غزلی از حافظ
|
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
|
پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دست | |
|
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
|
نیم شب دوش به بالین من آمد بنشست | |
|
سر فرا گوش من آورد به آواز حزین
|
گفت ای عاشق دیرینه من خوابت هست | |
|
عاشقی را که چنین باده شبگیر دهند
|
کافر عشق بود گر نشود باده پرست | |
|
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
|
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست | |
|
آن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیم
|
اگر از خمر بهشت است وگر باده مست | |
|
خنده جام می و زلف گره گیر نگار
|
ای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست |
+ نوشته شده در جمعه نهم اسفند ۱۳۸۷ ساعت 13:5 توسط کرشمه
|