غزلی از مولوی
|
بروید ای حریفان بکشید یار ما را
|
به من آورید آخر صنم گریزپا را | |
|
به ترانههای شیرین به بهانههای زرین
|
بکشید سوی خانه مه خوب خوش لقا را | |
|
وگر او به وعده گوید که دمی دگر بیایم
|
همه وعده مکر باشد بفریبد او شما را | |
|
دم سخت گرم دارد که به جادوی و افسون
|
بزند گره بر آب او و ببندد او هوا را | |
|
به مبارکی و شادی چو نگار من درآید
|
بنشین نظاره میکن تو عجایب خدا را | |
|
چو جمال او بتابد چه بود جمال خوبان
|
که رخ چو آفتابش بکشد چراغها را | |
|
برو ای دل سبک رو به یمن به دلبر من مولوی بزرگترین فیلسوف جهان |
برسان سلام و خدمت تو عقیق بیبها |
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 16:35 توسط کرشمه
|