غزلی زیبا از ملک الشعرای بهار
|
یا که به راه آرم این صید دل رمیده را
|
یا به رهت سپارم این جان به لب رسیده را | |
|
یا ز لبت کنم طلب قیمت خون خویشتن
|
یا به تو واگذارم این جسم به خون تپیده را | |
|
کودک اشک من شود خاکنشین ز ناز تو
|
خاکنشین چرا کنی کودک نازدیده را؟ | |
|
چهره به زر کشیدهام، بهر تو زر خریدهام
|
خواجه! به هیچکس مده بندهی زر خریده را | |
|
گر ز نظر نهان شوم چون تو به ره گذر کنی
|
کی ز نظر نهان کنم، اشک به ره چکیده را؟ | |
|
گر دو جهان هوس بود، بیتو چه دسترس بود؟ |
باغ ارم قفس بود، طایر پر بریده را | |
|
جز دل و جان چه آورم بر سر ره؟ چو بنگرم
|
ترک کمین گشاده و شوخ کمان کشیده را | |
| خیز، بهار خونجگر! جانب بوستان گذر | تا ز هزار بشنوی قصهی ناشنیده را |
+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 16:48 توسط کرشمه