غزلی شور انگیز از حافظ شیرازی
|
زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم
|
ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم | |
|
می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر
|
سر مکش تا نکشد سر به فلک فریادم | |
|
زلف را حلقه مکن تا نکنی دربندم
|
طره را تاب مده تا ندهی بر بادم | |
|
یار بیگانه مشو تا نبری از خویشم
|
غم اغیار مخور تا نکنی ناشادم | |
|
رخ برافروز که فارغ کنی از برگ گلم
|
قد برافراز که از سرو کنی آزادم | |
|
شمع هر جمع مشو ور نه بسوزی ما را
|
یاد هر قوم مکن تا نروی از یادم | |
|
شهره شهر مشو تا ننهم سر در کوه
|
شور شیرین منما تا نکنی فرهادم | |
|
رحم کن بر من مسکین و به فریادم رس
|
تا به خاک در آصف نرسد فریادم | |
|
حافظ از جور تو حاشا که بگرداند روی
|
من از آن روز که دربند توام آزادم |
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت ۱۳۸۷ ساعت 16:9 توسط کرشمه
|