غزلی از استاد سخن سعدی
|
فریاد من از فراق یارست
|
و افغان من از غم نگارست | |
|
بی روی چو ماه آن نگارین
|
رخساره من به خون نگارست | |
|
خون جگرم ز فرقت تو
|
از دیده روانه در کنارست | |
|
درد دل من ز حد گذشتست
|
جانم ز فراق بیقرارست | |
|
کس را ز غم من آگهی نیست
|
آوخ که جهان نه پایدارست | |
|
از دست زمانه در عذابم
|
زان جان و دلم همی فکارست | |
|
سعدی چه کنی شکایت از دوست
|
چون شادی و غم نه برقرارست |
+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم آذر ۱۳۸۷ ساعت 7:44 توسط کرشمه
|