غزلی زیبا از حضرت حافظ-شعر 1
|
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
|
دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی | |
|
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو
|
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی | |
|
زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت
|
صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی | |
|
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
|
شاه ترکان فارغ است از حال ما کو رستمی | |
|
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
|
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی | |
|
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
|
ره روی باید جهان سوزی نه خامی بیغمی | |
|
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
|
عالمی دیگر بباید ساخت و از نو آدمی | |
|
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
|
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی | |
|
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
|
کاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی |
+ نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی ۱۳۸۶ ساعت 14:29 توسط کرشمه
|