را می‌گسست، و امروز پیوندهای عمیق و قدسی روح را؛ چنگیز دیروز سر از تن جدا می‌کرد؛ چنگیز امروز فطرت آدمی را از تنش. چنگیز دیروز خانه‌ها را بر سر خلق فرو می‌کوفت؛ چنگیز امروز جهان را، آسمان را، عشق را، ایمان را و هرچه را که آدمی در پناه آن «آدمی» می‌تواند ماند، بر سرش آوار می‌کند. چنگیز دیروز جامه را از تن آدمی بدر می‌کرد و می‌ربود، چنگیز امروز ماهیت آدمی را و هویت آدمی را.
به‌هرحال، جور، غارت و دشمنی با انسان، در طول این تاریخ، تاریخی که با قابیل آغاز شده است، همچون همه پدیده‌های دیگر عالم، در مسیر تکاملی و تصاعدی خویش، اکنون به آسمان رسیده است. قلمرو حکومتش نه دیگر از مرزی به مرزی و از قومی به قومی، که پهنه جهان است و کشور انسان.
اما در سوی دیگر هیچگاه آزادی و عدالت و دشمنی با ظلم و پلیدی، هرگز همچون امروز اصحابی وفادار و سربازانی سرشار از ایثار و جانبازانی پر از سخاوت و صمیمیت نداشته است، و این بیانگر آن مکتبی است که در فلسفه انتظار شیعی و در فلسفه قیام مصلح انقلابی آخرالزمان، بدقت تشریح شده است. روزگاری که فساد و ظلم سراسر جهان را مملو کرده است، روزگاری که در آن، به گفته امام صادق، دیگر انسانها ظلم و فساد را تحمل نمی‌توانند کرد و تحمل نمی‌کنند و در برابرش به عصیان برمی‌خیزند. و این دو منحنی متضاد، در اوج صعود خویش، انفجار را در پی خواهند داشت.
بهرحال فرزند زمانی هستم که در آن فلاح و عدالت، که در مذهب ما نخستین، هدف توحید است و دومین، هدف تشیع، نه دیگر همچون آرزویی و همچون پندواندرزی که دهان به دهان میگردد، یا همچون مضامینی که در اخلاق یا ادب تبلیغ میشود، که هم‌چون آتشی که از سینه‌ای به سینه‌ای و فریادی که از حلقومی به حلقومی می‌پرد و در سراسر زمین گسترش می‌یابد، جهان را به تلاطمی پرامید و جنبش رهایی‌بخش کشانده است. روزگاری که وفاداران نجات آدمی و مجاهدان علیه تاریکی، ستم، استعباد و استبداد، نه دیگر فیلسوفان، عارفان، روشنفکران و نخبه‌های بشریت، پیامبران و یاران معدودشان، که توده‌های عامی، قربانیان همیشگی جهل و ظلم، پیش‌تازان و پیش‌گامان آنند. به‌هرحال عصری که انقلاب کبیر فرانسه را پشت سر نهاده است؛ رنسانس را، بازگشت به عقل و علم را از استبداد دینی و امپریالیسم لاتینی بنام مسیحیت، و فئودالیسم و برده‌داری را، که زیربنای مذهب گذشته بود، پشت سر نهاده است؛ انقلاب صنعتی را پشت سر نهاده است، استثمار را کشف کرده است؛ علت فقر، گرسنگی و ظلم و تبعیض و تضاد را فهمیده است و راه درست نفی همه این بیماریهای همیشگی تاریخ را پیدا کرده است. علم نه دیگر مفاهیمی که از دهانی به دهانی و از کتابی به کتابی، در حجره‌ها و مدرسه‌ها و دانشگاهها و آکادمی‌ها می‌گشت و زبده‌ها را سیراب میکرد و خوراکی برای تفنن اشراف و افراد فارغ‌البال و مرفه می‌ساخت، بلکه تابش نوری و – چه بهتر – سلاحی در دست مردم شده است در پرتو آن آن ریشه‌ها را می‌شکافند، علتها را پیدا می‌کنند و در پس نقابهای فریبنده روح و معنا و فلسفه و زیبایی و حکمت و دین، چهره‌های پلید و سیاه و کفر و نفاق، غارت و جور و جبر و ظلم و فریبکاری را می‌شناسند. نه تنها عدالت، که راه استقرار آنرا نیز می‌دانند. نه تنها تبعیض و استثمار را می‌شناسند و بدان دشمنی می‌ورزند، بلکه باور دارند که می‌توانند آنرا طرد کنند. آن روز آنچه را در طول تاریخ، پیامبران و صالحان به‌گونه شعاری، به‌گونه فرهنگی، به‌گونه اخلاقی، به‌گونه آرزوهای همیشگی انسانیت، به‌گونه تجلی فطرت آدمی در طول تاریخ احیاء میکردند و ابلاغ می‌کردند و پیروانی کم می‌یافتند و فریادشان بی‌درنگ در انبوه غوغای جباران گم میشد، محو میشد و یا بدتر از آن «مسخ»، امروز در سراسر جهان، در پلیدترین باتلاقهای سرمایه‌داری و استعمار و اسنثمار و غارت، صمیمی‌ترین یاران خویش را در وسعت خاک، از پیشرفته‌ترین جامعه‌های متمدن تا عقب‌مانده‌ترین قبائل چادرنشین آواره باز می‌یابد. بی‌شک آرزوهای من از این مرزها بیرون نیست.
از یک‌سو فرهنگ عظیم شرق که همواره انسان را به نجات درون خویش، به کمال معنا و رشد وجودی انسانی فرا می‌خواند و از روح و عشق سخن میگفت و می‌کوشید تا در درون آدمیان چراغ قدسی خداوند را فروزان نگاه دارد؛ و اسلام را به هستی پیوستگی خوش و هماهنگ و معنی‌دار «توحید» بخشید و به نبوت، رسالت قیام مردم را برای قسط و عدالت؛ و محمد همچون سقراط که «فلسفه» را از آسمان به زمین آورد، «دین» را از آسمان به زمین آورد، تا نه دیگر بندی از ذلت بر دست و پای اراده و آگاهی آدمی باشد، که از یک سرش بر گردن وجود انسان بسته است و سر دیگرش در عمق مبهم و مجهول آسمان گم میشود، و نه لای‌لای تخدیرآمیز و غافل‌کننده اورادی مجهول، که آدمیان را خواب می‌کند، بلکه راهی بسوی نجات آدمی به سرمنزلی که خدا در انتظار ورود انسان و صعود و کمال انسان است، و راهش از زمین می‌گذرد، از خاک، از قلب توده، امت و امی‌ها، نه زبده‌ها و اشراف و برجسته‌گان؛ و تشیع، اسلامی که آگاه از سرنوشت شوم همه ادیان، سرنوشت شومی که کتاب خدا و دین خدا پس از چندی از مسجد، که خانه مردم بود، و از محراب، که آستان خداوند، راهی کاخها و قصرها میشد و خدمت‌گذار قیصرها و بازیچه ساحران و سیماب‌های فریبی که ریسمانها را به آن می‌آغشتند؛ تشیع، اسلامی که میرفت تا راهی کاخ سبز معاویه شود و از دمشق تا بغداد و از بغداد تا غزنین، و از غزنین تا باب عالی و عالی قاپو، از کاخی به کاخی و از دست قدرتی به قدرتی منتقل گردد و کاوه آهنگری دیگر شود، کوشید تا راه خویش را از خانه گلین و ساده فاطمه بگذراند و بر خط سرخ شهادتی که در طول تاریخ، نسل به نسل می‌گذرد عبور کند و در نهایت به نجات مستضعفین و وراثت زمین برای بندگان راستین و رهبری و حکومت و امامت آنان که همواره به بیچارگی و ضعف در زمین محکوم بودند، منجر شود.
از سوی دیگر، روح عدالت‌جوی انسان امروز که آگاه شده است که سرمایه‌داری «پول» را جانشین «خدا» کرده است و «تولید» را جانشین «توحید» و «اقتصاد» را به‌جای «عشق» نهاده است و «قدرت» را به‌جای «حقیقت» و «لذت» را به‌جای «کمال»، «سلطه بر طبیعت» را به‌جای «سلطه بر خویش»؛ «قانون جنگل»ی که وارث هزارها سال فرهنگ و تمدن و قانون و حقوق میشود و رابطه‌ها، رابطه گرگانی و سگانی که بر مرداری هجون برده‌اند و این بر آن مخلب می‌کشد و آن بر این منقار؛ رندگی کردن برای «مصرف»، قربانی کردن «آسایش» برای ساختن و خریدن «وساول آسایش» و در نهایت، انسان پرستنده پرستنده می‌ماند، اما نه دیگر چون گذشته پرستنده کمال، پرستنده ارزش، پرستنده زیباییها، پرستنده مطلق، خیر، بینائی، آفرینندگی، جود، بلکه پرستنده دو چیز: «سرمایه» و «سکس»؛ آگاه از اینکه آدمی اکنون بیگانه پول میشود و دیوانه لذت و بنده مصرف: مسخ فطرت، بندگی و جنون، در پست‌ترین و ننگین‌ترین شکلش.
من اگر با این فرهنگ پیوند نمی‌داشتم، اگر راز شرق و روح شرق در جانم تپش نداشت و اگر اسلام را نمی‌شناختم، اگر تشیع در خون من گرمای عشق را جاری نکرده بود و انسانی بودم بیگانه و بریده از همه این سرچشمه‌ها، کسی چون دیگران در غرب، در آمریکای لاتین، بی‌شک آرزوهایم این بود: «سوسیالیسم»، «اگزیستانسیالیسم» و «عشق»؛ سوسیالیسم، اگزیستانسیالیسم، عشق؛ «عدالت»، «انسانیت» و «پرستش». هیچ‌کدام را انتخاب نمی‌کردم، زیرا از این سه، از هیچ‌کدام نمی‌توانستم چشم پوشید؛ آرزو می‌داشتم که هر سه را با هم می‌داشتم؛ اما امروز در دنیا کیست که این هر سه را به من ببخشد؟ هنگامی که می‌بینم هر روز مسیر حرکت جامعه چنین است، هر روز شماره ثروتمندان و سرمایه‌داران کم می‌شود، اما ثروتها و سرمایه‌هاشان افزون، و برعکس هر روز شماره محرومان و استثمارشوندگان افزون میشود و برخورداری و مکنتشان کم، در چنین رابطه‌ای که انسان را بدل به گرگان وحشی و موشان سکه‌پرست دیوانه پول و اکثریتی که به‌گونه میشهای دوشیده و پشم‌بریده و – چه میگویم؟ - پوست‌کنده و قربانی شده، در این میان گروهی روباهان دغلکار و مکاری که با فریب و حیله از قبل قدرتمندان و زراندوزان تغذیه می‌کنند، به قیمت فریب خلق، و نامشان اندیشمند، فیلسوف، صاحبان ایدئولوژیهای رنگارنگ، حزب‌بازان و فکرسازان پرنیرنگ. در چنین نظامی بی‌شک سوسیالیسم، دعوت به آزادی انسان از بند افزون‌طلبی، رقابت، مصرف‌پرستی و غارت و فداکردن وجود و زندگی و عاطل‌گذاشتن همه احساسهای انسانی و استعدادهای خدائی در راه هرچه بیشتر جمع کردن و ربودن، و رهاکردن آدمی از بندگی اقتصاد فردی و انحصار در چهار دیواری مالکیت و اندوختن و انبوه‌کردن هرچه بیشتر سرمایه است و مجال‌بخشیدن به رشد همه ابعاد انسانی آدمی و دعوت به برداشتن دیوارهای ضخیمی که انسان را از انسان جدا می‌کند، برادری را به تیغ نابرابری می‌گسلد و دوستی و خویشاوندی و پیوند نوعی را به دشمنی و به مسابقه‌ای جنون‌آمیز برای پیش تاختن و بیشتر ربودن می‌خواند؛ سوسیالیسم که اجتماع را از صورت جنگلی که جانوران همه در کمین یکدیگرند و از صورت میدان بازی که در آن تنها سواران تیزتک پیش می‌افتند و پیادگانی که مرکبی ندارند – هرچه تیزگامان پیش‌تازی باشند و دوندگانی صبور و در دوندگی قهرمانی کنند - ، پس می‌افتند، (دیگرگون می‌کند)، برایم دعوتی است شورانگیز: «تکیه به مردم»، در برابر قدرت و ثروت و فساد و غارت، ایستادن و از برابری و عدالت و حق هر کسی برای زیستن و برای پرورش یافتن و برای برخوردار شدن و کار کردن و رشد یافتن، سخن گفتن، بی‌شک رسالت انسانی است، بی‌شک رسالت من است. اما، اما هرگز در آستانه چنین دعوتی و در لحظه انتخاب چنین جبهه‌ای، نمی‌توانم فراموش کنم که «انسان»، همه، این نیست، گرچه راه انسان شدن «تنها» از این طریق می‌گذرد – نمی‌توانم این دغدغه را از خود دور کنم. در جامعه‌ای که ثروتها به عدالت تقسیم شود و هر کس دسترنج کار خویش را بیابد و انگلها در آن نابود شوند . کسانی که کاری نمی‌کنند، نخورند و همه انسانها به‌جای اینکه بنده دستگاههای تولیدی شوند که در دست گروهی صاحب دستگاه است، آزاد، فاخر، انسان، برای خویش کار کنند، بی‌شک «عدالت»، تحقق یافته است و زندگی عادلانه چنین است. اما نمی‌توانم، هرگز نمیتوانم باور کنم که این پایان راه است. آنچنان که نمی‌توانم باور کنم که راه انسان جز از این منزل آغاز می‌تواند شد.
انسانها، هنگامیکه در زندیگ یک اجتماع روابط خویش را بر بنیاد عدالت تنظیم کردند، نخستین سؤال که سؤال سرنوشت اوست پیش میآید، بیش از همه وقت و عمیق‌تر و جدی‌تر از هر جامعه و نظامی که «زندگی عادلانه، آری؛ اما زندگی کردن برای چه؟» زیرا عدالت، برابری و برخورداری هر کس از برکات زندگی این جهانی، همه، مایه‌‌های زندگی کردن است، اما ساده‌لوحانه است و تحقیر آدمی اگر آنچه را که مایه زندگی است، فلسفه زندگی تلقی کنیم. «چگونه» زیستن؟ آری، سوسیالیسم به ما پاسخ میدهد. اما «چرا» زیستن؟ این سؤالی است که انسان با آن آغاز میشود. اگر سوسیالیسم نباشد، رشد آدمی ممکن نیست؛ اما رشد به کدام سو؟ تکامل در چه مسیر؟ رو به سوی کدامین آرمان و ایده‌آل؟ به انسانی که گرسنه است، از معنویت سخن گفتن و از کمال ارزشهای اخلاقی دم زدن، فریب و فاجعه است. حکمت الهی، آگاهی، معنویت، اخلاق، دین، در جامعه‌ای که از تضاد طبقاتی، از بهره‌کشی، از گرسنگی رنج می‌برد، «آگاه» کردن اوست به گرسنگی، به استثمار و به این تضاد؛ و نخستین دعوت دین دعوت اوست به «برابری»، به «هرکس به اندازه حقش»، و به «سیرشدن» و بزرگترین و مقدس‌ترین «علم»، آموختن به اوست تا دیدگانش را به ریشه‌های گرسنگی، تضاد و استثمار بینا کند؛ اما، پس از آن، آنچه مطرح است بالاتر از عدالت است؛ زیرا انسان مطرح است. خلاصه‌کردن انسان در برخورداری درست از زندگی اقتصادی، خلاصه کردن انسان است. نوعی «استضعاف معنوی آدمی» است و نوعی رهاکردن آدمی پس از سوسیالیسم در پوچی، بیهودگی، بیگانگی، جمود، سردی، بی‌هدفی، بی‌ایمانی. خوب زیستن، بی‌آنکه بدانیم زیستن برای چه؟!
آنچه امروز انسانهای آگاهی را که به «رفاه» نیز رسیده‌اند، «رنج» می‌دهد، رنجی که بحرانهای شگفت و عمیق را در «فطرت» آدمی پدید آورده است و قرن ما را، قرن بحران و اضطراب انسانی ساخته است، بن‌بست وجودی آدمی است، پرداختن به رنج وجودی آدمی است، و طرح انسان به عنوان بزرگترین مسأله، بزرگترین معما و بزرگترین مجهول. ترس انسان امروز از دو سرچشمه هولناک بر می‌آید: در سرمایه‌داری مسخ می‌شد، گرگ و روباه و موش میشد، برده پول میشد، بنده مصرف و پیچ و مهره‌هایی که در دستگاههای عظیم تولیدی و در سلسله مراتب سرسام‌آور اداری «نصب» میشود و بنابراین «مسخ» و بنابراین از خویشتن انسانی خویش بیگانه.
و از وسی دیگر و در قطب دیگر، وحشت از اینکه آدمیان همه در جامعه‌ای که هم‌چون مخروطی به یک رأس می‌رسد، یک دستگاه، یک اراده، یک جمع، همه را برنامه‌ریزی کند، همه را قالب‌ریزی کند، همه را انتخاب کند و هیچ انسانی در آن حق انتخاب، اراده، تجلی ذوق، تنوع اندیشه، فکر، فهمِ راه و چگونه زیستن نداشته باشد: سازمانی که همه افراد آدمی در آن چیده میشوند و به‌گونه پیش ساخته، جایگزین می‌شوند و گروهی راه و کار و شکل زندگی و قالبهای آموزش و استانداردهای پرورش را بر همه دیکته می‌کنند، و صفت و خصوصیت و هدف و جنس و فصلش را از پیش انتخاب می‌کنند، نسلها و نسلها و نسلها را آنچنان از پیش بپرورند و بسازند، همه اراده‌ها موم‌های رام، نرم و به فرمان دستهای نیرومندی که به وکالت از همه حکومت می‌کنند، درآید؛ وحشت از اینکه آدمی باز بنده شود، آزادیش را ببازد، انتخاب نداشته باشد و تابع‌آراء گروهی شود که به هر شکل مشروع یا نامشروع، بر همه ابعاد انسانی، مادی، معنوی، روحی، ذوقی و فکری، حاکمیت و ولایت می‌یابند؛ وحشت و فرار از این نظامیِ که بر فرض که «عدالت»، «حق» و رابطه تولید، توزیع و مصرف را تنظیم کرده باشد، آدمی را قربانی خویش (کرده است). زیرا آدمی یعنی آزادی و رشد، یعنی تنوع و درگیری. اگر آزادی و تنوع و درگیری و تضاد را از زندگی برداریم، نه تکامل خواهیم داشت و نه معنی بودن و رندگی کردنی که ویژه آدمی است.
«فرار»، «فرار»، برای بازیافتن آنچه از عدالت عزیزتر است و آنچه از سیری والاتر: «آزاد»بودن. انسان در گرسنگی ناقص است، انسان در استثمارشدن ناقص است، انسان در نحروم از سوادبودن ناقص است، انسان در محروم ماندن از نعماتی که خداوند بر سرسفره طبیعت نهاده است ناقص است، اما «انسان» است اما انسانی که از «آزادی» محروم است، انسان نیست، زیرا انسان «حیوان» آزاد است؛ یعنی اختیار و اراده دارد و این اختیار و اراده است که او را با طبیعت بیگانه می‌کند و از حیوانات جدا می‌سازد و به خدا، اراده مطلق آفرینش، «همانند». آنکه آزادی را از من می‌گیرد، دیگر هیچ ندارد، که عزیزتر از آن به من ارمغان دهد.
اگزیستانسیالیسم در فرار انسان از پلیدی و مسخ‌کنندگی سرمایه‌داری خشن و وحشی و ماشینیسمی که از انسان «شیء» می‌سازد، و بوروکراتیسمی، که از انسان «مهره»، در فرار از «سوسیالیسم»ی که از انسان یک «کارمند» و از مجموعه جامعه یک «اداره»، و در نخستین به بیگانگی اقتصادی می‌رسد و در دومین به بیگانگی سیاسی، دعوتی است به بازگشت انسان به خویشتن انسانی خویش، تجدید آشنائی با فطرت آزاد، قدسی و متعالی خویش و کندوکاو و جست‌وجو و کشف و شهودی روحانی و عمیق و متعالی، برای دست یافتن به پنهانی‌ترین گنجینه‌هائی که فطرت آدمی را ساخته‌اند، و ارزشهایی که به انسان خلق‌وخویی خدائی بخشیده است، و تکیه بر این ارزشها و تغذیه از این ذخیره‌ها و کشف این رازها و درون‌کاوی وجودی آدمی و طرح رنجها، دردها، نیازها، عشقها و دغدغه‌هایی (است) که در عمق وجدان آدمی نهفته است و بال‌وپر دادن به وجود انسان، وجودی که در سرمایه‌داری «قلابی» میشود و در «سوسیالیسم»، «قالبی». زیرا به گفته سارتر، اگزیستانسیالیسم، بازگشت به وجود انسانی و اصالت بخشیدن نه به اقتصاد، نه به عدالت، نه به برابری، نه به برخورداری، نه به قدرت علمی، نه به قدرت بر طبیعت نه به پیشرفت اقتصادی، نه به تمدن، نه به گسترش فرهنگ و نه...، بلکه به انسان و به مجموعه آنچه انسان را «انسان» میسازد، آنچه در هر دو نظام فراموش میشود، یا مسخ. این است که هرگز خویش را از دغدغه‌ای که همواره در برابر اگزیستانسیالیسم، این کلمه شورانگیزی که به «من» معنی می‌دهد، به «من انسانی»ای که در همه نظامها، در همه زندگیها و در همه اشکال فرضی یا غیبی‌یی که برای زندگی ساخته‌اند، یا پرداخته‌اند یا می‌خوانند، در خطر است، در خطر ناقص شدن، محوشدن، دگرگون شدن و نفی شدن (دارم، رها ندیده‌ام).