غزلی زیبا از فروغ بسطامی
|
نه به دیر همدمم شد، نه به کعبه هم نشینم
|
عجبی نباشد از من که بری ز کفر و دینم | |
|
تو و کوچهی سلامت، من و جادهی ملامت
|
که به عالم مشیت تو چنان و من چنینم | |
|
نه تو من شوی، نه من تو، به همین همیشه شادم
|
که به کارگاه هستی تو همان و من همینم | |
|
ز سجود خاک پایش به سرم چهها نیامد
|
قلم قضا ندانم چه نوشته بر جبینم | |
|
چه کنم اگر نگردم پی صاحبان خرمن
|
که فقیر خانه بر دوش و گدای خوشهچینم | |
|
رخ دوست را ندیدم دم رفتن، ای دریغا
|
که به روی او نیفتاد نگاه واپسینم | |
|
به چه رو بر آستانش پی سجده سرگذارم
|
که هزار بت نهان است به زیر آستینم | |
|
چه به غصه دل نهادم، چه توقعم ز شادی
|
چو به زهر خو گرفتم چه طمع ز انگبینم | |
|
تو و زلف مشک بارت من و چشم اشک بارم
|
تو و لعل آبدارت من و کام آتشینم | |
|
کسی از سخن شناسان به لب گهرفشانت
|
نشنید گفته من که نگفت آفرینم | |
|
من و دیده برگرفتن به کدام دل فروغی
|
که میسرم نگردد که فروغ او نبینم |
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم مرداد ۱۳۸۷ ساعت 18:45 توسط کرشمه