غزلی عارفانه از سعدی
|
چنان به موی تو آشفتهام به بوی تو مست
|
که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست | |
|
دگر به روی کسم دیده بر نمیباشد
|
خلیل من همه بتهای آزری بشکست | |
|
مجال خواب نمیباشدم ز دست خیال
|
در سرای نشاید بر آشنایان بست | |
|
در قفس طلبد هر کجا گرفتاریست
|
من از کمند تو تا زندهام نخواهم جست | |
|
غلام دولت آنم که پای بند یکیست
|
به جانبی متعلق شد از هزار برست | |
|
مطیع امر توام گر دلم بخواهی سوخت
|
اسیر حکم توام گر تنم بخواهی خست | |
|
نماز شام قیامت به هوش بازآید
|
کسی که خورده بود می ز بامداد الست | |
|
نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول
|
معاشران ز می و عارفان ز ساقی مست | |
|
اگر تو سرو خرامان ز پای ننشینی
|
چه فتنهها که بخیزد میان اهل نشست | |
|
برادران و بزرگان نصیحتم مکنید
|
که اختیار من از دست رفت و تیر از شست | |
|
حذر کنید ز باران دیده سعدی
|
که قطره سیل شود چون به یک دگر پیوست | |
|
خوشست نام تو بردن ولی دریغ بود
|
در این سخن که بخواهند برد دست به دست |
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم شهریور ۱۳۸۷ ساعت 10:51 توسط کرشمه
|