غزلی زیبا از مولوی
|
باز گردد عاقبت این در بلی
|
رو نماید یار سیمین بر بلی | |
|
ساقی ما یاد این مستان کند
|
بار دیگر با می و ساغر بلی | |
|
نوبهار حسن آید سوی باغ
|
بشکفد آن شاخههای تر بلی | |
|
طاقهای سبز چون بندد چمن
|
جفت گردد ورد و نیلوفر بلی | |
|
دامن پرخاک و خاشاک زمین
|
پر شود از مشک و از عنبر بلی | |
|
آن بر سیمین و این روی چو زر
|
اندرآمیزند سیم و زر بلی | |
|
این سر مخمور اندیشه پرست
|
مست گردد زان می احمر بلی | |
|
این دو چشم اشکبار نوحه گر
|
روشنی یابد از آن منظر بلی | |
|
گوشها که حلقه در گوش وی است
|
حلقهها یابند از آن زرگر بلی | |
|
شاهد جان چون شهادت عرضه کرد
|
یابد ایمان این دل کافر بلی | |
|
چون براق عشق از گردون رسید
|
وارهد عیسی جان زین خر بلی | |
|
جمله خلق جهان در یک کس است
|
او بود از صد جهان بهتر بلی | |
|
من خمش کردم ولیکن در دلم
|
تا ابد روید نی و شکر بلی |
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 16:46 توسط کرشمه
|