مقدمه شاهنامه فردوسی حکیم
|
به نام خداوند جان و خرد
|
کزین برتر اندیشه برنگذرد | |
|
خداوند نام و خداوند جای
|
خداوند روزی ده رهنمای | |
|
خداوند کیوان و گردان سپهر
|
فروزنده ماه و ناهید و مهر | |
|
ز نام و نشان و گمان برترست
|
نگارندهی بر شده پیکرست | |
|
به بینندگان آفریننده را
|
نبینی مرنجان دو بیننده را | |
|
نیابد بدو نیز اندیشه راه
|
که او برتر از نام و از جایگاه | |
|
سخن هر چه زین گوهران بگذرد
|
نیابد بدو راه جان و خرد | |
|
خرد گر سخن برگزیند همی
|
همان را گزیند که بیند همی | |
|
ستودن نداند کس او را چو هست
|
میان بندگی را ببایدت بست | |
|
خرد را و جان را همی سنجد اوی
|
در اندیشهی سخته کی گنجد اوی | |
|
بدین آلت رای و جان و زبان
|
ستود آفریننده را کی توان | |
|
به هستیش باید که خستو شوی
|
ز گفتار بیکار یکسو شوی | |
|
پرستنده باشی و جوینده راه
|
به ژرفی به فرمانش کردن نگاه | |
|
توانا بود هر که دانا بود
--------------------------در ستایش خرد |
ز دانش دل پیر برنا بود | |
|
از این پرده برتر سخنگاه نیست
|
ز هستی مر اندیشه را راه نیست |
|
کنون ای خردمند وصف خرد
|
بدین جایگه گفتن اندرخورد | |
|
کنون تا چه داری بیار از خرد
|
که گوش نیوشنده زو برخورد | |
|
خرد بهتر از هر چه ایزد بداد
|
ستایش خرد را به از راه داد | |
|
خرد رهنمای و خرد دلگشای
|
خرد دست گیرد به هر دو سرای | |
|
ازو شادمانی وزویت غمیست
|
وزویت فزونی وزویت کمیست | |
|
خرد تیره و مرد روشن روان
|
نباشد همی شادمان یک زمان | |
|
چه گفت آن خردمند مرد خرد
|
که دانا ز گفتار از برخورد | |
|
کسی کو خرد را ندارد ز پیش
|
دلش گردد از کردهی خویش ریش | |
|
هشیوار دیوانه خواند ورا
|
همان خویش بیگانه داند ورا | |
|
ازویی به هر دو سرای ارجمند
|
گسسته خرد پای دارد ببند | |
|
خرد چشم جانست چون بنگری
|
تو بیچشم شادان جهان نسپری | |
|
نخست آفرینش خرد را شناس
|
نگهبان جانست و آن سه پاس | |
|
سه پاس تو چشم است وگوش و زبان
|
کزین سه رسد نیک و بد بیگمان | |
|
خرد را و جان را که یارد ستود
|
و گر من ستایم که یارد شنود | |
| حکیما چو کس نیست گفتن چه سود |
ازین پس بگو کافرینش چه بود | |
|
تویی کردهی کردگار جهان
|
ببینی همی آشکار و نهان | |
| به گفتار دانندگان راه جوی |
به گیتی بپوی و به هر کس بگوی | |
|
ز هر دانشی چون سخن بشنوی
|
از آموختن یک زمان نغنوی | |
| چو دیدار یابی به شاخ سخن |
بدانی که دانش نیابد به من |